تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است.
تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم
احترام می گذارند حتی بازرگانان.
مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می
شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت
روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید
او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد
که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و
جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است
و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد. کمی نگذشته بود که
بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود
و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان
دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و
تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان
صدایی شنید و احساس کرد که دارد خـُرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ
تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
دنیای عاشقانه
دنیایه عاشفانه ها
لحظه ها رو با تو بودن در نگاه تو شکفتن حس عشقو در تو دیدن مثل رویای تو خوابه با تو رفتن با تو موندن مثل قصه تو رو خوندن تا همیشه تو رو خواستن مثل تشنگی آبه اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو می مردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم اگه اسممو می خوندی دیگه از یاد نمی بردم اگه با من تو می موندی همه دنیا رو می بردم بی تو اما سر سپردن بی تو و عشق تو بودن تو غبار جاده موندن بی تو خوب منّ محاله بی تو حتی زنده بودن بی هدف نفس کشیدن تا ابد تو رو ندیدن واسه من رنج و عذابه توی آسمون عشقم بین تو پرنده ای نیست رو خاموشی لب هام جز تو اسم دیگه ای نیست توی قلب من نه عزیزم هیچکسی جایی نداره دل عاشقم به جز تو هیچکسی رو دوس نداره VAHED.BLOGFA@YAHOO.COM
کاش هرگز در محبت شک نبود تک سوار مهربانی تک نبود کاش بر لوحی که بر جان دل است واژه تلخ خیانت نبود
غروبا میون هفته بر سر قبر یه عاشق یه جوون میاد میزاره گلای سرخ شقایق بی صدا میشگنه بغضش روی سنگ قبر دلدار اشک میریزه از دو چشمش مثل بارون وقت دیدار زیر لب با گریه میگه : مهربونم بی وفایی رفتی و نیستی بدونثی چه جگر سوزه جدایی آخه من تو رو می خوتستم اون نجیب خوب و باک اون صدای مهربون نه سکوت سرد خاک تویی که نگاه باکت مرهم زخم دلم بود دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود تو که ریشه کردی با من توی خاک بی قراری تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری بس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی تو عزیزترینی اما یه رفیق نیمه راهی داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من رفتی و دیگه چه فایده ناله و ضجه و شیون تو سفر کردی به خورشید رفتی اونور دقایق منو جا گذاشتی اینجا با دلی خسته و عاشق نمی خوام بی تو بمونم بی تو زندگی حرومه تو که بیش من نباشی همه چی برام تمومه عاشق خسته و تنها سر گذاشت رو خاک نمناک گفت جگد گوشه ی عشقو دادمش دست تو ای خاک نزاری تنها بمونه همدم چشم سیاش باش شونه کن موهاشو آروم شبا قصه گو براش باش و غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره پا کشید از آسمون و جاشو داد به یک ستاره اون جوون داغ دیده با دلی شکسته از غم بوسه زد رو خاک یار و دور شد آهسته و کم کم ولی چند قدم که دور شد دوباره گریه سر داد دوشو بر گردوند و داد زد به خدا نمیری از یاد... vahed.blogfa@yahoo.com
دلم برایت تنگ شده است! به اندازه تمام نفس هایی که به یادت بودم آنقدر که فاصله ها تاب تحملش را ندارند و ... می شکنند بی تاب و بی قرار... بی هوا و خالی از فکر... درکوچه های تنهایی به دنبال جواب دلتنگی هایم... برای تو می نویسم برای تو می خوانم برای تو که در قلبت جایی برایم نماند برای تو که نگاهت قاب آینه ها شد تو که یک لحظه دیدنت آرزو شد برای تو که یادم در دفتر خاطراتت گم شد سایه درخت را از حوض کوچک خانه همسایه ربودم تا سایه بان شقایقم باشد شقایقی که عمرش به اندازه دوریت رقم خورد و آن پروانه ای که هزار رنگ از هزاران حرف های عاشقانه ات را برایم به یادگار دارد شب های یاد تو دیگر سپید نمی شود روزهای با تو خواب و خیال می شود اما... دلم برایت تنگ می ماند. vahed.blogfa@yahoo.com فلک کور است دلم شوریده در شور است و صدای خنده و آواز می آید , زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید دلم بی وقفه می لرزد نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد قدم لرزان به سوی کوچه می آیم و با خود زیر لب آهسته می گویم خدایا ترس من از چیست؟ عروس جشن امشب کیست؟ صدای همهمه با ورود شیخ عاقد می شود خاموش, صدای شیخ می آید: وکیلم من؟ جواب ده وکیلم من؟ صدای آشنایی " بعله " می گوید و مردم یکصدا باهم مبارک باد میگویند خدای من صدای اوست؟!! صدای آشنای اوست, دلم در سینه می لرزد برای مدتی ساکت برای مدتی خاموش و ناگه نعرهام در کوچه می پیچد مبارک نیست مبارک نیست نگار من عروس جشن امشب نیست!! بگوییدم دروغ است آنچه شنیدم دروغ است آنچه فهمیدم دروغ است ولی افسوس صدای نعره ام در ساز میمیرد و داماد سر خوش از نگارم بوسه می گیرد فلک کور است زمین و آسمان کور است خدای من چه کس میگوید این سان ساکت و آرام بنشینی؟!! چه کس می گوید این سان بی تفاوت بر لب این بام بنشینی؟!! اگر مردم نمی دانند تو که نادیده می دانی همین دختر که امشب بعله می گوید عروس ماست عروسی که امشب ره به سوی حجله می گوید قسم خورد عروس ماست عروس حجله گاه ما چه شد عهد و پیمانش؟! کجا رفت قسم هایش؟! به یعنی عهد و پیمان هیچ؟! وفا و عشق و ایمان هیچ؟! قسم ها اشک ها حتی خدا هم هیچ؟!!! عجب دارم!!!! عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟ چرا در خود نمی جوشی؟ گمان دارم توام با نوعروس خویش گرم عشرت و نوشی اگر نه کس این صحنه می بیند و خاموش می ماند؟!!! من امشب از خودم از تو از این دنیا که هیچ اعتبارش نیست بیزارم. من امشب سخت بیمارم رفیقان باده بردارید و بر بالین این بیمار بگذارید شما آخر نمی دانید شما آخر نمی دانید عروسی را به حجله میرانید که تا دیروز نگارم بود بهارم بود و در آغوش من قرارم بود نمی دانم چرا این آسمان امشب نمی بارد؟!!!! برای گریه کردن یک بهانه لازم است این هم بهانه پس چه می خواهد؟؟!!! چرا مردم ره آن خانه را با شوق می پویند؟؟! چرااااااا؟؟!!!!! در آن خانه به جز نفرت چه می جویند؟! بمیرند آن کسانی که امشب یکصدا باهم مبارک باد می گویند به عشق و عاشقی سوگند که امشب را مبارک نیست. فلک کور است دلم ویران و رنجور است نگارم شاد و خندان است درون حجله بوسه باران است به دامادش بگویید نو عروسش با کسی هم عهد و پیمان است به دامادش بگویید نو عروسش با کسی هم عهد و پیمان است... vahed.blogfa@yahoo.com من تنها نیستم اشک هایم را دارم اشک هایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است من تنها نیستم لحظه ها را دارم لحظه هایی که یکی پس از دیگری میمیرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند من تنها نیستنم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمیشود چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دل تنگی است, و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم ولی من باز چشم براهم... چشم براهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی روز و شبم شدی تو, از آن لحظه که آمدی... قانون زندگیم بهم خورد ازآن لحظه که به قلبم آمدی... نمی دانم چرا میگیرد نفس هایم نمیدانم چرا اینگونه میریزد اشک هایم میگویند اینها همه درد های عاشقیست, نمیدانم حرف دلم را باور کنم یا حرف آنها را... شاید این هم یکی از درد های همیشگیست. میترسم ار آن روزی که رهایم کنی شاید فکر کنی محال است قلبم را از قلبت جدا کنی این روزها کار همه بی وفاییست تا این حد هم نباید مرا به یک عشق ماندگار مطمئن کنی تو خواستی مرا به خودت وابسته کنی تو خواستی قلبم را اسیر قلب پاکت کنی دیگر محال است بتوانی مرا از خودت سیر کنی! این قلبی که در سینه دارم آن قلب تنها نیست حال و هوای من مثل گذشته ها نیست حالا دیگر وجودم هم مال خودم نیست این اشک هایی که میریزد از چشمانم دست خودم نیست این دلتنگی ها و بی قراری هایم حس و حال همیشگیست قانون زندگیم بهم خورد از لحظه ای که تو آمدی آمدی و شدی همه زندگیم هستم تا آخرین نفس با تو ای تنها بهانه نفس کشیدنم... تاوان کدوم گناهه تو رو با یکی ببینم؟ توی این دنیای بی رحم هی سراغتو بگیرم توی این دو روز دنیا یه روزو گذاشتی رفتی روزو دومم نبودی کاشکی از یادم میرفتی بهم میگفتی تا ابد توی دل من میمونی اما نمیدونم چی شد چطور دلم رو میشکونی داری میری ترکم کنی کسی از عشقت میمیره اونکه تو رو ازم گرفت الهی خوبی نبینه... vahed.blogfa@yahoo.com آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمیکند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های گره گشا در گلو شکست ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست vahid.blogf@yahoo.com اگر چه من و تو از هم دور هستیم اما بدان قلبم را به تو دادم ام و اگر چه شاید تو به یاد من نباشی اما من همیشه به یادت هستم و می مانم و گر چه ممکن است تو بتوانی بی من بخندی اما من بی تو و بدون تو میگریم. عزیزم وقتی که نیستی تمام فکرم با توست. صدایت را نمی شنوم امادر خیالم با تو گفتگو میکنم. وقتی هستی لبخند هایت را می چشم. و آنگاه که چشم هایت مرا در بر میگیردو دستان نوازشگرت حس عشق را به وجودم هدیه میدهد گویی دنیا از آن من است. لحظه های غمگینی را در تنهایی می گذرانم و تو نبودی که یادی از عشق کنم تا حس عاشق بودن مرا رها کند از این یک نواختی. وتو آمدی و من برایت می نویسم تو شدی عشقم. تو شدی آن حس خوبی که از زندگی می خواستم و تو شدی تمام زندگیم. و حالا زندگی یعنی: "با تو بودن و تنها برای تو نفس کشیدن" من در زیر سایه مهر و عشق و محبت تو آرامش را حس کردم. مهربانم جز تو دیگر هیچ از این دنیا نمی خواهم. نازنینم باور کن من هیچگاه راضی به ناراحت کردن تو نبوده و نیستم وتا آخر عمر وهستی دوستت خواهم داشت با همه وجودم. باور کن. دوستت دارم( با صداقت" بی نهایت" تا قیامت ). و هر چه بیشتر تو را میبینم و با تو صحبت میکنم این احساس بیشتر از پیش می شود. vahid. blogfa@yahoo.com . آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی . آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی . آنگاه که گوشت را میگیری تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی . آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده می انگاری . میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟؟ { تقدیم به کسانی که فقط دم از عشق میزنند } یک جایی... تمام رویاهاش لبخند توست احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه... پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت را به یاد داشته باش که یک نفر... یک جایی... در حال فکر کردن به توست.
قلبش ولی از سنگه حرفاش پر تردیده چشماش پر نیرنگه دیروز شنیدم گفته اسمم واسه اون ننگه رویام دیگه پژمردس عشقش دیگه کمرنگه کوک دل بیمارم با غصه هماهنگه چشمم به در و گوشم در حسرت یک زنگه بین من و عشق اون تو میدون دل جنگه بازم اکه برگرده دل عاشق و یکرنگه
از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی... از راه دور درد دل های خودم را به تو میگویم... وتو را در آغوش محبت های خود می فشارم... آری از همین راه دور نیز میتوان دست در شانم بگذاری و باهم قدم بزنیم... به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود... خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم وهیچگاه نمیگذارم خاطره های لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود... این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین میبرم وکاری میکنم همیشه احساس کنی در کنار منی... واین است برایم یک خواب عاشقونه... خواب نگاه به چشمان هم خواب یاد هم بودنمان... آری این است یک فاصله عاشقونه...
به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی به خاطراحساسی که برایم پرپر کردی نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی...
روزي روزگاري تاجر ثروتمندي بود كه 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بيشتر
دوست داشت و او را مدام با خريدن جواهرات گران قيمت و غذاهاي خوشمزه
خوشحال ميكرد. بسيار مراقبش بود و بهترين چيزها را به او ميداد. زن سومش را هم خيلي دوست داشت و به او افتخار ميكرد. اگرچه واهمه شديدي داشت كه روزي او تنهايش بگذارد. واقعيت اين است كه او زن
دومش را هم بسيار دوست داشت. او زني بسيار مهربان بود كه دائما نگران و
مراقب همسرش بود. مرد در هر مشكلي به او پناه ميبرد و او نيز به تاجر كمك
ميكرد تا گره كارش را بگشايد و از مخمصه بيرون بيايد. اما زن اول مرد، زني
بسيار وفادار و توانا بود كه در حقيقت عامل اصلي ثروتمند شدن او و موفق
بودنش در زندگي بود كه اصلا مورد توجه مرد نبود. با اينكه از صميم قلب عاشق
شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه اي كه تمام كارهايش با
او بود حس ميكرد و تقريبا هيچ توجهي به او نداشت. جهت خواندن ادامه داستان بر روی ادامه کلیک کنید عمر بن عبدالله، معروف به ابوثمامه، از چهره های سرشناس شیعه در کوفه بودند که در
شجاعت و اسلحه شناسی زبان زد خاص و عام بود. وقتی مسلم بن عقیل برای بیعت گرفتن از
مردم وارد کوفه شدند، ابوثمامه را مسئول دریافت کمک های مالی و تهیه اسلحه کردند. وی
پس از پراکنده شدن مردم از دور مسلم بن عقیل و پیش از شروع درگیری های کربلا، خود را
از کوفه به کربلا رساند و در زمره یاران امام حسین علیه السلام قرار گرفت. نقل می کنند در روز
عاشورا نزدیک ظهر خود را به امام حسین علیه السلام رساند و به آن حضرت گفت: «جانم فدای تو
دشمنان لحظه به لحظه به ما نزدیک تر می شوند. دوست دارم مانع حرکت آنها به سوی شما
باشم، هرچند در این راه کشته شوم، اما قبل از شهادت می خواهم نماز ظهر را با تو بخوانم».
