دنیای عاشقانه
دنیایه عاشفانه ها
لحظه ها رو با تو بودن در نگاه تو شکفتن حس عشقو در تو دیدن مثل رویای تو خوابه با تو رفتن با تو موندن مثل قصه تو رو خوندن تا همیشه تو رو خواستن مثل تشنگی آبه اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو می مردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم اگه اسممو می خوندی دیگه از یاد نمی بردم اگه با من تو می موندی همه دنیا رو می بردم بی تو اما سر سپردن بی تو و عشق تو بودن تو غبار جاده موندن بی تو خوب منّ محاله بی تو حتی زنده بودن بی هدف نفس کشیدن تا ابد تو رو ندیدن واسه من رنج و عذابه توی آسمون عشقم بین تو پرنده ای نیست رو خاموشی لب هام جز تو اسم دیگه ای نیست توی قلب من نه عزیزم هیچکسی جایی نداره دل عاشقم به جز تو هیچکسی رو دوس نداره VAHED.BLOGFA@YAHOO.COM
کاش هرگز در محبت شک نبود تک سوار مهربانی تک نبود کاش بر لوحی که بر جان دل است واژه تلخ خیانت نبود
غروبا میون هفته بر سر قبر یه عاشق یه جوون میاد میزاره گلای سرخ شقایق بی صدا میشگنه بغضش روی سنگ قبر دلدار اشک میریزه از دو چشمش مثل بارون وقت دیدار زیر لب با گریه میگه : مهربونم بی وفایی رفتی و نیستی بدونثی چه جگر سوزه جدایی آخه من تو رو می خوتستم اون نجیب خوب و باک اون صدای مهربون نه سکوت سرد خاک تویی که نگاه باکت مرهم زخم دلم بود دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود تو که ریشه کردی با من توی خاک بی قراری تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری بس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی تو عزیزترینی اما یه رفیق نیمه راهی داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من رفتی و دیگه چه فایده ناله و ضجه و شیون تو سفر کردی به خورشید رفتی اونور دقایق منو جا گذاشتی اینجا با دلی خسته و عاشق نمی خوام بی تو بمونم بی تو زندگی حرومه تو که بیش من نباشی همه چی برام تمومه عاشق خسته و تنها سر گذاشت رو خاک نمناک گفت جگد گوشه ی عشقو دادمش دست تو ای خاک نزاری تنها بمونه همدم چشم سیاش باش شونه کن موهاشو آروم شبا قصه گو براش باش و غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره پا کشید از آسمون و جاشو داد به یک ستاره اون جوون داغ دیده با دلی شکسته از غم بوسه زد رو خاک یار و دور شد آهسته و کم کم ولی چند قدم که دور شد دوباره گریه سر داد دوشو بر گردوند و داد زد به خدا نمیری از یاد... vahed.blogfa@yahoo.com
دلم برایت تنگ شده است! به اندازه تمام نفس هایی که به یادت بودم آنقدر که فاصله ها تاب تحملش را ندارند و ... می شکنند بی تاب و بی قرار... بی هوا و خالی از فکر... درکوچه های تنهایی به دنبال جواب دلتنگی هایم... برای تو می نویسم برای تو می خوانم برای تو که در قلبت جایی برایم نماند برای تو که نگاهت قاب آینه ها شد تو که یک لحظه دیدنت آرزو شد برای تو که یادم در دفتر خاطراتت گم شد سایه درخت را از حوض کوچک خانه همسایه ربودم تا سایه بان شقایقم باشد شقایقی که عمرش به اندازه دوریت رقم خورد و آن پروانه ای که هزار رنگ از هزاران حرف های عاشقانه ات را برایم به یادگار دارد شب های یاد تو دیگر سپید نمی شود روزهای با تو خواب و خیال می شود اما... دلم برایت تنگ می ماند. vahed.blogfa@yahoo.com فلک کور است دلم شوریده در شور است و صدای خنده و آواز می آید , زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید دلم بی وقفه می لرزد نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد قدم لرزان به سوی کوچه می آیم و با خود زیر لب آهسته می گویم خدایا ترس من از چیست؟ عروس جشن امشب کیست؟ صدای همهمه با ورود شیخ عاقد می شود خاموش, صدای شیخ می آید: وکیلم من؟ جواب ده وکیلم من؟ صدای آشنایی " بعله " می گوید و مردم یکصدا باهم مبارک باد میگویند خدای من صدای اوست؟!! صدای آشنای اوست, دلم در سینه می لرزد برای مدتی ساکت برای مدتی خاموش و ناگه نعرهام در کوچه می پیچد مبارک نیست مبارک نیست نگار من عروس جشن امشب نیست!! بگوییدم دروغ است آنچه شنیدم دروغ است آنچه فهمیدم دروغ است ولی افسوس صدای نعره ام در ساز میمیرد و داماد سر خوش از نگارم بوسه می گیرد فلک کور است زمین و آسمان کور است خدای من چه کس میگوید این سان ساکت و آرام بنشینی؟!! چه کس می گوید این سان بی تفاوت بر لب این بام بنشینی؟!! اگر مردم نمی دانند تو که نادیده می دانی همین دختر که امشب بعله می گوید عروس ماست عروسی که امشب ره به سوی حجله می گوید قسم خورد عروس ماست عروس حجله گاه ما چه شد عهد و پیمانش؟! کجا رفت قسم هایش؟! به یعنی عهد و پیمان هیچ؟! وفا و عشق و ایمان هیچ؟! قسم ها اشک ها حتی خدا هم هیچ؟!!! عجب دارم!!!! عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟ چرا در خود نمی جوشی؟ گمان دارم توام با نوعروس خویش گرم عشرت و نوشی اگر نه کس این صحنه می بیند و خاموش می ماند؟!!! من امشب از خودم از تو از این دنیا که هیچ اعتبارش نیست بیزارم. من امشب سخت بیمارم رفیقان باده بردارید و بر بالین این بیمار بگذارید شما آخر نمی دانید شما آخر نمی دانید عروسی را به حجله میرانید که تا دیروز نگارم بود بهارم بود و در آغوش من قرارم بود نمی دانم چرا این آسمان امشب نمی بارد؟!!!! برای گریه کردن یک بهانه لازم است این هم بهانه پس چه می خواهد؟؟!!! چرا مردم ره آن خانه را با شوق می پویند؟؟! چرااااااا؟؟!!!!! در آن خانه به جز نفرت چه می جویند؟! بمیرند آن کسانی که امشب یکصدا باهم مبارک باد می گویند به عشق و عاشقی سوگند که امشب را مبارک نیست. فلک کور است دلم ویران و رنجور است نگارم شاد و خندان است درون حجله بوسه باران است به دامادش بگویید نو عروسش با کسی