تبليغاتX
دنیای عاشقانه

دنیای عاشقانه

دنیایه عاشفانه ها

 

تو از سر تکلیف به من عشق ورزیدی و من از سر عشق خود را مکلف میدانستم

برایم قشنگ بود کسی دوستــــــــــ ــــــم داشته باشد ولی حیف که

هیچوقت عشق واقعی را درک نکردم

همه از سر ترحـــــــــ ــــــــــم دوستم داشتند

و من غرق در احساسات بودم

و به این پی نبردم

 

نوشته شده در دهم آبان 1390ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط مینا| |

خَندھ ام میگیــــرَد

وَقتے پَــــس از مُدتــــ هآ
بے خَبَرے
بے آنکھ سُرآغے از این دل آوآرھ بگیرے

میگویے : دِلَم بَرایَت
تَنگــــ است ..

یا مَرا بھ بازـے گِرِفتــــــھ اے

یآ مَعنے وآژه هایَت رآ خوب نِمیدآنی

دِلتَنگےاتــــ ارزانے
خودتــــ


نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1390ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط مینا| |

در هَمــیــن حَــوالے کـ ـســانے هـَستــند



کِِـه تــا دیــروز مے گـفتـند :



بــدونِ تــو حَتے نــفس هَم نمیتــوانم بـِـکِشــم...!



وَ لے اِمــروز در آغــــوش ِ دیـــگرے نفس نفس مے زَ نَـنــد

نوشته شده در دوازدهم مهر 1390ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط مینا| |

یادت هست که گفتی:دوست دارم..!!!

سرم روپایین انداختم و گفتم:نظرلطفته...

سرم روبالا آوردی وتو چشام نگاه کردی...

وگفتی:نظرلطفم نیست...نظر دلمه...!!!

 

نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1390ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط مینا| |

نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط مینا| |

خیلی دلم برا دستات تنگ شدهـ

دلم برا اونروزا تنگ شدهـ

این بار احساسم دارهـ اشک میریزهـ..کجایی؟؟!

این "منم" که نمیتونم ساکتش کنم..!! اما این "تو" میتونه..!!

 

نوشته شده در بیستم شهریور 1390ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط مینا| |

مـَــن ..

طَعـــم شیرین یافتن را


در طَعم تلــخ از دَستــــ ـــ ـ دادن یافتــَـم


و در این میان


سَهم من تنهـــــا یک یادَتـــ ـــ ـ به خیر


ساده بود ..



نوشته شده در یکم شهریور 1390ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط مینا| |

هيچـــ كســ

ويراني ام را حســـ نكرد


روز رفتنــــــــت را به خاطــــــــــر داری ؟


کفــــــش هایــــت را بغل کــــــــرده بــــودی . . .


مبـــــادا صدایـــــش گوش هایـــــم را آزار دهـــــــــد ! ! !


نـــــوک ِ پا ، نـــــوک ِ پا دور شــــدی


از همیـــــن گوشــــهـ کنــــار


.


.


.


و امــــــــروز


بی ســــــر و صـــــــــدا پیدایـــــت شد


تـــــا بــــه رخ نکشـــــــــی اشتباهاتـــــــــــــم را


ایـــــن بـــــار کفــــش هایـــــت را می دزدم


مبــــــــــادا فکـــــر ِ رفتــــــــــن به ســـــرت بزنــــــــد

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
نوشته شده در یکم شهریور 1390ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط مینا| |

تا دوباره دیدنت...
این رختخواب را "وارونه" خواهم خوابید!
...
"خیانت" است به تو!
سر بر کنار "
خیالت" گذاشتن!

سکوتم را بشکن...!
فضای خلوتم را بشکن...!
اما دیگر
دلم را نه...

 

برای دوست داشتنت از من دلیل می خواهند!!

نازنین...!!

چشمانت را قرض می دهی؟؟

 

گفته بودی :
- یا تو یا هیچکس!!!!
ولی من ساده انگار فراموش کرده بودم
که این روزها
هیچکس هم برای خودش کسیست

کسی حتی مهم تر از من...

 

 

تو شدی همه چیز من و من شدم هیچ تو...

 

خیلی وقتها ،... خیلی دیر آدمهای اطرافت را می شناسی ... آنوقت تازه یاد می گیری به خیلی ها بگویی ... لطفا جلوتر نیا...

 

خسته شدم ازتکرارِ شنيدن''مواظب خودت باش''
تو اگر نگران حال من بودي که نمي رفتي
مي ماندي...

 

فاصله
یا تو
چه فرقی می کند ؟
هر دو مرا یاد یک چیز می اندازد
تنهایی …!

 

 

نوشته شده در یکم شهریور 1390ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط مینا| |

Design By : Mihantheme