امام علیه السلام نگاهی به آسمان کردند و فرمودند: «نماز را به یاد ما آوردی؛ خدا تو را از نمازگزاران
ذاکر قرار دهد». آن گاه ابوثمامه و جمعی دیگر با امام علیه السلام به نماز ایستادند. او پس از نماز به
میدان رفته، به شهادت رسید. قرظه انصاری از اصحاب باوفای رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بود که در جنگ احد شرکت کرد و از
مکتب نوپای اسلام دفاع کرد. پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در کوفه سکونت گزید و در
جنگ های جمل و صفین و نهروان در رکاب امیرالمؤمنین علیه السلام به جهاد پرداخت. قرظه
انصاری پسری داشت به نام عمرو که به همراه امام حسین علیه السلام در کربلا حضور یافت و
محافظت از جان حضرت را عهده دار شد و هر تیر و شمشیری که به طرف امام حسین علیه السلام
پرتاب می شد، به جان خود می خرید. او در ماجرای حمله به لشکر عمرسعد این رجز را
می خواند: «سپاه انصار باور دارند که من از اهل حرم دفاع می کنم. ضربت من ضربت جوانی
سربلند و پیش آهنگ است. جان و مالم فدای حسین باد!» نقل می کنند وقتی در جنگ بر
بدنش زخم بسیار وارد شد، در لحظات آخر ناگهان چشم باز کرد و به امام حسین علیه السلام عرض
کرد: «ای فرزند رسول خدا، آیا شرط جان بازی به جای آوردم؟» حضرت فرمودند: «آری،
سلام مرا به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم برسان...». وقتی حرّ بن یزید ریاحی متوجه شد که عمرسعد مصمم است با امام حسین علیه السلام به جنگ
بپردازد، به فرزند خود «بکیر» گفت: «پسرم، بدن پدرت طاقت تحمّل آتش جهنم را ندارد.
اگر با من موافقی به طرف حسین بن علی علیه السلام برویم». بکیر با پدر موافقت کرد و در فرصت
مناسب از لشکر عمر سعد کناره گیری کردند و خود را به اردوگاه امام حسین علیه السلام رساندند.
آن گاه که امام علیه السلام آن دو را پذیرفتند، حرّ به فرزند خود گفت: «الحمدالله که خداوند ما را از
مصاحبت با این قوم ستم کار نجات داد. اکنون بر این قوم ظالم حمله کرده، از فرزند
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم دفاع کن». به دنبال پیشنهادِ پدر، او از امام حسین علیه السلام اجازه گرفت و با سپاه
عمر سعد به جنگ پرداخت تا به درجه شهادت نایل آمد. وقتی حرّ بالای سر فرزند آمد،
چنین گفت: «خدای را سپاس که شهادت در رکاب مولایمان حسین علیه السلام را روزی تو
ساخت». جون خدمت گزار ابوذر غفاری بود. وی پس از رحلت ابوذر در ربذه به مدینه برگشت و
خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام بود. او مردی آگاه به اسلحه شناسی و تعمیر ادوات جنگی بود. پس
از شهادت علی علیه السلام در خدمت امام حسن علیه السلام قرار گرفت. وقتی مسئله حرکت امام حسین علیه السلام
به مکه پیش آمد، به همراه آن حضرت از مدینه تا مکه و از آن جا تا کربلا آمد و لحظه ای از
آن حضرت جدا نشد. در روز عاشورا به حضور امام حسین علیه السلام آمد و اجازه جهاد خواست.
امام علیه السلام به او فرمودند: «ای جون، تو گرچه همیشه با ما همراه بودی، اما اکنون اجازه داری که
بروی و از این خطری که ما را تهدید می کند خود را نجات دهی». جون گفت: «ای پسر
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، من در روزهای خوشی و راحتی در کنار شما بودم. آیا شایسته است که
به هنگام روی آوردن سختی ها از شما دست بردارم؟» و بدین سان پای به میدان شهادت
نهاد و مردانه در راه خدا جان داد. مسلم بن عَوسجه از شجاعان نامی روزگار بود. هنگامی که مسلم بن عقیل از طرف امام
حسین علیه السلام به کوفه آمد، مسلم بن عوسجه در گرفتن بیعت از مردم و گردآوری کمک های
مالی مردم وکیل مسلم بود. نقل می کنند در شب عاشورا وقتی امام حسین علیه السلام فرمود: «من
بیعت خود را از گردن شما برداشتم، از پیش من بروید»، او عرض کرد: «ای پسر پیامبر آیا
دست از تو برداریم و برویم؟! نه به خدا سوگند من از خدمت تو دور نمی شوم. اگر در یاری
تو کشته شوم و باز زنده ام کنند و دوباره بکشند و جسدم را آتش زنند هم چنان همین کار را
می کنم و هرگز از تو جدا نمی شوم». پس از جنگ با دشمن وقتی بر زمین افتاد، حبیب بن
مظاهر به او گفت: «اگر بعد از تو زنده بودم دوست داشتم وصیت می کردی تا آنچه
می خواهی انجام دهم. ولی می دانم که من هم ساعتی بعد به تو ملحق خواهم شد». مسلم بن
عوسجه گفت: «تنها وصیت من این است که تا جان در بدن داری دست از یاری حسین
برنداری». پس از آن که جنادة بن حارث به شهادت رسید، همسر وی از پسرش عمرو خواست که او
نیز چون پدرش از خاندان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم دفاع کند. عمرو در پی درخواست مادر به حضور
امام حسین علیه السلام آمد و از آن حضرت اجازه خواست تا به میدان برود. امام علیه السلام اجازه ندادند و
فرمودند: «شهادت پدرت برای مادر تو بسیار سخت است. اگر برای تو مشکلی پیش آید
یقینا مادرت بیش از حد ناراحت می شود». عمرو گفت: «یا اباعبداللّه، مادرم مرا به
حضورتان فرستادند تا اجازه جنگ از شما بگیرم». نقل کرده اند وقتی این جوان به شهادت
رسید دشمن سر او را از تن جدا کرده به سوی مادرش که ناظر جنگ فرزند بود انداخت. آن
مادر فداکار سر او را از زمین برداشت و خون از چهره او پاک کرد و گفت: «ای نور دیده ام، ای
آرامش دلم، آفرین بر تو که به وظیفه ات خوب عمل کردی» و سپس آن سر را به طرف لشکر
دشمن انداخت و گفت: «ما وقتی چیزی در راه خدا تقدیم کردیم آن را هرگز پس
نمی گیریم». در روز عاشورا پس از شهادت همه اصحاب امام حسین علیه السلام ، جوانان بنی هاشم آماده
نبرد با دشمن شدند. اوّلین کسی که پیش امام علیه السلام آمد عبدالله بن مسلم بود. وقتی از امام
حسین علیه السلام اجازه خواست آن حضرت فرمودند: «هنوز از شهادت پدرت مسلم زمان زیادی
نمی گذرد. اگر تو به جنگ بروی مادرت ناراحت می شود. بهتر آن است که دست مادرت را
بگیری و از این جا بروی». عبدالله گفت: «پدر و مادرم فدایت من هرگز زندگی دنیای
بی ارزش زودگذر را به حیات جاودان ترجیح نمی دهم. از تو خواهش می کنم که این جان
ناقابل مرا قبول کنی که در راه خدا قربانی کنم». سرانجام پس از اجازه اباعبدالله علیه السلام به میدان
رفته، پس از جنگی جوان مردانه در راه خداوند به شهادت رسید. بشر از اهالی «حضرموت» یمن و از یاران امام حسین علیه السلام در کربلا بود. نقل کرده اند در
روز عاشورا وقتی جنگ درگرفت و او مشغول دفاع از امام حسین علیه السلام بود، به وی خبر رسید
که پسرش را در مرزِ ری به اسیری گرفته اند. او در ابراز عواطف و احساساتش گفت: دوست
ندارم پسرم را اسیر کنند و من زنده باشم. وقتی امام حسین علیه السلام این سخنان را شنیدند به او
فرمودند: «من بیعت از تو بر می دارم. تو آزادی که بروی و فرزندت را از اسیری نجات
دهی». بشر در جواب امام علیه السلام عرض کرد: «ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، بدنم طعمه درندگان
بیابان شود اگر تو را در این حال تنها بگذارم. به خدا سوگند، محال است تو و خانواده ات را
رها کنم. جان من و اهل و عیالم فدای تو باد!». او قبلاً مسیحی بود. به دست امام حسین علیه السلام به دین اسلام گروید و به همراه مادر و
همسرش در کربلا حاضر شد. نقل می کنند در روز عاشورا که حدود هفده روز از ازدواج او و
همسرش می گذشت همسر او گفت: حالا که مصمم شده ای که از فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در
مقابل دشمنانش دفاع کنی، یقینا اگر در این راه شهید شوی وارد بهشت خواهی شد. باید در
حضور امام علیه السلام با من عهد کنی که روز قیامت مرا فراموش نکنی. آن گاه هر دو به حضور امام
حسین علیه السلام می آیند و همسر وهب خواسته خود را مطرح می کند، به گونه ای که آن حضرت
به شدت متأثر می شوند و گریه می کنند. وقتی که وهب به میدان می رود و با شجاعت به
جنگ می پردازد و عده ای از دشمنان امام حسین علیه السلام را به قتل می رساند، به سوی مادر و
همسر بر می گردد و به مادرش می گوید: آیا اکنون از من راضی هستی؟ مادر به او می گوید:
اگر تا زنده ای با دشمنان امام حسین به مبارزه نپردازی، از تو راضی نمی شوم. قاسم بن حسن علیه السلام نوجوانی بود که با اصرار از امام حسین علیه السلام اجازه خواست که به میدان
جنگ برود. ابتدا امام علیه السلام راضی نشدند که او عازم میدان شود، ولی هنگامی که با اصرار بیش
از حد او مواجه شدند اذن جهاد در راه خدا را به او دادند. او نیز پس از رشادت های بسیار در
میدان نبرد به شهادت رسید. نقل می کنند وقتی قاسم بن حسن علیه السلام عازم میدان شد این اشعار
را می خواند: «اگر مرا نمی شناسید پس بدانید من فرزند امام حسن علیه السلام و نوه رسول
خدا صلی الله علیه و آله وسلم هستم و این حسین علیه السلام است که اکنون در محاصره شماست. خداوند شما را
سیراب نسازد». وقتی قاسم به زمین افتاد عموی خود را صدا زد و امام حسین علیه السلام فورا خود
را به او رساندند. وقتی سر او را به دامن گرفتند فرمودند: «از رحمت خدا دور باشند قومی
که تو را کشتند! به خدا سوگند بر عمویت بسیار سنگین است که صدایش کنی و او پاسخ تو
را ندهد یا اگر پاسخ داد فایده ای برای تو نداشته باشد». یکی دیگر از یاران امام حسین علیه السلام در روز عاشورا عبدالله اصغر فرزند دیگر امام
حسن علیه السلام است. نقل می کنند وقتی در ساعات آخر نبرد عاشورا صدای عمویش امام
حسین علیه السلام را شنید که یار و مددکار می طلبد، از خیمه بیرون آمد و به سمت میدان حرکت
کرد. حضرت زینب علیهاالسلام خواستند مانع رفتن او شوند ولی او گفت: سوگند به خدا از عمویم
جدا نمی شوم و وقتی خود را به امام حسین علیه السلام رساند که یکی از دشمنان از پشت سر قصد
جان امام حسین را کرده بود. عبدالله اصغر دست خود را جلو برد تا مانع برخورد شمشیر به
آن حضرت شود که بر اثر ضربه شمشیر دست عبدالله اصغر قطع شد. امام حسین علیه السلام
عبدالله را در بغل کشیدند و فرمودند: «ای پسر برادرم، صبر کن. طولی نمی کشد خداوند تو
را به پدران بزرگوارت ملحق می سازد و تو به آرامش می رسی». در این لحظه تیری از طرف
دشمن پرتاب شد و عبدالله را در آغوش عموی بزرگوارش به شهادت رساند. علی اکبر در بین سال های 33 تا 35 ه از مادری بزرگوار به نام لیلا دختر ابی مرّه در شهر
مدینه چشم به جهان گشود. وی در مکتب انسان ساز پدر و در دامن خاندان پاک امامت
شیوه های صحیح دفاع از مکتب و اطاعت از امامت و حمایت از اهداف و آرمان های مقدس
آن را آموخت و لحظه ای در این امر فروگذاری نکرد و تا آخرین نفس از امام زمانش دفاع
کرد. او در روز عاشورا اولین نفر از بنی هاشم بود که در میدان نبرد حاضر شد و پس از
مبارزه جانانه جام شهادت سر کشید. وقتی امام حسین علیه السلام او را به میدان فرستادند فرمودند:
«خداوندا، شاهد باش جوانی را به جنگ با این مردم ستم کار فرستادم که شبیه ترین مردم از
نظر خُلق و خَلق به پیامبر تو بود. هرگاه مشتاق دیدار پیامبرت می شدیم به چهره او
می نگریستیم». نقل می کنند علی اکبر در موقع جنگ با یزیدیان این شعر را زمزمه می کرد:
«من علی بن حسینم. به خدا سوگند که ما به پیامبر سزاوارترینیم. به خدا سوگند نابه کاری
چون یزید بر ما حکومت نخواهد کرد. با شمشیر با شما می جنگم و از پدرم حمایت
می کنم». اَسلم غلامی بود که امام حسین علیه السلام او را پس از خریداری آزاد کردند. او همیشه در
خدمت امام علیه السلام بود. حتی پسر او به عنوان کاتب امام حسین علیه السلام در کنار آن حضرت به سر
می برد. اسلم از همان ابتدا به همراه امام حسین علیه السلام از مدینه خارج شد و لحظه ای از امام
زمانش جدا نشد. وقتی در روز عاشورا اجازه گرفت که با دشمنان اهل بیت علیهم السلام بجنگد این
شعر را زمزمه می کرد: «امیری حسین و نَعْمَ الاَمیر، سُرور الفُؤاد البَشیر النَذیر؛ پیشوا و رهبر
من حسین است و حقا که چه رهبر خوبی است. او مایه سرور دل ها و بشیر و نذیر است».