هم عهد و پیمان است به دامادش بگویید نو عروسش با کسی هم عهد و پیمان است... vahed.blogfa@yahoo.com من تنها نیستم اشک هایم را دارم اشک هایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است من تنها نیستم لحظه ها را دارم لحظه هایی که یکی پس از دیگری میمیرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند من تنها نیستنم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمیشود چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دل تنگی است, و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم ولی من باز چشم براهم... چشم براهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی روز و شبم شدی تو, از آن لحظه که آمدی... قانون زندگیم بهم خورد ازآن لحظه که به قلبم آمدی... نمی دانم چرا میگیرد نفس هایم نمیدانم چرا اینگونه میریزد اشک هایم میگویند اینها همه درد های عاشقیست, نمیدانم حرف دلم را باور کنم یا حرف آنها را... شاید این هم یکی از درد های همیشگیست. میترسم ار آن روزی که رهایم کنی شاید فکر کنی محال است قلبم را از قلبت جدا کنی این روزها کار همه بی وفاییست تا این حد هم نباید مرا به یک عشق ماندگار مطمئن کنی تو خواستی مرا به خودت وابسته کنی تو خواستی قلبم را اسیر قلب پاکت کنی دیگر محال است بتوانی مرا از خودت سیر کنی! این قلبی که در سینه دارم آن قلب تنها نیست حال و هوای من مثل گذشته ها نیست حالا دیگر وجودم هم مال خودم نیست این اشک هایی که میریزد از چشمانم دست خودم نیست این دلتنگی ها و بی قراری هایم حس و حال همیشگیست قانون زندگیم بهم خورد از لحظه ای که تو آمدی آمدی و شدی همه زندگیم هستم تا آخرین نفس با تو ای تنها بهانه نفس کشیدنم... از غمت پيرهنم بوي باران به خود گرفته پيرهني كه برام گرفته بودي روزها گذشت و حال ترانه فراموشي رو در گوشم ميسرايي اي بهترين رفته ي من باورم از اول بود كه با رفتنت عمر من سر
ناسازگاري به خود ميگيرد و كمر خود را براي رفتن سفت ميبندد تاوان کدوم گناهه تو رو با یکی ببینم؟ توی این دنیای بی رحم هی سراغتو بگیرم توی این دو روز دنیا یه روزو گذاشتی رفتی روزو دومم نبودی کاشکی از یادم میرفتی بهم میگفتی تا ابد توی دل من میمونی اما نمیدونم چی شد چطور دلم رو میشکونی داری میری ترکم کنی کسی از عشقت میمیره اونکه تو رو ازم گرفت الهی خوبی نبینه... vahed.blogfa@yahoo.com آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمیکند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های گره گشا در گلو شکست ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست vahid.blogf@yahoo.com اگر چه من و تو از هم دور هستیم اما بدان قلبم را به تو دادم ام و اگر چه شاید تو به یاد من نباشی اما من همیشه به یادت هستم و می مانم و گر چه ممکن است تو بتوانی بی من بخندی اما من بی تو و بدون تو میگریم. عزیزم وقتی که نیستی تمام فکرم با توست. صدایت را نمی شنوم امادر خیالم با تو گفتگو میکنم. وقتی هستی لبخند هایت را می چشم. و آنگاه که چشم هایت مرا در بر میگیردو دستان نوازشگرت حس عشق را به وجودم هدیه میدهد گویی دنیا از آن من است. لحظه های غمگینی را در تنهایی می گذرانم و تو نبودی که یادی از عشق کنم تا حس عاشق بودن مرا رها کند از این یک نواختی. وتو آمدی و من برایت می نویسم تو شدی عشقم. تو شدی آن حس خوبی که از زندگی می خواستم و تو شدی تمام زندگیم. و حالا زندگی یعنی: "با تو بودن و تنها برای تو نفس کشیدن" من در زیر سایه مهر و عشق و محبت تو آرامش را حس کردم. مهربانم جز تو دیگر هیچ از این دنیا نمی خواهم. نازنینم باور کن من هیچگاه راضی به ناراحت کردن تو نبوده و نیستم وتا آخر عمر وهستی دوستت خواهم داشت با همه وجودم. باور کن. دوستت دارم( با صداقت" بی نهایت" تا قیامت ). و هر چه بیشتر تو را میبینم و با تو صحبت میکنم این احساس بیشتر از پیش می شود. vahid. blogfa@yahoo.com . آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی . آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی . آنگاه که گوشت را میگیری تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی . آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده می انگاری . میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟؟ { تقدیم به کسانی که فقط دم از عشق میزنند } یک جایی... تمام رویاهاش لبخند توست احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه... پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت را به یاد داشته باش که یک نفر... یک جایی... در حال فکر کردن به توست.
قلبش ولی از سنگه حرفاش پر تردیده چشماش پر نیرنگه دیروز شنیدم گفته اسمم واسه اون ننگه رویام دیگه پژمردس عشقش دیگه کمرنگه کوک دل بیمارم با غصه هماهنگه چشمم به در و گوشم در حسرت یک زنگه بین من و عشق اون تو میدون دل جنگه بازم اکه برگرده دل عاشق و یکرنگه
از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی... از راه دور درد دل های خودم را به تو میگویم... وتو را در آغوش محبت های خود می فشارم... آری از همین راه دور نیز میتوان دست در شانم بگذاری و باهم قدم بزنیم... به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود... خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم وهیچگاه نمیگذارم خاطره های لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود... این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین میبرم وکاری میکنم همیشه احساس کنی در کنار منی... واین است برایم یک خواب عاشقونه... خواب نگاه به چشمان هم خواب یاد هم بودنمان... آری این است یک فاصله عاشقونه...