وقتی پس از جهاد دلیرانه بر زمین افتاد امام حسین علیه السلام او را در آغوش گرفتند و صورت خود
را بر صورت او نهادند. اسلم بن عمرو با دیدن این صحنه لبخندی زد و گفت: «چه کسی مثل
من از این افتخار برخوردار است که پسر پیغمبر صورت بر صورتش بگذارد؟» این را گفت و
جان به جان آفرین تسلیم کرد. حجاج از اهالی بصره و از قبیله سعد بن تمیم است. از جمله نامه هایی که امام حسین علیه السلام
به مردم کوفه نوشتند نامه ای بود که به مسعود بن عمرو نوشتند. او نیز در پاسخِ نامه امام
حسین علیه السلام نامه ای را به دست حَجّاج برای امام حسین علیه السلام می فرستد. در آن نامه آمده است:
«اما بعد، ای پسر دختر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، نامه شما واصل و از مندرجات آن اطلاع حاصل شد. ما
مطیع شما هستیم. خداوند زمین را از راهنمای خیر و دلیل راه حق خالی نمی گذارد. تو امروز
حجت خدا بر خلق و ودیعه او در زمین، و شاخه ای از درخت وجود احمدی هستی. به
جانب ما پیش آی که گردن های بنی تمیم برای فرمان تو خم گشته و در پیروی از فرمان تو از
شتر تشنه در ورود به آب مطیع تر است». حجاج پس از رساندن این نامه هم چنان در رکاب
امام حسین علیه السلام بود تا در روز عاشورا به فیض بزرگ شهادت نائل آمد. عابس در دلیری و سخن وری و عبادت و شب زنده داری زبان زد مردم بود. او از طایفه
بنی شاکر است. این طایفه در اخلاص و فداکاری در راه ولایت علی علیه السلام کم نظیر بودند و در
شجاعت به گونه ای بودند که آنها را جوانمردانِ عرب می نامیدند. عابس از جمله کسانی بود
که وقتی مسلم بن عقیل به کوفه آمد با او بیعت کرد و بعد هم از طرف مسلم، نامه ای به امام
حسین علیه السلام در مکه رساند و در ماجرای کربلا به همراه هم پیمان خود «شوذب» رشادت های
زیادی نشان داد. سپاه کوفه از نبرد تن به تن با وی ناتوان بود. وقتی دلاوری های او را عمر بن
سعد دید دستور داد تا لشکر او را سنگ باران کنند. نقل می کنند وقتی پس از شهادتش سر او
را از پیکرش جدا ساختند سر مطهر او دست عده ای بود که هر یک برای دریافت جایزه
مدعی بود که وی او را کشته است. حضرت ابوالفضل علیه السلام فرمانده و پرچم دار سپاه امام حسین علیه السلام در روز عاشورا بود. آن
حضرت قامتی رشید، چهره ای زیبا و شجاعتی کم نظیر داشت و به سبب سیمای جذابش او
را قمربنی هاشم می گفتند. در حادثه کربلا فرماندهی سمت چپ سپاه امام حسین علیه السلام را
عهده دار بود و علاوه بر تهیه آب، نگهبانی از خیمه ها و محافظت از خاندان امام حسین علیه السلام را
نیز برعهده داشت. در روز عاشورا سه برادر او پیش از او به شهادت رسیدند. عباس علیه السلام
مظهر ایثار و وفاداری و گذشت بود. نقل می کنند وقتی به دستور امام حسین علیه السلام برای تهیه
آب عازم میدان شد و پس از نبردی بی نظیر وارد شریعه فرات گردید، با آن که تشنه بود، به
یاد تشنگی برادر و اطفال و حرم امام حسین علیه السلام ، از خوردن آب خودداری کرد. هنگامی که به
شهادت رسید امام حسین علیه السلام به بالین او آمدند و فرمودند: «برادر جان اکنون دیگر
بی پشتیبان و یاور شدم.» درس
های عاشورا فداکاری در راه مکتب امام
حسین علیه السلام با عمل خود به انسان های
مؤمن آموخت هنگامی که اساس مکتب با خطر مواجه می شود، باید در راه حفظ آن از هیچ
گونه فداکاری دریغ نورزند. امام حسین علیه السلام وقتی دید زمام جامعه اسلامی به
دست فردی مثل یزید افتاده است که به صورت علنی احکام الهی را زیر پا می گذارد قیام
کرد و مردم را هم برای مبارزه با یزید فرا خواند و در این راه از جان و مال و
فرزندان و یارانش گذشت و اجازه نداد که مرد فاسقی چون یزید احکام الهی را پایمال
سازد و فرمود: «ای شمشیرها، اگر دین محمّد صلی الله علیه و آله وسلم جز با قتل
من حفظ نمی شود، مرا در بر گیرید». بدین ترتیب عمل آن حضرت الگویی شد برای تمام
انسان های مومن که در مواقع به خطر
افتادن ارزش های الهی با سرمشق گرفتن از
عمل کرد امام حسین علیه السلام در برابر طاغوت ها قیام کرده، جلو تعدی آنها را
بگیرند و از این طریق ارزش های دینی را
در طول قرون متمادی از خطرها حفظ کنند. آزاده زندگی کردن یکی از درس های
مهم نهضت عاشورا برای همه انسان ها این
بود که صرف نظر از هر عقیده ای که دارند، سعی کنند در زندگی آزاده باشند و تن به
هیچ گونه خواری ندهند و تسلیم ستم هیچ ستمگری نشوند. آری، آن هنگام که مرد
ستمگری چون یزید او را به بیعت با خود فرا خواند، در جواب او فرمود: «هرگز دست
ذلّت به شما نمی دهم و هم چون برده ها تسلیم شما نمی شوم» و بارها جمله «مَوتٌ
فی عزٍّ خیرٌ مِن حیاةٍ فی ذُلٍّ؛ مرگ با عزت بهتر از زندگی ذلیلانه است»، را بر
زبان جاری ساخته، انسان ها رابه آزادگی دعوت کرد. در کربلا وقتی آن حضرت را بین
مرگ و بیعت با ستمگری چون یزید مخیّر ساختند، فرمودند: «این گروه ستم پیشه مرا
به انتخاب یکی از دو چیز یعنی جنگ و پذیرش ذلت مجبور کردند. امّا محال است که من
به ذلّت تن دهم». لزوم احیای امر به معروف و نهی از منکر امام
حسین علیه السلام ضمن تبیین این حقیقت که حاکمیّت یزید بزرگ ترین منکر اجتماعی
است و در چنین اوضاعی وظیفه انسان آزاده و با تقوا امر به معروف و نهی از منکر
است، در نامه ای که به افراد سرشناس کوفه فرستادند این سخن پیامبر صلی الله علیه
و آله وسلم را گوش زد کردند که می فرمایند: «هر مسلمانی سلطان ستمگری را ببیند
که حرام خدا را حلال می شمارد و پیمان الهی را در هم می شکند و با سنّت رسول خدا
مخالفت می کند و در برابر چنین سلطانی با عمل یا گفتار مخالفت نکند، بر خداوند
سزاوار است که چنین کسی را داخل آتش جهنم سازد». حضرت در ادامه فرمودند: «آگاه
باشید به درستی که اینان (یزیدیان)
پیروی از خدا را ترک و تبعیّت از شیطان را بر خود واجب کرده اند. فساد را رواج
داده، حدود الهی را تعطیل کرده اند... حلال را حرام و اوامر و نواهی الهی را
دگرگون کرده اند. من سزاوارترین شخصی هستم که به این اوضاع اعتراض کنم...». و در
وصیّتی که به برادرشان محمد حنفیه نوشته اند تصریح دارند: «من برای خودخواهی یا
خوشگذرانی و فساد قیام نکرده ام؛ بلکه می خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم
و سیره جدم و راه و روش پدرم را احیا کنم». بر این اساس یکی از درس های
مهمّ عاشورا ضرورت احیای دو تکلیف بزرگ
الهی، یعنی امر به معروف و نهی از منکر، است. بردباری در جای
جای حماسه عاشورا شکیبایی در رفتارها و
گفتارهای حماسه آفرینان عاشورا به چشم می خورد. امام حسین علیه السلام
وقتی از مکه عازم عراق می شدند در ضمن خطبه ای فرمودند: «رضای الهی رضایت ما اهل
بیت است. بر امتحان ها و بلاهای او صبر
می کنیم، او نیز پاداش صابران را به ما عطا می کند» و در یکی از منازل بین راه
به همراهانشان فرمودند: «ای مردم هر کدام از شما تحمّل تیزی شمشیر و ضربت نیزه ها را
دارد با ما بماند وگرنه برگردد» و در طول این سفر هم خود امام حسین علیه السلام و
هم یاران باوفایش در مقابل تمام حوادثِ تلخ شکیبایی را پیشه خود ساختند و به همه
انسان در طول تاریخ درس بردباری در راه
هدف آموختند. امام حسین در روز عاشورا در
اوج نبرد با دشمن به یاران خود فرمودند: «ای بزرگ زادگان و آزادمردان،
بردباری را پیشه خود سازید. مرگ پلی است که شما را از سختی ها به سوی بهشت و
نعمت های ابدی عبور می دهد». وفاداری وفا و
عمل به پیمان و ایستادگی بر سر عهد از ویژگی های
امام حسین علیه السلام و اصحاب وفادار آن حضرت است. آن حضرت شب عاشورا در توصیف اصحاب خود فرمودند: «هیچ اصحابی
وفادارتر و صادق تر از یاران خود نمی شناسم» در توصیف وفاداری خود آن حضرت در
زیارت نامه ایشان می خوانیم: «اَشْهدُ انّکَ قد... وَفَیْتَ و اَوفَیتَ؛ شهادت
می دهم که تو به عهدی که با خداوند بسته بودی وفا کردی». یکی از صحنه های بزرگ تجلی وفاداری یاران امام حسین علیه
السلام برخورد حضرت ابوالفضل علیه السلام با امان نامه ای است که شمر برای آن حضرت
و برادرانش آورد. ایشان با ردّ آن می گوید: «من هرگز از دینم دست بر نمی دارم و
تا جان در بدن دارم از امام و پیشوایم حسین حمایت می کنم». لذا در زیارت نامه اش
وارد شده: «شهادت می
دهم که تو به بیعتی که با امام حسین علیه السلام بسته بودی وفا کردی و دعوتش را اجابت
نمودی و از دستوراتش اطاعت کردی». پایبندی به نماز از جمله درس های
مهمّ نهضت عاشورا لزوم پایبندی به نماز
و پاسداری از آن است. امام حسین علیه السلام به مسئله اقامه نماز و ترویج فرهنگ
آن اهتمام زیادی می فرمودند. در عصر تاسوعا وقتی لشکر عمر سعد تصمیم گرفت که جنگ
با امام حسین علیه السلام را آغاز کند، آن حضرت برادرش حضرت ابوالفضل را مأمور
ساخت تا از دشمن یک شب مهلت بگیرد و علّت درخواست مهلت را این گونه بیان فرمود:
«امشب را به ما مهلت دهند تا به نماز و دعا و استغفار مشغول شویم؛ زیرا خدا می
داند که من نماز و دعا و قرآن را دوست می دارم». ظهر عاشورا وقتی عمرو بن کعب به حضرت عرض کرد:
هنگام نماز است، امام علیه السلام فرمود: «نماز را به یاد ما انداختی، خداوند تو
را از جمله نمازگزارانی که به یاد خدایند قرار دهد. از دشمن بخواهید دست از جنگ
بردارد تا نماز به جای آوریم». نترسیدن از مرگ امام
حسین علیه السلام در روزگاری که ارزش های
اصیل اسلامی نظیر شهادت طلبی، در نتیجه حاکمیّت یزیدیان به فراموشی سپرده می شد،
آنها را از نو در جامعه زنده کردند و عشق به شهادت را به مانند فرهنگی حیات بخش
در نهاد انسان های مؤمن و آزاد جانشین
ترس از مرگ ساختند. نقل شده
است وقتی در شب عاشورا امام حسین علیه
السلام به اصحاب و برادران و فرزندان خود فرمودند: «فردا همه شما کشته خواهید
شد»، قاسم بن حسن علیه السلام ـ که جوان کم سن و سالی بودند ـ نگران بودند که
نکند فیض بزرگ شهادت به لحاظ کمی سن شامل حال او نشود. لذا از آن حضرت سؤال کرد
حتی من هم؟ امام حسین علیه السلام برای امتحان از حضرت قاسم پرسیدند: «مرگ را
چگونه می بینی؟» این نوجوان پاک سرشت در جواب فرمودند: «مرگ در ذائقه من شیرین تر از عسل
است». جوان مردی و فرزانگی در تمام
صحنه های نهضت عاشورا و نیز در رفتار امام حسین علیه السلام صداقت و جوان مردی موج
می زند. نمونه بارز آن برخورد امام با حر و سپاهیان اوست. در مسیر کربلا در
منطقه «شراف»
وقتی حرّ با لشکریانش جلو کاروان امام حسین علیه السلام را گرفت، با وجود این که
لشکریان حرّ جان او و اصحابش را تهدید می کردند، وقتی امام حسین احساس کردند که
آنها تشنه اند به همراهان خود دستور دادند همه آنها را سیراب کنند؛ حتی آن حضرت
با دست خود مشک آب را در دهان بعضی از سربازان حرّ قرار می دادند. ادب و بزرگواری از درس های
مهمّ و ماندگار عاشورا ادب و بزرگواری
است که در رفتار تک تک همراهان امام حسین علیه السلام در طول این سفر به چشم می
خورد؛ برای مثال وقتی حرّ متوجّه کار نادرست
خود شد، با ادب وصف ناپذیری به خدمت امام علیه السلام رسید و از آن حضرت طلب
گذشت کرد. هم چنین در گفتار حضرت عباس علیه السلام می بینیم که ایشان همواره از
امام حسین علیه السلام که برادرشان بود با عنوان «سیّدی و مولای» یاد می کرد. هم
چنین وقتی رفتار حضرت زینب علیه السلام را مشاهده می کنیم ادب و بزرگواری را در
اوج خود می بینیم. آری او دو پسر خود را در رکاب برادر، فدای اسلام کرد، ولی نه
تنها در موقع انتقال جنازه فرزندانش از خیمه بیرون نیامد، بلکه از کربلا تا کوفه
و از کوفه تا شام یک بار هم کلمه ای درباره فرزندانش بر زبان نراند و همیشه یاد
و نام سالار شهیدان را گرامی می داشت و از این طریق درس ادب و بزرگواری می آموخت. ظلم ستیزی امام
حسین علیه السلام با قیام خود در برابر یزیدیان، به انسان ها درس ظلم ستیزی و عدم سکوت و تسلیم در برابر
زورمندان و ستمگران دادند و به آنها آموختند اگر قادر به کوتاه کردن دست ستمگران
نیستند، دست کم سکوت نکنند و از طریق افشاگری به رسوا کردن طاغوت ها بپردازند.
لذا آن حضرت به محض این که خبردار شدند که یزید به عنوان خلیفه مسلمانان زمام
امور جامعه اسلامی را در دست گرفته است شروع به مخالفت با او کردند و سپس با هدف
هدایت مردم به افشای یزید پرداختند. از جمله می فرمودند: «یزید مرد فاسقی است. شراب می نوشد، انسان های بی گناه را به قتل می رساند و به صورت
علنی مرتکب فسق و فجور می شود». دلاوری امام
حسین علیه السلام در راه هدفی که داشت از هیچ پیشامدی بیم به دل راه نداد هیچ
مانعی او را از پیکار با دشمنان مأیوس نساخت. در نبرد با نیروهای نظامی یزید چون شیر خروشید. نقل کرده اند که در روز عاشورا هر لحظه بیش از پیش چهره مبارکش
برافروخته تر می شد و با تمام وجود به مبارزه می پرداخت و در ضمن رجزهایی که می خواند به دشمن اعلام می کرد: «هرگز سر تسلیم در برابر خواسته های شما فرود نمی آورم و به خدا قسم با شما
دست بیعت نخواهم داد و هرگز از جنگ با شما نمی گریزم». تا لحظه ای که جان در بدن
داشت کسی را یارای نزدیک شدن به خیمه های
او نبود. وقتی با دلاوری و یک تنه به لشکریان یزید حمله می کرد، انبوهی از
افرادِ تا دندان مسلح از ترس پا به فرار می گذاشتند. درس امام شناسی حضرت
امام حسین علیه السلام خطاب به مردم کوفه می نویسد: «به جانم سوگند، امام و
پیشوای مردم کسی است که بر اساس قرآن حکم کند و به قسط قیام کند و از دین حق
پیروی نماید و در راه خدا، خویشتن دار باشد». آن حضرت با این پیام به رهبریِ
طاغوت هایی که بر خلاف قرآن و حق و
عدالت رفتار می کنند و همواره اسیر خواهش های
نفسانی خود هستند خط بطلان کشیدند و به جهانیان اعلام کردند که هرگز حاضر به
قبول چنین پیشوایانی نشوند؛ چرا که آنها مردم را به سوی گم راهی می کشانند و از
خیر دنیا و آخرت محروم می سازند. حفظ مقدسات اسلامی در
ماجرای عاشورا گرچه تمام رفتارهای امام حسین علیه السلام و یاران غیورش با
هدف حفظ اساس دین و احکام الهی تحقق پیدا می کرد، امّا در عین حال تک تک موضع
گیری های آن حضرت و همراهانشان بر
اهمیّت موضوع یا حکم خاصی را تأکید می کرد که می تواند برای پیروان امام حسین
علیه السلام بسیار آموزنده باشد؛ به عنوان مثال از آن جا که در فرهنگ اسلامی مکه
و بیت اللّه الحرام از احترام و منزلت بسیار والایی برخوردار است، وقتی امام
حسین علیه السلام احساس می کنند که ماموران مخفی یزید ممکن است او را در کنار
خانه خدا ترور کنند و بدین وسیله قداست حَرَم الهی شکسته شود، فورا از مکه خارج
می شوند و می فرمایند: «به خدا سوگند، اگر در خارج از مکه کشته شوم خیلی بهتر از
آن است که در داخل مکه در کنار کعبه کشته شوم». امام خمینی رحمه الله در این
باره می فرمایند: «سیدالشهدا در مکه نماند که مبادا به ساحت قدسی مکه جسارت بشود». درس حفظ عفاف و پاسداری از حجاب از درس های
مهمّ عاشورا پاسداری از حجاب است که
برای بانوان جامعه اسلامی بسیار آموزنده و در عین حال هشداردهنده است. وقتی در
عصر عاشورا لشکریان بی شرم یزید خیمه ها
را آتش زدند و از غارت لباس های خانواده
شهدا و حرم اهل بیت علیهم السلام نیز چشم پوشی نکردند، بُعد دیگری از رسالت زنان
قهرمان کربلا، یعنی حفظ عفاف و حجاب نمود بیشتری پیدا کرد. بانوان هریک به گونه
ای در این باره به انجام وظیفه می پرداختند. نقل می کنند وقتی که مردم گرد آمده
بود که اسرای اهل بیت را تماشا کنند، ام کلثوم خطاب به آنها فرمود: «ای مردم!
آیا شرم نمی کنید برای تماشای اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم که پوشش
مناسبی ندارند جمع شده اید؟» حضرت زینب علیهاالسلام در کاخ یزید خطاب به او می
فرمایند: «یَابنَ الطُلَقاءِ، آیا این کار تو که زنان و کنیزانت را در جای امن و
دور از چشم مردم قرار داده ای و دختران رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را با
پوشش نامناسب در شهرها می گردانی، که همه به آن ها نگاه کنند عادلانه است؟!» درس توحید در یک
کلام حادثه کربلا کتابی سرشار از معارف اسلامی، و اصلی ترین درس آن درس
توحید است. در رفتار سیدالشهدا و یاران بزرگوارش توحید عملی به زیبایی تمام جلوه
گر شده است. آنان اثبات کردند که اگر امر بین رضای خداوند و رضای غیر خدا دایر
شود، به آسانی از هرچه غیر خداست چشم می پوشند و در سایه رضای او قرار می گیرند.
این است درس جاوید تاریخ عاشورا برای همه موحدان عالم. چنانکه دیدیم نام نامى آن جناب را، حضرت ولى
الله امیرالمونین على بن ابى طالب علیه السلام عباس گذارد. عباس علیه
السلام ، صیغه مبالغه از ماده عبس است که به معنى در هم شدن بشره و قبض و
گرفتگى صورت مى باشد. به مضمون الاسماء تنزل من السماء
(اسامى ، از آسمان نازل مى شود) خداوند در اسم گذارى فرزند الهام مى
فرماید و اسامى اشخاص غالبا منطبق با احوال و اوصاف مسما مى باشد. آن جناب
نیز چون به مفاد اشداء على الکفار بر دشمنان
حق عبوس و در جنگ عیور و مهیب بوده ، یا آنکه بر اثر صولت و شجاعت و غیرتى
که آن حضرت در قبال دشمن به هنگام قتال با قوم داشت ، از خوف و بیم وى در
وجود کریهه و خبیه آن قوم کافر لئیم کراهت و عبوست ظاهر مى شده است ، لذا
مسما به اسم عباس شده است . .
سالها از شهادت جانگداز دختر پيامبر، حضرت زهرا ميگذشت.
حضرت علي(ع) پس از فاطمه با امامه (دختر زادة پيامبر اكرم) ازدواج كرده
بود. امّا با گذشت بيش از ده سال از آن داغ جانسوز، هنوز هم غم فراق زهرا
در دل علي(ع) بود.
براي خاندان پيامبر، سرنوشتي شگفت رقم زده شده بود. بني
هاشم، در اوج عزّت و بزرگواري، مظلومانه ميزيستند. وقتي علي(ع) به فكر
گرفتن همسر ديگري بود، عاشورا در برابر ديدگانش بود. برادرش «عقيل » را كه
در علم نسب شناسي وارد بود و قبايل و تيره هاي گوناگون و خصلتها و
خصوصيّتهاي اخلاقي و روحي آنان را خوب ميشناخت طلبيد. از عقيل خواست كه:
برايم همسري پيدا كن شايسته و از قبيله اي كه اجدادش از شجاعان و دلير
مردان باشند تا بانويي اين چنين، برايم فرزندي آورد شجاع و تكسوار و
رشيد.(2)
پس از مدّتي، عقيل زني از طايفة كلاب را خدمت
اميرالمؤمنين(ع) معرفي كرد كه آن ويژگي ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر
حزام بن خالد بود و نياكانش همه از دليرمردان بودند. از طرف مادر نيز
داراي نجابت خانوادگي و اصالت و عظمت بود. او را فاطمة كلابيّه مي گفتند و
بعدها به «امّ البنين» شهرت يافت، يعني مادرِ پسران، چهار پسري كه به
دنيا آورد و عبّاس يكي از آنان بود.
عقيل براي خواستگاري او نزد پدرش رفت. وي از اين موضوع
استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آري گفت. حضرت علي(ع) با آن زن شريف
ازدواج كرد. فاطمة كلابيّه سراسر نجابت و پاكي و خلوص بود. در آغاز
ازدواج، وقتي وارد خانة علي(ع) شد، حسن و حسين (عليهماالسلام) بيمار
بودند. او آنان را پرستاري كرد و ملاطفت بسيار به آنان نشان داد(3).
گويند: وقتي او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنيد تا ياد غمهاي مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانيد.
ثمرة ازدواج حضرت علي با او، چهار پسر رشيد بود به نامهاي:
عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثة كربلا
به شهادت رسيدند. عباس، قهرماني كه در اين بخش از او و خوبيها و
فضيلتهايش سخن ميگوييم، نخستين ثمرة اين ازدواج پر بركت و بزرگترين پسر
امّ البنين بود.
فاطمة كلابيه (امّ البنين) زني داراي فضل و كمال و محبّت
به خاندان پيامبر بود و براي اين دودمانِ پاك، احترام ويژه اي قائل بود.
اين محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پيامبر را
«مودّت اهل بيت» دانسته است(4). او براي حسن، حسين، زينب و امّ كلثوم،
يادگاران عزيز حضرت زهرا (س)، مادري ميكرد و خود را خدمتكار آنان
ميدانست. وفايش نيز به اميرالمؤمنين (ع) شديد بود. پس از شهادت علي(ع) به
احترام آن حضرت و براي حفظ حرمت او، شوهر ديگري اختيار نكرد، با آن كه
مدّتي نسبتاً طولاني (بيش از بيست سال) پس از آن حضرت زنده بود.(5)
ايمان والاي امّ البنين و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان
بود كه آنان را بيشتر از فرزندان خود، دوست ميداشت. وقتي حادثة كربلا پيش
آمد، پيگير خبرهايي بود كه از كوفه و كربلا ميرسيد. هركس خبر از شهادت
فرزندانش ميداد، او ابتدا از حال حسين(ع) جويا ميشد و برايش مهمتر بود.
عبّاس بن علي(ع) فرزند چنين بانوي حق شناس و بامعرفتي بود و
پدري چون علي بن ابي طالب(ع) داشت و دست تقدير نيز براي او آينده اي
آميخته به عطر وفا و گوهر ايمان و پاكي رقم زده بود.
ولادت نخستين فرزند امّ البنين، در روز چهارم شعبان سال 26
هجري در مدينه بود.(6) تولّد عباس، خانة علي و دل مولا را روشن و سرشار
از اميد ساخت، چون حضرت ميديدند در كربلايي كه در پيش است، اين فرزند،
پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ علي، فداي حسينِ فاطمه
خواهد گشت.