لحظه غریبی است . همیشه فکر میکردم
سخت تر ازین باشد . به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی به خاطراحساسی که برایم پرپر کردی نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی...
خسته از حضور بي تو شدن شده ام واز هجوم وحشي سكوت غرق نا پايداري ها شده ام واي بر من كه چه شده خود نمي دانم بغض غم آلود پلكهايم را شوره زار كرده وازشوره زار لطفي از سايه آب نيست .هي... تموم عمرم به باد فنا رفت خودمم ميدانم هذيان ميگم تا به كي تنها وغريب ميان اين جماعت زندگي خواهم كرد
من میرم که تو به رفتن نرسی میشکنم تا به شکستن نرسی من
پر از دغدغه دیروزم واسه
تو خوبه که به من نرسی
دوباره شب دوباره بغض دوباره کنجی سوت و کور دوباره من دوباره اشک خیال خاطرات دور دوباره عکس تو قاب و من و این دل بی تاب و دو چشم خیس بی خواب و باز
این پیله تنهایی دوباره شب و بارون و دل تنگ و پریشون و باز این گریه پنهون و همین
پیله تنهایی نه این گریه تموم میشه نه قلب من کمی آروم نمیشه پر کشید بی تو از این پیله تنهایی
امشب میخوام سکوت همیشگیمو
بشکنم و حرف بزنم: دلم خیلی گرفته امشب بغض داره نفسمو
میگیره خدا میدونه دارم با گریه مینویسم دلم از درد پره آخه دلم واسه روزای خوب
گذشته تنگ شده واسه روزایی که بابایی بود و من اینقدر تنها نبودم میدونم اون روزا دیگه
برنمیگرده اون روزا که ته تغاری بودمو عزیز دردونه بابا همه کسم بود همنفسم بود اون
روزا که همیشه چند تار موهامو میبست به فرمون کامیونش وقتایی که راه دور میرفت یکی
از لباسامو با خودش میبرد میگفت وقتی لمسشون میکنم خستگیم از بین میره همیشه از من
دور بود ماه به ماه میدیدمش و شبا از دوریش عکسشو بغل میکردمو با گریه میخوابیدم
درسته کم میدیدمش کم کنارم بود اما خوشبختیم کامل بود چون میدونستم یه جایی زیر
این آسمون نفسای گرمش هست... اما اینروزا که نیست خاطراتش
داره دیوونم میکنه شام غریبون محرم 88 بود گرگ و میش سحر که خبر آوردن... تلخ ترین
لحظه زندگیم......بابایی برای همیشه تنهام گذاشت واسه منم شام غریبون شد بابایی
رفت... بدون من و مثل همیشه دور از من ...رفت و منو با همه دلتنگی و وابستگیهام
تنها گذاشت رفت چه زود ازم دل کند و رفت و نگفت تی تی بدون اون چی به سرش میاد !!! بابامو رو دوششون آوردن صورتش
سرده سرد بود خداااای من همه دنیا رو سرم هوار شده بود فریاد زدم سر به در و دیوار کوبیدم زجه زدم
التماس کردم بابایی پاشو... بابا نگام کن... اما اون چشاشو باز نکرد باورم نمیشد
هنوزم نمیشه بابا رفت و وقت رفتنش فقط یک کلمه گفت: ...تی تی... اون لحظه با همه
وجودم حس کردم که دلم تو سینه قطره قطره آب شد ...کمرم شکست یه شبه پیر شدم با
رفتن بابایی خوشبختیم پر کشید آرزوهام دونه دونه مردن همه چیزم رفت همه احساسم رنگ
باخت همه شوق و شور و طراوت جوونیم...بعد بابا همه دنیام خالی شد هیچی دلخوشم
نمیکنه هیچی دلشادم نمیکنه بعد بابا نمیتونم
کسی رو تو خلوتم راه بدم فقط منم و تنهاییمو دلتنگی و این حسرت که بابا دیگه نیست
ومن هر شب براش سیاه میپوشم همون جلیقه خودشو.... هنوزم بوی بابایی و داره... همه میگن صبور باش اما هیچکس
نگفت چه جوری همه میگن میفهمیم چی میکشی اما کسی نفهمید با چه حالی درست روز هفت
بابایی سر جلسه امتحان نشستم در حالی که همه وجودم با بابا خاک شده بود هیچکس
نفهمید هیچکس...!!! کاش میشد همه جووونیمو زندگیمو
بدم فقط یه باره دیگه فقط و فقط یه باره دیگه با دستام صورت مهربونشو لمس کنم یه
باره دیگه بغلش کنم صداشو بشنوم...این عذاب که باید بقیه عمرمو با این حسرتا زندگی
کنم داغونم میکنه دلم واسه شنیدن صداش پر میکشه... خدایااااااااا دیگه طاقت ندارم
تاب نمیارم دلم براش تنگ شده اون همه دنیای منه من بابایی مو میخوام خدااااااااااااااااا...خدایا
چرا به دادم نمیرسی چرا این دلتنگیها تمومی نداره 498 روزه که دارم تو همون لحظه
که رفت در جامیزنم نمیتونم دل از گذشته بکنم دلمو همه وجودمو اونجا جا گذاشتم تموم
لحظه هارو به این امید میگذرونم که شب برسه بشینم کنج اتاق تاریکم تو تنهاییم
عکسشو بغل کنم و خون گریه کنم هر شب داغش تازه میشه برام همه همدمم قاب عکسو صدای
ضبط شده باباییه تن شکسته تر از اونم که بتونم
دوباره روپاهام وایستم دلشکسته تر از اونم که بتونم بدون بابایی به زندگی ادامه
بدم همه چی مو از دست دادم دنیام به آخر رسیده
تنها حسی که برام مونده فقط دلتنگیه... دلتنگی بابا خیلی زود تنهام گذاشتی
خیلی زود بود واسه رفتن... هیشه بهارم قد همه دلتنگیهام دوست
دارم همیشه و تا ابد قطره قطره اشکام فدای شبای
خاموشت... بابایی دعا کن که تی تی بعد تو
زیاد تو دنیا نمونه!!!!!!!آمین....