وقتي به دنيا آمد حضرت علي(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت،
نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحيد و رسالت و دين،
پيوند داد و نام او را عباس نهاد(7). در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت
اسلامي گوسفندي را به عنوانِ عقيقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه
دادند(8).
آن حضرت، گاهي قنداقة عبّاس خردسال را در آغوش ميگرفت و
آستينِ دستهاي كوچك او را بالا ميزد و بر بازوان او بوسه ميزد و اشك
ميريخت. روزي مادرش امّ البنين كه شاهد اين صحنه بود، سبب گرية امام را
پرسيد. حضرت فرمود: اين دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسين، قطع خواهد
شد؛ گريهء من براي آن روز است(9).
با تولّد عبّاس، خانة علي(ع) آميخته اي از غم و شادي شد:
شادي براي اين مولود خجسته، و غم و اشك براي آينده اي كه براي اين فرزند و
دستان او در كربلا خواهد بود.
عبّاس در خانة علي(ع) و در دامان مادرِ با ايمان و وفادارش
و در كنار حسن و حسين (عليهماالسلام) رشد كرد و از اين دودمان پاك و
عترتِ رسول، درسهاي بزرگ انسانيت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت. تربيت خاصّ امام علي(ع) بي شك، در شكل دادن به شخصيت فكري
و روحي بارز و برجستهء اين نوجوان، سهم عمده اي داشت و درك بالاي او
ريشه در همين تربيتهاي والا داشت.
روزي حضرت امير(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده
بود، حضرت زينب (س) هم حضور داشت. امام به اين كودك عزيز گفت: بگو يك.
عبّاس گفت: يك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداري كرد و گفت: شرم
ميكنم با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ام دو بگويم. حضرت از معرفت
اين فرزند خشنود شد و پيشاني عبّاس را بوسيد(10).
استعداد ذاتي و تربيت خانوادگي او سبب شد كه در كمالات
اخلاقي و معنوي، پا به پاي رشد جسمي و نيرومندي عضلاني، پيش برود و جواني
كامل، ممتاز و شايسته گردد. نه تنها در قامت رشيد بود، بلكه در خِرد،
برتر و درجلوه هاي انساني هم رشيد بود. او ميدانست كه براي چه روزي
عظيم، ذخيره شده است تا در ياري حجّت خدا جان نثاري كند. او براي عاشورا
به دنيا آمده بود.
اين حقيقت، موردتوجّه علي(ع) بود، آنگاه كه ميخواست با
امّ البنين ازدواج كند. وقتي هم كه حضرت امير در بستر شهادت افتاده بود،
اين «راز خون» را به ياد عبّاس آورد و در گوش او زمزمه كرد.
شب 21 رمضان سال 41 هجري بود. علي(ع) در آخرين ساعات عمر
خويش،عبّاس را به آغوش گرفت و به سينه چسبانيد و به اين نوجوان دلسوخته،
كه شاهد خاموش شدن شمع وجود علي بود، فرمود: پسرم، به زودي در روز عاشورا،
چشمانم به وسيلة تو روشن ميگردد؛ پسرم، هرگاه روز عاشورا فرا رسيد و بر
شريعة فرات وارد شدي، مبادا آب بنوشي در حالي كه برادرت حسين(ع) تشنه
است.(11)
اين نخستين درس عاشورا بود كه در شب شهادت علي(ع) آموخت و تا عاشورا پيوسته در گوش داشت.
شايد در همان لحظات آخر عمر علي(ع) كه فرزندانش دور بستر
او حلقه زده بودند و نگران آينده بودند، حضرت به فراخور هر يك، توصيه
هايي داشته است. بعيد نيست كه دست عبّاس را در دست حسين(ع) گذاشته باشد و
عبّاس را سفارش كرده باشد كه: عباسم، جان تو و جان حسينم در كربلا! مبادا
از او جدا شوي و تنهايش گذاري!
عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگي داشت و از نفسهاي پاك و
عنايتهاي ويژة علي(ع) و مادرش امّ البنين برخوردار شده بود. امّ البنين هم
نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پيامبر را يكجا داشت و در ولا و دوستي
آنان، مخلص و شيفته بود. از آن سو نزد اهل بيت هم وجهه و موقعيّت ممتاز و
مورد احترامي داشت. اين كه زينب كبري پس از عاشورا و بازگشت به مدينه به
خانة او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به اين مادرِ داغدار تسليت
گفت(12) و پيوسته به خانة او رفت و آمد ميكرد و شريك غمهايش بود، نشانِ
احترام و جايگاه شايستة او در نظر اهلبيت بود
شهادت حضرت
اباالفضل العباس (ع)
حضرت
عباس عليه السلام كه اكبر اولاد ام البنين و پسر چهارم اميرالمؤمنين عليه
السلام بود و كنيتش ابوالفضل و ملقب به سقا و صاحب لواي امام حسين عليه
السلام بود، چنان جمال دل آرا و طلعتي زيبا داشت كه او را ماه بني هاشم
ميگفتند و چندان جسيم و بلند بالا بود كه بر پشت اسب قوي و فربه بر نشستي
پاي مباركش بر زمين ميكشيدي. او را از مادر و پدر سه برادر بود كه
هيچكدام را فرزند نبود. ابوالفضل عليه السلام اول ايشان را به جنگ فرستاد
تا كشته ايشان را به بيند و ادراك اجر مصائب ايشان فرمايد. پس از شهادت
ايشان به نحوي كه ذكر شد بعضي از ارباب مقاتل گفتهاند كه چون آن جناب
تنهائي برادر خود را ديد به خدمت برادر آمده عرض كرد اي برادر آيا رخصت
ميفرمائي كه جان خود را فداي تو گردانم؟ حضرت از استماع سخن جانسوز او به
گريه آمد و گريه سختي نمود، پس فرمود اي برادر تو صاحب لواي مني چون تو
نماني كس با من نماند. ابوالفضل عليه السلام عرض كرد سينهام تنگ شده و از
زندگاني دنيا سير گشته ام و اراده كرده ام كه از اين جماعت منافقين
خونخواهي خود كنم.حضرت فرمود پس الحال كه عازم سفر آخر گريده اي، پس طلب
كن از براي اين كودكان كمي از آب، پس حضرت عباس عَلَيْه السًَلام حركت
فرمود و در برابر صفوف لشكر ايستاد و لواي نصيحت و موعظت افراشته و هر
چه توانست پند و نصيحت كرد و كلمات آن بزر گوار اصلاً در قلب آن
سنگدلان اثر نكرد.
لاجرم حضرت
عباس عَلَيْه السًَلام به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشكر ديد به عرض
برادر رسانيد.كودكان اين بدانستند بناليدند و نداي العطش العطش در
آوردند، جناب عباس عَلَيْه السًَلام بي تابانه سوار بر اسب شده و نيزه
بر دست گرفت و مشگي برداشت و آهنگ فرات نمود شايد كه آبي به دست
آورد.پس چهار هزار تن كه مو كل بر شريعة فرات بودند دور آن جناب را
احاطه كردند و تيرها به چلة كمان نهاده و به جناب او انداختند، جناب عباس
عَلَيْه السًَلام كه از پستان شجاعت شير مكيده چون شير شميده بر ايشان
حمله كرد و زجز خواند
حَتّي اُوراي فِي الْمَصاليتِلِقا
لا اَرْهَبُ الْمُوْتَ اِذشا الْمَوتُ زَقَا و
از هر طرف كه حمله مي كرد لشكر را متفرق مي ساخت تا آنكه به روايتي
هشتاد تن را به خاك هلاك افكند، پس وارد شريعه شد و خود را به آب فرات
رسانيد چون از زحمت گير و دار و شدت عطش جگرش تفته بود خواست
آبي به لب خشك تشنة خود رساند دست فرا برد و كفي از آب برداشت تشنگي
سيدالشهداء عَلَيْه السلام و اهلبيت او را ياد آورد آب را از كف
بريخت:
پر كرد مشگ و پس كفي از آب برگرفت
ميخواست تا كه نوشد از آن آب خوشگوار
اِنيّ اُحامي اَبَداً عَنْديني
وَ اللهِ اِنْ قَطَعْتُمُ يَميني پس
مقاتله كرد تا ضعف عارض آن جناب شد، ديگر باره نوفل (لعين) و به روايتي
حكيم بن طفيل لعين از كمين نخله بيرون تاخت و دست چپش را از بند بينداخت،
جناب عباس عليه السلام اين رجز خواند:
وَ اَبْشِري بِرحْمَهِ الْجَبّارِ
يا نَفْسُ لاتَخْشي منَ الْكُفّارِ
فَاَصْلِهِمْ يا رَبّ
حّر َّ النّار
و مشگ را به دندان گرفت و
همت گماشت تا شايد آب را به آن لبان تشنگان برساند وناگاه تيري بر مشگ آب
آمد و آب آن بريخت و تير ديگر بر سينهاش رسيد و از اسب در افتاد.
وَالْبَيْضِ الْفَواصِلِ مِنْ فَرْق اِلي قَدَم
عَمُّوهُ بِالنَّبْلِ وَالسَّمْرِ الْعَواسِل
پس فرياد برداشت كه
اي برادر مرا درياب، به روايت مناقب ملعوني
عمودي از آهن بر فرق مباركش زد كه به بال سعادت به رياض جنت پرواز كرد. چون
جناب امام حسين عليه السلام صداي برادر شنيد، خود را به او رسانيد ديد
برادر خود را در كنار فرات با تن پاره پاره و مجروح با دستهاي مقطوع بگريست
و فرمود:
اَلانَ اِنْكَسَرَ ظَهْري وَ قَلَّتْ حيلَتي. اكنون پشت من شكست و تدبير و چاره من گسسته و به روايتي اين اشعار انشاء فرمود:
وَ خالَفْقُمُوا دينَ النًّبِيّ مُحَمدٍ
تَعَدَّيْتُمُ ياشَرَّ قَوْمٍ بِبَغْيكُمْ
در حديثي از حضرت سيد
سجاد عليه السلام مرويست كه فرمودند خدا رحمت كند عمويم عباس را كه برادر
را بر خود ايثار كرد و جان شريفش را فداي او نمود تا آنكه در ياري او دو
دستش را قطع كردند و حق تعالي در عوض دو دست او دو با ل به او عنايت فرمود
كه با آن دو بال با فرشتگان در بهشت پرواز ميكند و از براي عباس عليه
السلام در نزد خدا منزلتي است در روز قيامت كه مغبوظ جميع شهداء است و جميع
شهداء را آرزوي مقام اوست.
نقل شده كه حضرت عباس
عليه السلام در وقت شهادت سي و چهار ساله بود و آنكه ام البنين مادر جناب
عباس عليه السلام در ماتم او و برادران اعياني او بيرون مدينه در بقيع
ميشد و در ماتم ايشان چنان ندبه و گريه ميكرد كه هر كه از آنجا ميگذشت
گريان ميگشت، گريستن دوستان عجيبي نيست مروان بن الحكم كه بزرگتر دشمني
بود خاندان نبوت را چون ام البنين عبور ميكرد از اثر گريه او گريه ميكرد.
اين اشعار از ام البنين در مرثيه حضرت ابوالفضل عليه السلام و ديگر پسرانش نقل شده:
يا مَنْ رَاَي العَبّاسَ كَرَّعَلي جَماهيرِ النَّقَدِ
وَ وَراهُ مِنْاَبْنآءِ حَيْدَرَ كُلُّ لَيْثٍ ذي لَبَدٍ
انُبتُ اَنّص ابْني اُصيبَ بِرَاْسِهِ مَقْطُوعَ يَدٍ
وَيْلي عَلي شِبْلي اَمالَ بِرَاْسِهِ ضَرْبُ الْعَمَدِ
لَوْ كانَ سَيْفُكَ في يَدَيْكَ لَمادضني مِنْهُ اَحَدٌ وَلَها ايْضاً:
تًذَكّريني بِلُيوُثِ الْعَرينِ
لاتَدْعُونّي وَيْكِ اُمّ الْبنَينَ
شعری دیگر در مرثية حضرت ابوالفضل سلام الله عليه، و شايسته است
که در اينجا اين چند شعر ذكر شود:
اِلي اَنْ هَوي فَوْقَ الصَّعيدِ مُجَدَّلاً
وَ مازالَ في حَرْب، الطُّغاهِ مُجاهِداً
محل دفن حضرت عباس (ع)
قبرحضرت عباس(ع) نزديك محل شهادتش كنار شريعه فرات است ، حضرت
ابوالفضل(ع) لحظه شهادت سي و چهار سال سن داشت.
برگرفته از منتهی الآمال ، شیخ عباس قمی بهلول، هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد. باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه)با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد وگفت: بهلول با لحنی جدی گفت: - بهشت می سازم. بهلول گفت: - می فروشم. - قیمت آن چند دینار است؟ - صد دینار. زبیده خاتون گفت: - من آن را می خرم. - این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم. زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت. زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هردرخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت: - این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای. وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد. صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی ز او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت: یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش. بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت: - به تو نمی فروشم. هارون گفت: - اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم. بهلول گفت: - اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم. هارون ناراحت شد و پرسید: - چرا؟ بهلول گفت: - زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم
در تاریخ آمده است ، به
رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه " شیخ
بهائی" رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد
اجتماع " اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان " ؟
ارسال از همایون
دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد. با تشکر از omid2011
شبی پسر کوچکمان نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود رفت ویک برگ کاغذ را به او داد. همسرم دستهایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند. پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود: صورتحساب کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار مرتب کردن اتاق خوابم 1 دلار مراقبت از برادر کوچکم 3 دلار بیرون بردن سطل زباله 2 دلار نمره ی ریاضی خوبی که امروز گرفتم 6 دلار
همسرم
را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد چند لحظه خاطراتش را مرور کرد
سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرمان این عبارت را نوشت: بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ بابت غذا نظافت تو و اسباب بازیهایت هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است. وقتی
پسرمان آنچه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که
به چشمان مادرش نگاه می کرد گفت:مامان.....دوستت دارم. آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:قبلآ به طور کامل پرداخت شده! برگردان:بهنام زاده
پاشو کوبید روی ترمز. صدایی شبیه ناله بلند شد. آرامآرام سرش را بالا گرفت و از توی آیینه نگاهی به عقب انداخت؛ چه رد ترمزی به جا گذاشت. با ترس جلو را نگاه کرد وسریع پیاده شد. مرد گوشهای پرت شده بود و ناله میکرد. دوچرخه قراضهاش هم قراضهتر و بساط لحافدوزی هم درب و داغون شده بود. پسر جوان با خودش زمزمه کرد: - وای خدای من!! چه مصیبتی شد؟! آخه مگر هنوزم لحافدوز پیدا میشه، اونم اینجا؟ این دیگه از کجا پیداش شد؟ چه روز گندی! مرد با سختی بلند شد و رو به پسر گفت: پیرشی پسرم، برو به کارات برس، من خوبم. پسر جوان با ناراحتی و بدون میل درونیاش مرد را در ماشین جا داد و به سمت درمانگاه حرکت کرد. وقتی به اورژانس رسیدند، بوی عطر پسر جوان فضای راهرو را پر کرد. از
پرستار که حال مرد را پرسید، خیالش راحت شد. مشکل خاصی نبود. پسر جوان
همراه با پیرمرد داخل ماشین نشستند. بوی عرق لحافدوز آزارش میداد. نشانی خانه مرد را که شنید، سرش سوت کشید. با خودش گفت: ـ کاش یکی از بچهها بود و میسپردمش به اون. ولی امروز کسی در دسترس نبود. به طرف پایین شهر حرکت کرد؛ پایینی که انگار تمامی نداشت. سرانجام وارد یک کوچه بنبست قدیمی شدند. مرد
رو به پسر گفت: جلوتر نرو پسرم، شاید دیگه نتونی ماشینتو بیرون بیاری. این
کوچه خیلی تنگه. وقتی با مرسدس بنز آخرین مدلش سر پیچ کوچه ترمز کرد، کلی
بچه ریز و درشت به استقبالش آمدند و همسایهها هم با نگاههایی کنجکاو به
او خیره ماندند. دوچرخه مرد را که پایین گذاشت، مرد پیشانیاش را بوسید و به خاطر زحماتش تشکر کرد. خودش
را کنار کشید. مرد خیلی بوی تندی میداد. از این که از دست مرد خلاص شده،
کلی کیف کرد و با سرعت هر چه بیشتر در بزرگراه به سمت بالا راه افتاد. یکدفعه خیس عرق شد و نگاهش را روی داشبورد جا گذاشت. چکپولی که برای مرد گذاشته بود، دست نخورده روی داشبورد مانده بود.
طبق معمول هرسال، اولین افطار ماه مبارک، بچه های هیأت را دعوت کرد. طبق معمول هرسال در سفره افطار، نان سنگک بود و پنیر،چای شیرین و خرما.یکی دوسال آخر،سبزی هم اضافه شده بود. طبق معمول هرسال، وقتی نماز مغرب را خواندند و کنار سفره افطار نشستند همه به ترتیب باید یک دعا میکردند و بقیه آمین میگفتند. طبق معمول هرسال، صاحبخانه اولین دعا را گفت و بقیه آمین گفتند. سعید نفر پنجم یا ششم بود. طبق
معمول هرسال نوبت سعید که رسید شیطنتش گل کرد: "خدایا روزه کسانی را که با
دعاهای خود باعث دیر شدن افطار روزه داران می شوند اجابت نکن". طبق معمول هر سال آمین گفتن به دعای سعید، توی قهقهه بچه ها و صدای استکان هایی که به نعلبکی می خورد گم شد.
جمعیت زیادی دور حضرت علی(ع) حلقه زده بودند. مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید: - یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟ علی(ع)
در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث
قارون و فرعون و هامان و شداد. مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت
کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همانطور که ایستاده بود بلافاصله پرسید: - اباالحسن! سؤالی دارم، میتوانم بپرسم؟ امام
در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر
است یا ثروت؟ علی فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ میکند، ولی مال
و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی. نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همانجا که ایستاده بود نشست. در
همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و امام در
پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی
برای ثروتمند دشمنان بسیار! هنوز
سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که
کنار دوستانش مینشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید: -
یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ حضرت علی در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم
بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم میشود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و
آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده میشود. نوبت
پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر
ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد. حضرت
علی در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند
را بخیل میدانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد میکنند. با
ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه کردند.
یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم میخواهد بداند که علم بهتر است یا
ثروت! کسانی که صدایش را شنیده
بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی
شروع به سخن کرد:یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد. همهمهای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را میپرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت علی و گاهی به تازهواردها دوخته میشد. در
همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت علی وارد مسجد
شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید: - یا اباالحسن! علم بهتر است یا
ثروت؟ امام فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه میشود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد. در
همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام در پاسخش
فرمود: علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش
میماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است. سکوت،
مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمیگفت. همه از پاسخهای امام شگفتزده
شده بودند که... نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم
پرسید: یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ امام در حالی که تبسمی بر لب داشت،
فرمود: علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل میکند، اما علم موجب
نورانی شدن قلب انسان میشود. نگاههای متعجب و سرگردان مردم به در دوخته
شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را میکشیدند. در همین حال مردی که دست
کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در
دامن کودک ریخت و به روبهرو چشم دوخت. مردم که فکر نمیکردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید: - یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟ نگاههای
متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند: علم بهتر
است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی میکنند، اما
صاحبان علم همواره فروتن و متواضعاند. فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود. سؤال کنندگان، آرام و بیصدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامیکه
آنان مسجد را ترک میکردند، صدای امام را شنیدند که میگفت: اگر تمام مردم
دنیا همین یک سؤال را از من میپرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی میدادم.
یکی
از شاگردان ابوعلی سینا دانشمند نامی ایران از استاد خود پرسید:استاد آیا
تا بحال به مشکلی برخورد کرده اید که حل آن برایتان دشوار باشد؟ ابوعلی
سینا گفت: بله بسیار اتفاق افتاده که در برابر حل مسئله ای علمی ناتوان و
از حل آن در می ماندم در چنین مواقعی به یک راه حل اساسی تر می اندیشیدم و
نتیجه هم می گرفتم. بدون درنگ راهی مسجد می شدم دو رکعت نماز بجای می آوردم
آن گاه دعا می کردم و از خدا می خواستم:مرا در حل مشکلم یاری کند و با نور
آن فضای اندیشه و ذهنم را روشن سازد و سپس از مسجد بیرون می آمدم در حالی
که رو به سوی خانه داشتم اندک اندک باران معرفت بر سراسر وجودم می بارید و
چیزی نمی گذشت که گره از کارم گشوده میشد و این همه از برکت نماز بود.
داستان عشق در روزگاران قدیم جزیره ی
دور افتاده ای بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند ؛ شادی ، غم ، دانش ، عشق و...
" تنها زمان ، بزرگی عشق را درک می کند" کشیش پاسخ می دهد: «نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»
سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و … مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.
بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود. برای هدیه کردن محبت , یک دل ساده و صمیمی کافی است , تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی , چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش , کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر , شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها , تاریک ترین نقطه ها , مسدود ترین راه ها , عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست , ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.پس : معجزه ی عشق را امتحان کن ! خدای من، مهربان من، معبود من، دست سرشار از نیازم را تنها تو از اجابت پر می کنی.
پرده اندوه و غربتم را فقط تو برمی دری. ندایم را تو پاسخ می گویی. فریادرس دردهای من
تویی. نزدیک ترینی به من؛ نزدیک تر از من به من. جایگاهت بلند است و مقامت والا.
ای بخشاینده ترین، ای مهربان. الهی، بر آنچه از دریچه چشم ها بگذرد و در صندوقچه سینه ها نهان گردد تو آگاهی.
کوچک ترین ذره ای از عمل تو پوشیده نمانَد و بسیاری نیازها و خواهش ها تو را به اشتباه
نمی افکند. اصرار نیازمندان ملولت نمی سازد. آنچه را از دست رفته باشد و آنچه را به
پراکندگی در افتاده باشد تو گردآوری. پس ای بزرگ، نیازمان را برآور که تو یگانه توانایی. ای زلال اجابت در عطشناک حاجات، ای روشنای مهربانی در کدورت غم و اندوه،
جام نیاز بندگان به لطف تو پر شود. چشم اشتیاق خلق به سوی تو دوخته گردد و کفایت
مهمّات خلق بر دوش توست. شکوه و زاری ام تنها به درگاه توست. یاری و مدد تنها از سوی
توست. پس تو را می خوانم. ای خدای من، ای معبود من، ای پروردگار من، تو را می خوانم
که بر محمد صلی الله علیه و آله و خاندان پاکش درود فرستی و از غم و اندوه و از رنج و پریشانی
رهایم سازی، آن گونه که غم و اندوه پیامبرت را از میان بردی. خدایا، آن گونه که رسولت را از
اندوه رها کردی، گره از کارش گشودی و هراس و اندوهش را زدودی مرا نیز از اندوه رها کن
و گره از کارم بگشا و اندوهم را بزدای. ای تنها امید من، ای خدای سراسر لطف من، خاطر پریشانم را آرام دار. امورم را در
دست گیر. نیازم را برآور و حاجات دنیا و آخرتم را روا ساز. خدایا، زنده بودنم را چون
زندگانی محّمد و خاندان او قرار ده و مرگم را نیز. الهی، مرا در سلک آنان بخواه. در میان
آنان برانگیز و میان من و امت رسولت لحظه ای، نه در دنیا و نه در آخرت، فاصله مینداز.