در گرگ میش
سحر... ناگهان ...خبر
!!! دلم از غصه ها لبریز شد... تو از من کم
شدی...
پاییز شد....
دل دیوانه من چشمهایت روشن من شنیدم او دیشب به خوابت آمد آمد و با تپش آغوشش بر تن پیکر رنجور نفسهای تو روح و جان
داد بغض سالخورده چشمت را شکست به کویر دل بی آب و گلت باران
داد به تو لبخندی زد با همان لحن نگاه و چه زیبا به همه دلتنگی و آشفتگی ات پایان داد دل دیوانه من چشمهایت روشن
بی تو.... دست شومی سرنوشتم را گره زد با غم و درماندگی باورم نیست این همه تنهایی و آوارگی رفتی و من مانده ام با این عذاب بی حساب تا به کام من چکاند زهر تلخ زندگی وقتی نیستی دست گرمی ناجیه چشم ترم نیست بی تو عشق رفته از دست شور عشقی دیگرم نیست رفتی و خزان هجرت زد به جانم آفت مرگ من همان خشکیده برگم که بهار در باورم نیست ای تو آغاز و تو
پایان تو خزان و تو بهارم بی تو من کجای دنیام که به جایی راه ندارم نگو زندگی هنوزم جاری و ادامه داره نیست در من شوق فردا من به دیروز ها دچارم
تنها خدا داند... دیروز با تو خوش امروز بی تو درد فردا چه خواهد شد تنها خدا داند دلخوش به دیروز ها دلزذه از امروز ای کاش فردایی آغوش نگشاید ای رفته از آغوش ای مانده در خاطر بی تو دگر از من آخر چه می ماند من در تو جا مانده از خود رها و دور حرف مرا این دل دیگر نمیخواند سنگ صبور تو با گریه خو کرده از بی غم دیروز فردا چه می ماند
قصه تلخ رفتنت... تو گرگ و میش یه سحر من غافل از یه حادثه خبر رسید دستای من دیگه به تو نمی رسه خبر رسید همنفسم، همنفس خاک شدی تو بر نمیگردی دیگه چه زجه های بیخودی چه گریه های بی امون چه زجر بی حسابیه جای تو توی لحظه هام همیشه سرد و خالیه بی تو تموم زندگیم یه عکس توی قاب شده تموم دنیا انگاری رو سر من خراب شده اگر چه دست سرد خاک تو رو گرفته از دلم خاطره هامونو ولی کسی نمیگیره ازم تموم لحظه های من هنوز عزاداره توإن آرزوهام بدون تو دونه به دونه جون میدن تو این هوای بی کسی وقتی نفسهای تو نیست تو دست سرد و خالی ام وقتی که دستای تو نیست روز و شبای پوچ من اگرچه سخت اما گذشت بی تو ولی با هر نفس یه بغضی بی صدا شکست من با خودم با زندگی فقط دارم کنار میام اگر چه بی تو خوبه من باورشم سخته برام تحمل نداشتنت فکر نکنی که راحته تو بر نمیگردی دیگه تلخه، ولی حقیقته تو گرگ و میش هر سحر داغ تو هم تازه میشه تو قلب بی قرار من غصه بی اندازه میشه بی تو یه روز دیگه هم با همه دلتنگی گذشت بازم یه بغضی تو گلو آروم و بی صدا شکست دیگه داره یه سال میشه ندیدنت،نداشتنت،نبودنت اما نمیشه باورم قصه تلخ رفتنت
نمی آیی... نقشی به روی آب میشوم نمی آیی هر لحظه از تو بی تاب میشوم نمی آیی من خوب میدانم که عاقبت عکسی درون قاب میشوم نمی آیی این همه عروسک اما چرا من؟؟؟؟؟ شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم دوستای گلم سلام من تی تی هستم شاعر نیستم فقط احساسمو از جنس واژه تقدیم به نگاهه مهربونتون میکنم امشب هم یه هدیه تقدیم به نگاهه آسمونی شما دوستای گلم: عشق...
همه چیز از تو شروع شد توی یک لحظه تب دار زیر بارون با نگاهی من شدم اینجور گرفتار تو نگام کردی و دنیام توی چشمای تو جا شد تو دلم خبر نداشتی چه قیامتی به پا شد یه چیزی از توی چشمات جاری شد توی وجودم هر نفس پر شدم از تو من دیگه خودم نبودم قصه از اینجا شروع شد از یه روز سرد و برفی من وتو یه حس مبهم یه کلمه سه حرفی قصه مون ساده شروع شد مثل باریدن بارون مثل گل دادن پونه توی دست پاک گلدون در انتظار تو چشمهایم سپید شد روزگارم سیاه کی به ساحل می رساندم امواج این نگاه در بی کران غم تا چشم کار می کند هیچ است و هیچ بازآ به سوی من در خود مرا بپیچ در خود مرا گم کن آغوشت اگر وا شد یا ساحلم ببر یا غرق کن در خود
افسوس... آمدی و پس از این همه سال سراغ از جوانی ام میگیری ولی افسوس! جوانی ام با تو رفت و من در انتظار آمدن هر دوی تان پای این پنجره ها پیر
شدم!!! بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بوديم در نهانخانه ي جانم ،گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ي ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد: تو به من گفتي: -(( از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند براين آب نظر كن، آب ، آيينه ي عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛ باش فردا ، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن!)) با تو گفتم:((حذر از عشق ! – ندانم سفر ا ز پيش تو ،هرگز نتوانم نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر،لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي ،من نه رميدم،نه گسستم...)) باز گفتم كه :((تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم!)) اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زدو بگريخت... اشك در چشم . تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم ، نرميدم. رفت در ظلمت غم ، آن شب و شب هاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نكني ديگر از آن كوچه گذر هم .... بي تو ،اما ، به چه حالي من ار آن كوچه گذشتم! فریدون مشیری ای کاش میدانستم پس از مرگم اولین اشک از چشم چه کسی فرو میریخت هانی عزیز ?؟?؟?؟?؟?؟ †₪•.¸¸†₪ ḠђдẐдζ ₪†¸¸.•₪† بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست. توسط:ستاره(همسفر جاده عشق) ازم پرسيد:چقدرمنو دوستم داري؟گفتم: يكي،گفت چرايكي؟ گفتم:اخه من فقط يه دنيادارم،يه خدادارم، يه عشق دارم منم تو روبه اندازه ي اين يه دونه ها دوست دارم:-) حمید جان تمام جهان را به دنبال تو گشتم اما تو را نیافتم .عاقبت نا امید و خسته بازگشتم. سکوت را میپذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت... تیره بختی را میپذیرم اگر بدانم روزی چشمان تورا خواهم سرود... و مرگ را خواهم پذیرفت اگر بدانم تو روزی خواهی فهمید که ... دوست دارم این شعر نمیدونم کی گفته ولی خیلی به دلم نشست امید وارم خوشتون بیاد
زن وشوهر جواني سوار بر موتورسيکلت در دل شب مي راندند.