ای مهربان ترین مهربانان. رحیما، آن که بَدم خواهد بد خواهی اش را به خودش وانه و آن که بر
من حیله سازد حیله اش را از من باز گردان. خدایا گذران امورم را خود بر عهده گیر که تنها تو
امورم را به کمال می رسانی و کفایت می کنی. الهی، گشایش و رهایی تنها در دست توست که جز تو فریادرسی نیست و جز تو پناهی
نیست. چه محروم و خسران زده است آن که جز تو پناهی جوید و فریادرسی طلبد و به درگاه
غیر تو اشک ریزد و دری جز در خانه تو کوبد و به ریسمان نجاتی جز تو امید بندد. پس من
تنها به تو امید می بندم تنها بر تو تکیه می کنم، به تو پناه می آورم و به ریسمان نجات تو
چنگ می زنم، از تو یاری می خواهم و به لطف تو امید رستگاری دارم. الهی، به واسطه
محّمد صلی الله علیه و آله وسلم و خاندانش به تو رو می کنم و از دریچه پربرکت آنان به تو چشم امید می دوزم و
تنها و تنها تو را می خوانم. خدای من، مهربان من، سپاس و ستایشم تنها از آنِ توست. شکرگزارم که همه خلق را
کفایت کنی، که جز تو کس را توانی نیست. الهی، تو را می خوانم به حق آخرین پیامبرت محمّد صلی الله علیه و آله وسلم و امیرمؤمنان علی علیه السلام و دختر
پیامبرت فاطمه علیه السلام و به حق حسن علیه السلام و حسین علیه السلام ، که سلام و درود تو بر آنان باد. به
وساطت این نکویان به درگاهت رو می کنم. به ریسمان وجود پرجودشان می آویزم و چنگ به
دامن شفاعتشان می زنم و تو را به نام آنان می خوانم. سوگند به بلندای مقامشان نزد تو و
سوگند به برتری شان بر خلق، که بر آنان درود فرستی و مرا از هر اندوهی رهایی بخشی و
مرا در حمایت خودگیری. در آنچه برعهده من است توفیق ادا کردن دهی و از نداری و
بیچارگی دورم داری. حکیما، از هر اندوهی که به هراسم اندازد و از هر سختی و تنگنایی که رنجورم دارد و هر
شر و بدی که به ترسم افکند و از مکر بدخواهان که هراسانم می کند، در امانم دار. هر سد و مانعی میتواند یک شانس برای تغییر زندگی با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت.نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بودنزدیک سنگ شد بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد ناگهان کیسهای را دید که زیر تتخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود: هر سد و مانعی میتواند یک شانس برای تغییر زندگی انسانها باشد. رهبر نهضت عظیم عاشورا از تباری است که نسل در نسل جزو انبیا و اولیای الهی
بوده اند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در توصیف این خاندان می فرمایند: «ما اهل بیت از نور آفریده
شده ایم و نبوّت در تبار ما تداوم یافته و شاخ و برگ آن در خاندان ما گسترده شده و میوه و
ثمره اش نیز در آن به ظهور رسیده است و به عنایت خدای عزّوجل هیچ گونه پلیدی و
آلودگی در این تبار راه نیافته است». هم چنین نُه تن از حجت های الهی نیز از نسل امام
حسین علیه السلام اند که آخرین آنها منجی عالم بشریت است که جهان را از عدل و داد پر
خواهد ساخت. جدّ مادری او خاتم انبیاست که از طرف خداوند متعال مشرّف به خطابِ شریفِ «لَولاکَ
لَما خَلَقْتُ الْاَفْلاک؛ اگر تو نبودی عالم هستی را نمی آفریدم» شده است. آیین و کتاب
آسمانی اش جهانی و جاودانی است؛ یعنی پس از او پیامبری مبعوث نشده و نخواهد شد. او
در چهل سالگی به رسالت برگزیده شد و بعد از 23 سال تبلیغ و ترویج آیین جهانی اسلام،
بدنبال تشکیل اوّلین حکومت اسلامی در 63 سالگی در مدینه منوّره رحلت کرد و برای
تداوم هدایت بشر دو امانت گران قدر از خود به جای گذاشت و تصریح فرمود که «تا مردم به
این دو امانت الهی تمسّک جویند هرگز گم راه نخواهند شد». پدر امام حسین علیه السلام ، علی بن ابی طالب علیه السلام ، نخستین پیرو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم از میان مردان
است. او از کودکی تحت نظارت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم رشد یافت و به پاس ایمان و تقوایش از
سوی خداوند متعال به عنوان وصی و خلیفه رسول و حجّت خدا پس از پیامبر اسلام
برگزیده شد. وی ده سال قبل از بعثت در روز سیزده رجب و در درون کعبه چشم به جهان
گشود. امامت آن حضرت حدود سی سال طول کشید و حدود چهار سال و نه ماه زمام
حکومت مردم را به دست گرفت و در صبح نوزدهم رمضان سال چهل هجری در محراب
مسجد کوفه، به ضربت شمشیر ابن ملجم مجروح شد و بر اثر این ضربه در روز بیست و یکم
رمضان و در سن 63 سالگی به شهادت رسید. مادر امام حسین علیه السلام ، دختر رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام است که پدر
بزرگوارشان در توصیف او فرمودند: «فاطمه سرور زنان عالم و نمونه زن کامل و اسوه و
الگوی زنان امّت من است». این بانوی بزرگوار در سحرگاه روز جمعه بیستم جمادی الثانی
سال پنجم بعثت در مکه مکّرمه چشم به جهان گشود و در سال دوم هجری با امام علی علیه السلام
ازدواج کرد و در سال یازدهم هجری در مدینه منوّره به شهادت رسید. حضرت فاطمه علیهاالسلام
در کمالات به مرتبه ای رسیده بود که خداوند متعال او را سبب پیوند بین امامت و نبوّت قرار
داد و افتخار مادری یازده امام معصوم را نصیب آن حضرت کرد. با توجّه به ابعاد وجودی
مختلف و کمالات والای آن حضرت برای او القاب و نام های زیادی ذکر شده که از جمله
آنهاست: صدیقه، طاهره، زکیّه، محدّثه، مبارکه، زهرا و مرضیّه. امام حسین علیه السلام در عصر روز پنجشنبه سوم شعبان سال چهارم هجرت در شهر مدینه
چشم به جهان گشود و پس از سال ها پرورش در کلاس نبوّت و امامت در سال 61 ه انقلاب
عظیم عاشورا را بنیان گذاشت. اسماء بنت عمیس می گوید: «پس از به دنیا آمدن دومین
فرزند فاطمه علیهاالسلام ، روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به خانه علی علیه السلام آمدند و به من فرمودند: پسرم را
نزد من بیاورید. آن گاه من کودک را به محضر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بردم. آن حضرت در گوش راستش
اذان و در گوش چپش اقامه گفتند و بعد نوزاد را در آغوش گرفته به نوازشش پرداختند.
ناگهان اشک از چشمان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم جاری شد. وقتی از علت گریه سؤال کردم، رسول
خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: به یاد مصایبی که بعد از من بر این نوزاد وارد خواهد شد، افتادم. او را
گروهی ستمگر به نام دفاع از اسلام به شهادت می رسانند». در فرهنگ اسلامی به مسئله انتخاب نام برای کودک به دلیل آثار معنوی آن و نقش مهمی
که در تکوین شخصیت فرد دارد، توجّه خاصّی شده است. از جمله افتخارات ائمه اطهار علیه السلام
آن است که برخی از نام ها و القاب آنها را خدا و پیامبر تعیین فرموده اند. در روایتی آمده
است که در همان روزهای اوّل تولد امام حسین علیه السلام ، جبرئیل به حضور پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم رسید
و فرمود: «خداوند تبارک و تعالی بر تو سلام می رساند و می فرماید: از آن جا که علی علیه السلام
برای تو همانند هارون برای موسی علیه السلام است مناسب است که این نوزاد را به نام پسر کوچک
هارون شبیر ـ که در عربی «حسین» خوانده می شود ـ نام گذاری کنید». به دنبال این پیام الهی
پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم به خانه حضرت زهرا علیهاالسلام می آیند و سؤال می کنند: «آیا برای این نوزاد نامی
انتخاب کرده اید؟» علی علیه السلام می فرمایند: «ما هرگز در این امر بر شما پیشی نمی گیریم». آن گاه
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم می فرمایند: «نام او را حسین بگذارید». با توجه به ابعاد مختلف شخصیت امام حسین علیه السلام برای آن حضرت القاب بسیاری ذکر
شده که از جمله آنهاست: رشید، طَیِّب، وَ فیّ، زَکیّ، سعید و سیّد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم اغلب
امام حسین علیه السلام را با لقب «سَیِّدُ شَبابِ اَهْلِ الجَنَّه» یعنی سرور جوانان بهشت و امیرالمؤمنین
علی علیه السلام آن حضرت را با لقب «سَیِّدُالشُهداء» یاد می کردند. روی هم رفته برای امام
حسین علیه السلام حدود 313 نام و لقب در مجموعه کتاب های سیره ذکر شده است که هر یک از
آنها به یکی از کمالات آن حضرت اشاره دارند. برخی دیگر از القاب و کینه های آن حضرت
عبارت است از: اباعبدالله، اَبوُالاَئِمَه، السِبْطُ الثانی، الامام الثالث، التابِعُ لِمَرْضاتِ
اللّه، و مُبارک. حضرت حسین بن علی علیه السلام پس از شهادت برادر بزرگوارشان، امام حسن مجتبی علیه السلام ،
امامت امت اسلامی را عهده دار شدند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در زمان حیاتشان بارها به مسئله
امامت آن حضرت تصریح داشتند؛ از جمله روزی در حضور جمعی، در حالی که به حسین
بن علی علیه السلام اشاره می کردند، خطاب به مردم فرمودند: «این فرزند من امام و پسر امام و برادر
امام و پدر امامان شیعه است که نهمین نفرشان قائم آنهاست که هم نام من و هم کنیه من است.
او زمین را پس از آن که از ستم پر می شود، از داد پر خواهد ساخت». هم چنین وقتی زمان
شهادت امام حسن علیه السلام فرا رسید امام حسن علیه السلام در حضور اهل بیت علیهم السلام فرمودند: «برادرم
حسین، من تو را وصیّ خود قرار دادم و این پیمانی است که از پدر به ما رسیده و او از جانب
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و او نیز از جانب خداوند آن را بیان فرموده است». امام حسین علیه السلام حدود شش سال و چند ماه از دوران حیات نورانی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را
درک کردند و در این مدت همواره از توجهات و محبت های بی دریغ آن حضرت برخوردار
بودند و اوّلین درس های زندگی و ارزشمندترین فضیلت های اخلاقی را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم
آموختند. عالی ترین و صمیمانه ترین رابطه معنوی و ملکوتی بین پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و امام
حسین علیه السلام را می توان در این سخن نورانی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم دید که آن حضرت فرمودند:
«حسین از من است و من از حسینم». در طول دوره حکومت علی علیه السلام که حدود چهار سال و نه ماه دوام یافت، آن حضرت با
انواع حوادث تلخ روبرو شد که وقوع سه جنگ داخلی بزرگ یعنی جمل، صفین و نهروان از
جمله آنهاست. امام حسین علیه السلام در تمام این حوادث در صف اوّل یاران علی علیه السلام بودند و برای
برطرف ساختن مشکلات سیاسی، اجتماعی و نظامیِ دولتِ نوپای علوی تلاش می کردند؛
برای مثال در آغاز جنگ صفّین وقتی سپاه معاویه شریعه فرات را به تصرّف خود درآورد و
مانع دست یابی لشکریان علی علیه السلام به آب شد، سپاهیان آن حضرت در چندین نوبت برای
گشودن آب راه به سپاهیان معاویه حمله کردند، ولی موفق به این کار نشدند. امام حسین علیه السلام
چون آثار اندوه را در چهره پدر دید، همراه عده ای از سواران به سپاه معاویه حمله کرد و
شریعه فرات را از تصرّف آنها خارج و غبار از چهره پدر برطرف ساخت. امام حسن مجتبی علیه السلام پس از شهادت علی علیه السلام در سال چهلم هجری، به مدت ده سال
امامت کردند. در طول این دوران امام حسین علیه السلام همانند یاری مخلص و سربازی وفادار از
آن حضرت پیروی می کردند و در تمام پیشامدها در کنار برادر بودند. امام صادق علیه السلام در این
باره می فرمایند: «امام حسین علیه السلام برای احترام و تجلیل منزلت برادرش امام حسن علیه السلام ، حتی
در راه رفتن هرگز جلوتر از آن حضرت راه نرفت و در سخن گفتن بر او پیشی نگرفت». به دنبال شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام در سال پنجاه هجری، دوره امامت امام حسین علیه السلام
شروع شد و تا سال 61 ه ادامه یافت. جامعه اسلامی در این دوره گرفتار حکم رانانی بود که
به تخریب اساس جامعه اسلامی و قوانین الهی می پرداختند. امام حسین علیه السلام در فرصت هایی
که پیش می آمد، اعمال حکومت را به باد انتقاد می گرفت و مردم را به آینده امیدوار
می ساخت و برای حفظ اساس حکومت اسلامی و جلوگیری از پراکندگی صفوف
مسلمانان، در بسیاری از موارد علی رغم مشاهده بسیاری از نارسایی ها دندان به جگر
می نهاد و صبر پیشه می کرد. چون نوبت به حکومت یزید رسید و مسئله بیعت او مطرح شد،
امام حسین علیه السلام به دلیل شناختی که از شخصیت یزید داشت، به زمامداری او بر جامعه
اسلامی راضی نشد و علیه او قیام کرد و در این راه به شهادت رسید. نهضت عاشورا به مانند انقلابی بزرگ، با هدف احیای احکام دین و زدودن انواع
انحرافات دینی و سیاسی در سال 61 ه به رهبری حسین بن علی علیه السلام به وقوع پیوست. آن
حضرت وقتی اساس اسلام را در خطر دید، همراه یاران اندک ولی باایمان خود، به مبارزه با
یزید و سپاه سنگ دل او برخاست و کربلا را در روز دهم محرم سال 61 ه به صحنه درگیری
حق و باطل و روز جان بازی و فداکاری در راه دین و عقیده تبدیل ساخت؛ به گونه ای که دامنه
تأثیر آن تا ابدیّت کشیده شد و چنان در عمق دل ها اثر گذاشت که همه ساله عاشقان حقیقت،
دهه محرم و به ویژه روز عاشورا را روز اظهار ارادت به اسوه جهاد و آزادگی و شهادت قرار
می دهند و به بزرگ داشت خاطره این حادثه مهم تاریخ بشر می پردازند. 1- داوينچي همزمان با يك دست مي نوشت و با يك دست نقاشي مي كرد ! 2- هيتلر از مكان هاي بسته وحشت داشت ! 3- مار مي تواند تا نيم ساعت بعد از قطع شدن سرش نيش بزند ! 4- هر انسان تا 8 دقيقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است ! 5- اغلب مارها 6 رديف دندان دارند ! 6- وقتي به خورشيد نگاه مي كنيد 8 دقيقه قبل از آن را مشاهده مي كنيد ! 7- قلب ميگو در سر آن واقع است ! 8- ظروف پلاستيكي تقريبا 50 هزار سال در برابر تجزيه مقاومند ! 9- حدود 250 نفر از محققان ناسا ايراني هستند و رئيس كامپيوتر ناسا يك ايراني است ! 10- دانشمندان دريافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خميازه مي كشند ! 11- حس بويايي مورچه با سگ برابري مي كند ! 12- آيا مي دانستيد تصميم بر اين بود كه كوكا كولا به عنوان دارو استفاده شود ! 13- با 30 گرم طلا مي توان نخي به طول 81 كيلومتر درست كرد ! 14- فنلاند از 170 هزار و 585 جزيره تشكيل شده است ! 15- زمين در آغاز پيدايش 2000 بار بزرگتر از حجم كنوني اش بود ! 16- در زبان عربي براي كلمه شمشير 850 واژه مختلف وجود دارد ! 17- گرانترين كفش دنيا 1 ميليارد و 700 ميليون تومان است ! 18-براي تخمين زدن حشره هاي روي زمين كافيست به ازاي هر انسان 200 ميليون حشره ريز و درشت در نظر بگيريم ! 19- كوسه با شنيدن ضربان قلب طعمه خود آن را پيدا مي كند ! 20- فيل تنها حيواني است كه نمي تواند بپرد ! 21- قلب وال در هر دقيقه فقط 9 بار مي زند ! 22- ايرانيان در انگليس ثروتمندترين قشر هستند حتي ثروتمندتر از ملكه اليزابت ! 23- در سال 1380 تعداد گوسفندان زلاندنو 44 ميليون راس اعلام شد در حالي كه جمعيت اين كشور 4 ميليون نفر بود ! 24- قوه چشايي پروانه در پاهاي آن تعبيه شده است ! 25- جوانان هندي شادترين و ژاپني ها افسرده ترين هاي جهان هستند ! 26- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتي است كه تلويزيون مي بينيد ! 27- 90% سم مار از پروتئين تشكيل شده است ! 28- چشم انسان معادل يك دوربين 135 مگا پيكسل عمل مي كند ! 29- آب دريا بهترين ماسك صورت است ! 30- سرعت عطسه يك انسان برابر است با 160 كيلومتر در ساعت ! روزی روزه گاری جوانه چوپانی زندکی میکرد.که تمامه فکر و زکرش بر این بود که روزی بتواند گنج را پیدا کنددر طی کل داستان اتفاقات متعددی روی داد و آن جوان را مجبور به مبارزه بپرداخت بقیه در ادامه مطلب نظزات یادتون نره 










vahed.blogfa@yahoo.com

برچسبها: vahed, blogfa@yahoo, com

آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
حرفای تو عزیزکم دیگه شنیدن نداره
هر چی گفتی دروغ بوده قلبم برات جا نداره
سیاه شدم با کلکات بد جوری آتیشم زدی
گفتی تا آخر میمونی! رفتی نموندی جا زدی
عاشقم کردی و رفتی و گفتی نمی مونی کنارم
گول تو خوردمو سوختمو ساختمو چیزی نگفتم
خنده تلخ تو مونده هنوزم تو دلم یادگاری
حالا بیا و ببین چی آوردی به روز و روزگارم
یادمه حرفای تو می سوزوند تن سرد وجودمو
یادته دستای خستمو پس زدی نموندی کنارم
منی که میگفتم واسه تو می مونم شکستی غرورم
حالا میگم با تمام وجودم با تمام وجودم دوستت ندارم
هواتو کردم دوباره بازم دلم تنگه برات
اگر چه دوری از دلم هنوزم میمیرم برات
امید من سنک صبور باشه برو پیشم نیا
بزار که تنها بسوزم تو غربت دل تنگیام
نه اینکه عاشق نباشم نه اینکه دوست ندارم
می خوام تو اوج بی کسی سر روی شونت بزارم
زخم زبون و صبر من باور بکن حدی داره
یه قلب خالی از امید آخه سوزوندن نداره
منی که حتی گریه هام واسه تو تکراری شده
تو حرف مردم رو نزن نگو که جات خالی شده
نگاه سردت هنوزم با خنده هات زجرم میده
خدا خودت منو به این دربه دری عادت بده
باور نداری هنوزم عشق تو داغونم کنه
بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه
بهش بگین دق میکنم دستاش تو دستم نباشه
تمام خاطرات اون نمک به زخمم میپاشه
بهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم میزنه
آسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه
تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه
اگه صدام در نمیاد دلتنگیو صبوریه
هر روز غروب دلتنگتم دوباره تنها میشینم
هر وقت که بارون می باره تورو کنارم میبینم
هر روز و هر شب از خدا بدون فقط تو رو میخوام
نگو واست غریبه ام نگو تو خوابت نمیام
بگو تو هم دوسم داری بگو که دلتنگم میشی
من فقط از خدا می خوام دوباره مهربون بشی... 