اشکی برای شوق شوقی برای درس درسی برای میز میزی برای کار کاری برای نان نانی برای تخت تختی برای خواب خوابی برای مرگ مرگی برای سنگ سنگی برای یاد یادی برای اشک این است مفهوم زندگی دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم: ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم... از شما دوستان عزیزی که مایل هستند با این کلبه عاشقانه دست به دهند خواهش میکنم خودشون رو معرفی کنند تا من شما رو نویسنده این وبلاگ کنم منتظر شما دوستان گل هستم تا به من کمک کنند تا این وبلاگ رو نبندم فقط نویسنده میخوام از کجا باید شروع کرد کرد با تو فریاد یه عمر و و و میکشم تا اوج باور غربت ارزوهامون دل طاقتو شیکونده از کجا باید شروع کرد کردآآآآآآآآآآآآآآ من مي خواستم تو به من عادت نکني من به تو عادت کردم مي خواستم تو عاشقم نباشي من عاشقت شدم مي خواستم من برات مثل بقيه باشم تو برام از همه مهم تر شدي مي خواستم تو هيچ وقت سکوت نکني من سکوت کردم مي خواستم هيچ وقت آزارم ندي خودم تا حد توانم آزارت دادم مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم مي خواستم تا هميشه بهم خوبي کني من به تو بدي کردم مي خواستم بري دنبال زندگيت اما تو همه ي زندگيــــم شدي ....... !!! آمده بود با رنگ و بوی یاس با عطر نفسهای شقایق با حال و هوای اقاقیا، همرنگ اطلسی با چشمهایی که طراوت شب بوها را در خنکای تابستانی گرم داشت با یک بغل رزهای سفید، با شهد بوسه های آتشین شبنم حالا تو بگو سهم من نبود بوسه ایی که این همه راز گلهای بهاری داشت لبهایی که کلام صبح داشت....... دو دستت، التماس آمیز، می آید بسوی من ولی پُـر می شود از هیچ دستی دست گرمت را نمی گیرد. صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه، بفریادی مرا با نام می خواند و می گوئی که اینک من، سرم بشکن دلم را زیر پا له کن ولی برگرد... همه فریاد خشمت را، بجرم بی وفائی ها، دورنگی ها، جدائی ها بروی صورتم بشکن، مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم! ولی چشمان پر مهری، دگر بر چهره ی مهتاب مانند نمی ماند لبلنی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمی خواند دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سکند نیست که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گوئی دودست کوچکش، با پنجه هائی گرم و لغزنده، میان زلفهای نرم تو بازی نمی گیرد پریشانش نمی سازد، هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد. زن کوچک چه خاموشست! تو می آئی، زمانیکه نگاه گرم من دیگر بروی تو نمی افتد، هراسان، هر کجا، هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید، مبادا بر نگاه دیگر افتد. دو چشم من ترا دیگر نمی خواند، بشوقی دلکش و شیرین و تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جسنجو باشد، سراب آرزو باشد و لبهایت، لبان گرم و تبدارت، کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد و عطر صدهزاران بوسه ی شیرین دوباره روی آن لغزد، محالست اینکه بتوانی، بر آن چشمان خوابده، دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی، نگاهت را بگرمی بر نگاه من بیاویزی بلبهایم کلام شوق بنشانی. محالست اینکه بتوانی دوباره قلب آرام مرا، قلبی که افتادست از کوبش بلرزانی، برنجانی، محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی. تو می آئی یقین دارم ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده برخاکست دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد، بدیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد، جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش، نرم می لغزد. جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو... دو دستت، التماس آمیز، می آید بسوی من ولی پُـر می شود از هیچ دستی دست گرمت را نمی گیرد. صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه، بفریادی مرا با نام می خواند و می گوئی که اینک من، سرم بشکن دلم را زیر پا له کن ولی برگرد... همه فریاد خشمت را، بجرم بی وفائی ها، دورنگی ها، جدائی ها بروی صورتم بشکن، مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم! ولی چشمان پر مهری، دگر بر چهره ی مهتاب مانند نمی ماند لبلنی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمی خواند دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سکند نیست که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گوئی دودست کوچکش، با پنجه هائی گرم و لغزنده، میان زلفهای نرم تو بازی نمی گیرد پریشانش نمی سازد، هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد. زن کوچک چه خاموشست! تو می آئی، زمانیکه نگاه گرم من دیگر بروی تو نمی افتد، هراسان، هر کجا، هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید، مبادا بر نگاه دیگر افتد. دو چشم من ترا دیگر نمی خواند، بشوقی دلکش و شیرین و تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جسنجو باشد، سراب آرزو باشد و لبهایت، لبان گرم و تبدارت، کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد و عطر صدهزاران بوسه ی شیرین دوباره روی آن لغزد، محالست اینکه بتوانی، بر آن چشمان خوابده، دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی، نگاهت را بگرمی بر نگاه من بیاویزی بلبهایم کلام شوق بنشانی. محالست اینکه بتوانی دوباره قلب آرام مرا، قلبی که افتادست از کوبش بلرزانی، برنجانی، محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی. تو می آئی یقین دارم ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده برخاکست دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد، بدیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد، جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش، نرم می لغزد. جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو... 










vahed.blogfa@yahoo.com

برچسبها: vahed, blogfa@yahoo, com

آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
حرفای تو عزیزکم دیگه شنیدن نداره
هر چی گفتی دروغ بوده قلبم برات جا نداره
سیاه شدم با کلکات بد جوری آتیشم زدی
گفتی تا آخر میمونی! رفتی نموندی جا زدی
عاشقم کردی و رفتی و گفتی نمی مونی کنارم
گول تو خوردمو سوختمو ساختمو چیزی نگفتم
خنده تلخ تو مونده هنوزم تو دلم یادگاری
حالا بیا و ببین چی آوردی به روز و روزگارم
یادمه حرفای تو می سوزوند تن سرد وجودمو
یادته دستای خستمو پس زدی نموندی کنارم
منی که میگفتم واسه تو می مونم شکستی غرورم
حالا میگم با تمام وجودم با تمام وجودم دوستت ندارم
هواتو کردم دوباره بازم دلم تنگه برات
اگر چه دوری از دلم هنوزم میمیرم برات
امید من سنک صبور باشه برو پیشم نیا
بزار که تنها بسوزم تو غربت دل تنگیام
نه اینکه عاشق نباشم نه اینکه دوست ندارم
می خوام تو اوج بی کسی سر روی شونت بزارم
زخم زبون و صبر من باور بکن حدی داره
یه قلب خالی از امید آخه سوزوندن نداره
منی که حتی گریه هام واسه تو تکراری شده
تو حرف مردم رو نزن نگو که جات خالی شده
نگاه سردت هنوزم با خنده هات زجرم میده
خدا خودت منو به این دربه دری عادت بده
باور نداری هنوزم عشق تو داغونم کنه
بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه
بهش بگین دق میکنم دستاش تو دستم نباشه
تمام خاطرات اون نمک به زخمم میپاشه
بهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم میزنه
آسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه
تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه
اگه صدام در نمیاد دلتنگیو صبوریه
هر روز غروب دلتنگتم دوباره تنها میشینم
هر وقت که بارون می باره تورو کنارم میبینم
هر روز و هر شب از خدا بدون فقط تو رو میخوام
نگو واست غریبه ام نگو تو خوابت نمیام
بگو تو هم دوسم داری بگو که دلتنگم میشی
من فقط از خدا می خوام دوباره مهربون بشی... 
vahid.blogfa@yahoo.com
برچسبها: فقط برای, تو, می نویسم


برچسبها: نامه عاشقانه به
اگه نباشن نه جاشون پر میشه نه چیزی
جاشونو میگیره...
برچسبها: دوستت دارم عزیزم

برچسبها: بی وفا
برچسبها: عشق
برچسبها: وحید
برچسبها: VAHID
تصور میکردم تاب دیدار کسی با تو را نداشته باشم .
یادت هست روزگاری نه چندان دور که بیم حضور رقیبی خیالی ، مرا تا خیال مرگ همراهی
کرد وبرایت از رفتن و نماندن نوشتم؟؟؟
راستی بگذار این نامه را بار دیگر مرور کنم ..
چقدر دلتنگ بودم وقتی این را برایت مینوشتم..یادت هست؟؟؟
*************************************
درکوچه باغ خاطرات عشقی که به من ارزانی داشتی لنگان به پیش
میروم … پای تنها رفتنم نیست !
ميخواهم دوش به دوش آمدنت را ، آرزو میکنم همراهیت را.... همچون گذشته! ....
به یاد می آورم که چه کودکانه و شا د درپی هم میدویدیم و تو دوست داشتی تا همیشه
من برنده آن بازی کودکانه باشم ...
می بینی ؟ ؟
تو خود نگذاشتی معنای باختن را درک کنم. میخواستی همیشه و همه جا برنده باشم ! این
نوید را بارها وبارها به من دادی که همیشه تکیه گاهم خواهی بود تا با تو برنده
باشم......همیشه !
…. ببین که چگونه زندگیم را به قمار تنهایی باختم !!
درخاطرم هست سایبانی را که با دستان مهربانت بر چشمانم میساختی تا فارغ ازحسادت
آفتاب به تماشای روشنی چشمانت بنشینم .
.ببین که چگونه درنبودنت ، بی پروا بارقه نورش را برصورتم تازیانه میکند !!
آوای کلامت که مرا مسحور خویش میساخت و نفس رادرگلوی مرغکان خوش الحان باغ خفه
میکرد را درگذر نسیم میشنوم.. درنگ میکنم .
صدایم میکنی ! مرا به نام میخوانی ! چقدر شنیدن اسمم از زبان تو شیرین است !
صدایت در پیچ کوچه گم میشود ....صدایت را دنبال میکنم وبه شبهایی میرسم که ملکوتی
ترین لالایی عالم رادر گوش جانم زمزمه میکردی....
سرم را به دیوار تکیه میدهم و گوش میسپارم به سایه ای که از صدایت ، دراین گوشه از
دنیای خاطرت برایم مانده !
برایم ازروزهای پیش رو میگویی ...............
ازخانه ای کوچک با باغچه گلهای یاس و شب بو!
با تک اتاقی که هرروز یک شاخه گل یاس بر تاقچه اش بگذاری وگلدانی بر پای پنجره اش!
سرانگشتان مهربانت برگیسوان مواجم ،شانه میزند و توحرف میزنی ومن ازکنارپنجره همان
اتاق کوچک طلوع خورشید را با تو به تماشا می نشینم .
خشکی دهانم به شوری گراییده ، پلکهایم که از نمناکی اشک سنگین شده اند را برهم
میفشارم وتمام آن روزهای زیبا از مقابل دیدگانم محو میشوند .
بادسردی وزیدن گرفته و بیرحمانه بر گیسوانم چنگ می اندازد.
ببین که این نامریی ترین و بی وجودترین وجود هستی نیز، چگونه در نبودنت ، بیرحمانه
عرض اندام میکند برمن !!
.................
..................
صدای دویدن کودکی بر بام خانه ام، مراازرویایت بیرون می آورد .
بازهم خواب میدیدم !
بازهم در رویا به سرزمین خاطراتمان کوچیده ام !
درخیالم نمی گنجید که پس از مرگ نیز تورا دررویاهایم ببینم !!
میدانم باور نمی کنی !
خودنیز باورنداشتم که مردگان هم خواب ببینند!
دیرزمانی نیست که ساکن این منزلم !
تک اتاقی دارد بی پنجره و گلدان و ...
وباغچه ای با گلهای لاله که بر بامش ساخته اند !
هرچند گاهی مهمانانی دارم که برسقف خانه ام میکوبند و باران اشک برآن میبارند
ومیروند !
توهرگز به دیدارم نیامدی!
خود نخواستم بدانی که به کدامین منزلگاه فرود آمدم !
میخواستم حال که مرا نمی خواهی وتجربه عشقی تازه را درسرداری ،هرگز ندانی که با
رفتنت، نیستی را برایم به ارمغان آوردی ..
.می خواستم همواره مرا با آخرین یادداشتی که برایت به یادگار گذاشتم به خاطر آوری
!
راستی اصلا مرا خاطرت هست؟؟؟!!
درنامه ام برایت گفتم که روزها را درنبودنت به تلخی، شب میکنم وشب را، به عشق
یادآوری خاطراتت، به صبح پیوند میزنم !
.......میدانستم که توهم روزی دوباره دلتنگ من میشوی !
............. روزی که شانه ام تکیه گاهت نیست تا گریه هایت را درآن پنهان کنی !
نمی خواستم در لحظات دلتنگی ات ،غم نابود کردن من نیز، بار اضافی باشد بر کوله بار
غصه هایت !
آخرین حرفهایم را غرقه در هزاران بوسه کردم وبا دلتنگی ها واشکهایم، فقط برایت
نوشتم که دلتنگم!
دلتنگ !....
فقط همین !
وبرایت پست کردم!
کاری در این دنیا نداشتم ….پس فرشته مرگ را به جای معشوقی که آروزیش را داشتم در
آغوش کشیدم درحالی که کلمات نامه را زیر لب زمزمه میکردم :
" تمام هستی ام تقدیم به .................
.به چشمان روشنی که مجال آن را نیافتم تا در زلال نگاهش ، قداست عشق را به نظاره
بنشینم.
وبه قلب مهربانی که نبض زندگی ام باضرباهنگ تپیدنش ، نظام میگرفت .
وبرای دستان پرعطوفتی دردوردست ، که ازورای فاصله ها ، گرمای محبتش را به دستهای
لزانم هدیه میداد
عزیزترین ....
حریرنرم صدایت را برپیکررویاهای شبانه ام خواهم دوخت تا آوای دلنشین صوتت ،
تاسپیده دم بر جانم طنین افکند و مرا ازکابوسهایی که در تنهایی نبودنت ،با سرود
مرگ درجانم ، رفتن را زمزمه میکند برهاندو چشمانم که ازندیدنت سیر است را دوباره
به روی دنیای خالی ازبودنت بگشاید !
ببین که برای پرگشودن درهوای خاطراتت ....
حتی به قدر چشم برهم زدنی که روبرویم بنشینی ومن محو تماشای یادت باشم............
این شکنجه زیستن بی تورا .... که به جبر روزگار برمن تحمیل شده
به جان میخرم....."
*****************************************************
دنیای غریبی است ..بازی روزگار را نمی فهمم !
آن روز چنین دلتنگ از با دیگری بودنت ..
امروز چنین خوشحال از همسفر داشتنت !
...آری دنیای غریبی است...
برچسبها: غريب عاشقانه و خلوت نامه
برچسبها: وحید







دعا کن صبور باشم...
شبی که رفتی
بازار گریه داغ بود
شب شبی سرد
و بی چراغ بود
بهار آمدنت
یادم هست
رفتنت هم
فصل برگریزون باغ بود
آسمان هم پر
شد از فریاد
رفتنت بهانه
ها دستش داد
مثل چشم بغض
آلوده من
هر نفس را
به گریه می افتاد
بیشتر شبیه شوخی بود قصه
رفتن تو از اینجا
مانده ام من در هوایت خیس مانده
ام بی تو تک و تنها
شایدم تقدیر چنین میخواست با تو اما از تو دور باشم
به سرنوشت نمی رسد زورم خودت دعا کن صبور باشم

بی قرار...
بی قرار بی قرار بی قرار
دل به شوق دیدنت شد رهسپار
حال که آواز دادی آمدم
پس بدین سان بی قرارم وا مدار
گر هزاران بار مایوسم کنی
باز سویت پر کشم با حال زار
دام را من به صد آسمان ندهم
گر که تو صیاد باشی من شکار
آمدم از عشق تو رسوای این عالم شوم
من به عشقت شهره ام از چه باشم شرمسار
آمدم تا بنهی برگردنم زنجیر عشق
تا کشانی ام به هرسو برده وار
کاش از عشق من امشب دل تو نرم شود
لحظه ای در بزم خود ما را بیاری درشمار
چه شود که دلم را برسانی به مراد
شب و مهتاب و تو باشی در کنار
تا چنین دلبرانه روی پنهان میکنی
می کشم ناز تو را از جان و دل با افتخار
چشم زیبای تو شمع محفل خاموش من
غمزه ات آسان برد از من قرار
گفته ای نام تو را دیگر برلب نبرم
هر چه خواهی آن کنم زین کار معذورم بدار
منو نقاشی بکن هرجور دلت می خواد بکش
منو یک خاطره ای رفته از یاد بکش
منو یک شاخه گل خشکیده بی رنگ بکش
منویک دیوونه همیشه دلتنگ بکش
منو نقاشی بکن به جام بکش یه پنجره
که پشت اون دوچشم خیس یه عمر که
منتظره
منو نقاشی بکن در به در کوچه و شهر
یا مثل پرنده ای کنج قفس بی بال و پر
منوقایق طوفان زده بی ساحل بکش
منو یک عاشق آرزو به دل بکش
روی بوم نقاشیت به رنگ دلگیر غروب
منو عاشق خودتو همیشه غافل
بکش
دلمو از تبار پاییز بکش
روزامو سرد و غم انگیز بکش
دستامو پر از نیاز و التماس
چشاموهمیشه اشکریز بکش
روزامو خاکستری و شبامو تار بکش
چشامو پره حس انتظار بکش
خودتو تو جاده راهی و مسافر
منو پشت پنجره بی قرار بکش
منو یک جاده خیس بی مسافر بکش
منو یک کوچه بن بست بی عابر بکش
عمریه ترانه ساز چشم ناز تو شدم
اگه لایقم دونستی منو شاعر بکش
اگه لایقم دونستی...
منو شاعر بکش...

یکی مثل تو رها و یکی مثل من اسیره
یکی پرپر میشه امایکی تازه جون می گیره
آسمون قسمت من نیست وقتی تو قفس اسیرم
قسمت منم همین بود که تو تنهایی بمیرم
واسه تو پریدن آزاد واسم اما قدغن شد
سهم تو یه آسمون و میله ها قسمت من شد
پر زدی با جفتی تازه تا دیدی اینجا اسیرم
وقتی که بالمو بستن تا دیدی دارم میمیرم
تو تو اوج آسمونی من به این قفس گرفتار
آسمون قسمت من نیست تو برو خدا نگهدار

با همیم اما تنها...
دستامون به هم رسیدن ولی بازهم دوریم از هم
از جدا شدن نگفتیم اما در عبوریم
از هم
دلامون دور شدن از هم بدجوری با
هم غریبیم
ما که یکروز فکر میکردیم دو تا
نیمه از یه سیبیم
خیلی وقته دیگه این عشق دست و
پاگیره برامون
دیگه مثل اون قدیما عاشقونه نیست
نگامون
اگه از هم جدا نیستیم دل به
موندن هم نداریم
ما دیگه بریدیم از هم ولی رومون
نمیاریم
از رو عادته که گاهی اگه نامه
می نویسیم
چون ز درد بی کسی و بی پناهی در
هراسیم
هنوزم از عشق می خونیم اما
تکراریه حرفا
دستامون قفل شده تو هم با همیم
اما تنها
تو بگو چشمانم را به کدامین جاده بدوزم
از تب کدام لحظه بسوزم
پشت کدامین پنجره به انتظار بنشینم
چند بهار را بی تو سپری کنم
چندین غزل در فراقت بگویم
که تو بیای ای رفته از آغوش و مرا از خودم بگیری رها کنی در آسمان نگاهت
خودت بگو که کدامین جاده انتهای سفرت خواهد بود
چند بهار دیگر در انتظار باید بود
چندین آرزو باید داد بر باد
به چه چیز قسمت باید داد
به کدامین حال و روز باید افتاد
گه تو بیایی ای مانده بر یاد
بیایی...
که بی تو اینجا همه چیز دلگیر است
امروز بیا...
که فردا برای آمدنت دیر است.
تمام من میان خاطرات تلخ و شیرین گذشته سخت جامانده
رها از این هیاهوها میان خاطرات بی غم و خوشبخت جا مانده
نمیخواند دگر حرف مرا این دل هنوز دلخوش به رویاهاست
خودم اینجا دلم اما هنوز در حسرت عشقی که از دست رفت جا مانده


چرا من ؟
با خنده هات می خندم و با گریه هات ابری میشم
تا از خودم چیزی می گم محکوم به کم صبری میشم
هیچ می دونی با این کارات داری منو پیر می کنی
تموم حرفای منو گلایه تعبیر میکنی
وقتی دلت گریه می خواد شونه
هامو یادت میاد
وقتی که لحظه هات خوشن یادی
نمی کنی ز من
وقتی که از گریه پرم مغرور نگاهم می کنی
بعد هزار تا التماس به زور نگاهم می کنی
تو که نداشتی خوب من خیال عاشق شدن


نگاه کن...
نگاه کن...
تو که دور ایستاده ای نگاه کن
به من که شکستی ام اما هنوز ز
چشمان خیسم نیافتاده ای نگاه کن
نگاه کن...
به دست گلی که به آب داده ای نگاه کن



و آخرین کسی که مرا فراموش میکرد کیست، تا قبل از مرگم جانم را فدایش کنم.
زندگي کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذردو قلب ها گرامي تر از آنند که بشکنند .
آنچه از روزگار بدست مي آيد با خنده نمي ماند و آنجه از دست برود با گريه جبران نميشود!!
فردا خورشيد طلوع خواهد کرد حتي اگر ما نباشيم...
یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
آواره شدن ,حکايت سختي نيست.
از پاکي اشکهاي خود فهميدم .
لبخند هميشه راز خوشبختي نيست
آه از آن لحظه که دیدم بر سر در خانه ام نوشته بودی:آمدم نبودی

و به زیبایی معصومیت غریبانه ات در انتظار
اشکهای تو همیشه مخفیانه ریخته می شود
و خنده های من آشکارا سروده می شود
شاید معنی زندگی را دیر فهمیده ای و می گریی
و من بیرحمی آن را زود فهمیده ام و می خندم
راز خنده های من به درد هایم است
درد های من گناه گریه های توست
آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
مرد جوان: مرا محکم بگير
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند،برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.![]()
![]()
![]()
![]()
دیگه بسه...
![]()
![]()
![]()
قصه ی عشقو دوباره
با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی
دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی
به نگاه چشم گریون یه فرشه رو زمینی
چشامو به روت می بندم تا که اشکامو نبینی
دلای آبی همیشه میمونن بی یار و یاور
از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره
از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره
نباره ه ه ه
نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده
نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه
که تو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه/ کسی اشکامو نبینه
از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره
از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره


ارزش یك لبخند
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمیدانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریهالمنظر بود.
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمیآمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری میجستند و مردم از او کنارهگیری میکردند. قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود میدید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که میتوان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او میگریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری مینمود و مردم را از خود دور میکرد.
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.....
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمهای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را میکشید. دخترک هر بار که پیرمرد را میدید، شدت علاقه وی را به خویش درمییافت و با حرکات کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت.
چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامهای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود
| Design By : Mihantheme |