vahid.blogfa@yahoo.com
برچسبها: فقط برای, تو, می نویسم


برچسبها: نامه عاشقانه به
اگه نباشن نه جاشون پر میشه نه چیزی
جاشونو میگیره...
برچسبها: دوستت دارم عزیزم

برچسبها: بی وفا
برچسبها: عشق
برچسبها: وحید
برچسبها: VAHID
برچسبها: وحید
ادامه مطلب
پدیدآورنده:
ابوثمامه صائدی (صیداوی)
عمروبن قرظه انصاری
بکیر بن حرّ بن یزید ریاحی
جَون بن خویّ
مسلم بن عَوسجه اسدی
عَمرو بن جُناده
عبداللّه بن مسلم بن عقیل
بشر بن عَمرو حَضرمی
وهب بن وهب
قاسم بن حسن علیه السلام
عبداللّه اصغر
حضرت علی اکبر علیه السلام
اَسلَم بن عَمرو
حَجّاجِ بن بَدْر السّعدی
عابِس بن اَبی شَبیب شاکری
حضرت ابوالفضل العباس
ادامه مطلب

کنیه : ابوالفضل
لقب : قمر بنى هاشم ، باب الحوائج ، طیار، اطلس ، سقا و غیره
تولد: 4 شعبان سال 26 هجرى در مدینه طیبه (اقوال دیگر نیز در تاریخ آمده است )
شهادت : محرم الحرام سال 61 هجرى ، در کربلاى معلى ، کنار نهر علقمه
پدر: امیرالمؤ منین على بن ابى طالب علیه السلام ، مولود کعبه ، شهید محراب و مظلوم تاریخ
مادر: فاطمه کلابیه ، معروف به ام البنین سلام الله علیه
عمر مبارک : 35 سال
سمت در کربلا: پرچمدار و فرمانده ارتش سیدالشهداء امام حسین علیه السلام و سقاى تشنه لبان
خلیفه غاصب زمان به هنگام شهادت : یزیدبن معاویه لعنة الله علیه
قاتل : حکیم بن طفیل سنبسى
از مجموع کتب انساب و تاریخ بر مى آید که حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام
، بر حسب زمان تولد، پنجمین پسر حضرت امیر المؤ منین على علیه السلام بوده
است :
1. حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام ، تولد سال 3 هجرى ، شهادت سال 50.
2. حضرت امام حسین علیه السلام ، تولد سال 4 هجرى ، شهادت سال 61.
3. حضرت محسن که در سال 11 سقط و شهید شد.
4. محمد حنفیه ، تولد سال 16، وفات سال 81.
5. عباس اکبر، تولد بین سالهاى 24 - 26، شهادت سال 61.
قول معتبر آن است که تولد آن حضرت در تاریخ چهارم شعبان سال 26 ه رخ داده است .
عباس علیه السلام به دنیا مى آید.
در بعضى از کتب معتبر نقل شده که ، در روز
ولادت حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام ام البنین سلام الله علیه قنداقه
او را به دست امیر المؤ منین علیه السلام داد تا بر وى نامى بگذارد. حضرت
زبان مبارک را به دیده و گوش و دهان او گردانید تا حق بگوید و حق ببیند و
حق بشنود.
ثم اءذن فى اذنه الیمنى و اءقام فى لیسرى .
سپس رد گوش راست وى اذان و در گوش چپش اقامه گفت . یکى از سنتهاى رسول خدا
صلى الله علیه و آله که براى مسلمین ارث گذارده این است که در حین تولد
فرزند، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه بگویند تا از همان بدو تولد
با اسامى خدا و رسول خدا و امام و ولى خدا آشنا گردد. حضرت امیر المؤ منین
على علیه السلام به ام البنین علیه السلام فرمود: چه اسمى بر این طفل
گذارده اید؟ عرض کرد: من در هیچ امرى بر شما سبقت نگرفته ام ، هر چه خودتان
میل دارید اسم بگذارید. فرمود: من او را به اسم عمویم ، عباس ، عباس
نامیدم . پس دستهاى او را بوسیده و اشک به صورت نازنینش جارى شد و فرمود:
گویا مى بینم این دستها در یوم الطف در کنار شریعه فرات در راه یارى دین
خدا قطع خواهد شد.
عباس علیه السلام به چه معناست ؟

اِنّي اَنَا الْعّباسُ اَغْدُوا بِالسَّقا
نَفْسي لِنَفْس الًمُصطَفَي الطُّهرْوَقا
وَ لا اَخافُ الشَّرَ يَوْمَ الْمُلْتَقي
شد با روان تشنه از آب روان روان
چون اشك خويش ريخت ز كف آب و شد سوار
آمد به يادش از جگر تشنة حسين (ع)
دل پر ز جوش و مشگ بدوش آن بزرگوار
كردند حمله جمله بر آن شبل مرتضي
يك شير در ميانه گرگان بيشمار
يك تن كسي نديده و چندين هزار تير
يك گل كسي نديده و چندين هزار خار
مشگ را پر آب نمود و بر كتف راست افكند و از
شريعه بيرون شتافت تا مگر خويش را به لشكرگاه برادر برساند و كودكان را از
زحمت تشنگي برهاند. لشكر كه چنين ديدند راه او را گرفتند و از هر
جانب او را احاطه كردند، و آن حضرت مانند شير غضبان بر آن منافقان حمله
ميكرد و راه ميپيمود. ناگاه نوفل الارزق و به روايتي زيدبن ورقاء كمين
كرده از پشت نخلي بيرون آمد و حكيم بن طفيل او را معين گشت و تشجيع نمود پس
تيغي حواله آن جناب نمود آن
شمشير بر دست راست آن حضرت رسيد و از تن جدا
گرديد، حضرت ابوالفضل عليه السلام جلدي كرد و مشك را بدوش چپ افكند و تيغ
را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله كرد
و اين رجز خواند:
نَجْلِ النَّبّي الطّاهِرِ الاَمينِ
وَ عَنْ اِمامٍ صادِقِ الْيَقين
قَدْ قَطَعُوا بِبَغْيِهِمْ يَساري
مَعَ النَّبِيّ السَّيّدِ الْمُختارِ
مِنْ كُلّ مَجْدٍ يمينٌ غَيْرَ مُنْجَذِمٍ
فَخَرّض لِلاَرْضِ مَقْطُوعَ الْيَديْنِ لَهُ
اَما نَحْنُ مِنْ نَسْلِ النَّبِيّ الْمُسَدَّدِ
اَما كانِ مِنْ خَيْرِ الْبَريَّهِ اَحْمَدِ
فَسَوْفَ تُلاقُوا حرَّ نارٍ تُوَقَّدُ
اَما كانِ خَيْرُ الرُّسْلِ وَصّاكُمُ بنا
اَما كانَتِ الزَّهْرآءُ اُمّيَ دُونَكُمْ
لَعِنْتُم وَاُخْزيتُمْ بِماقَدْ جَنَيْتُمُ
وَالْيَوْمَ اَصْبَحْتُ وَلا مِنْ بَنينِ
قَدْ و اصَلوُا الْمَوْتَ بِقَطْعِ الوتينِ
فَكُكُّهُمْ اَمْس صريعاً طَعينِ
بِاَنَّ عَبّاساً قَطيعُ اليَمينِ
كانَتْ بَنُونَ لي اُدعي بِهمْ
اَرْبَعَه مِثْلُ نسُورُ الرُّبي
تَنازَعَ الْخِرصانُ اَشْلائهُمْ
يا لَيْتَ شِعْري اَكْما اَخُبرَوُا
لَهُ قِرْبَه الْمآءِ الَّذي كان قَدْملاً
اَيّا بْنَ اَخي قَدْخابَ ما كُنْتُ امِلاً
عَلَي الزَّعْمِ مِنّي يا اَخي نَزَلَ الْبَلا
يُعالِجُ الْمَوْت وَ الدَّمْعُ اَهْمَلا
وَ نادي بَقَلْبٍ بالْهُمُوم قَدِ امْتَلا
اَبَالْفَضْلش يا مَنْكانَ لِلنَّفْس باذلاً
طريحاً وَ مِنْكَ الوجُه اَضْحي مُرَمَّلاً
وَ قَدْ رَشَقوُهَ بالنّبالِ وَ خَزَّقوُا
فنادي حُسَيْناً وَالدّمُوُعُ هَوايلٌ
عَلَيْكَ سَلامُ اللهش يَابْنَ مُحَمَّدٍ
فَلَمّا رَاهُ السّبْطُ مُلْقيً عَلَي الثَّري
فَجآءَ اِلَيْهِ وَالْفُؤادُ مُقَرَّحٌ
اَخي كَنْتَ عَوْني في الاُمُورِ جَميعِها
يَعِزُّ عَلَيْنا اَنْ نَراكَ عَلَي الثَّري
حسين عمادزاده نويسنده متبحّري
است كه رحلت نمودند، ايشان
كتابي
مخصوص حضرت عباس(ع) مي نويسد
و
زمانيكه جناب عمادزاده به عتبات عاليات تشريف مي برد
خدّام
مرقد حضرت ابوالفضل(ع)
از ديدنشان (بخاطر كتابي
كه
راجع به حضرت عباس(ع) نوشته است) خوشحال مي شوند لذا خدّام
به او احترام زيادي مي گذارند حتي به ايشان اجازه مي
دهند
تا
قبر حضرت را براي او باز كند و ايشان به زير جايگاه
تصريح حضرت بروند. خدّام
مي گفتند: جايگاه را فقط براي بزرگان باز مي كنيم و
اين جايزه توست كه براي حضرت عباس(ع) زحمت كشيدي.
وقتي عمادزاده به كنار قبر مي رود چاله اي را كنار
مرقد حضرت مي بيند كه داخل چاله را آب گرفته است، عمادزاده
از خدام مي پرسد: چرا اينجا چاله اي است كه درونش را آب
گرفته است؟ خدام گفتند: مرقدحضرت كنار فرات است و سطح
زمين با آب زياد فاصله ندارد لذا ما چاله اي كنديم تا
داخل قبر را آب نگيرد. ببينيد چقدر دردناك است چون
حضرت زمان شهادت آب نخورند
و
آب
هم تا كنار حضرت مي آيد ولي داخل قبر نمي تواند برود.
سپس عمادزاده مي گويد: حالا كه لطفي شامل حال من شده است،
دو
ركعت نماز هم كنار قبر حضرت بخوانم كه ركعت دوم در قنوت
چشمم به
مرقد حضرت افتاد، ديدم حضرت با وجود قد رشيدي كه داشته
چقدر مرقد كوچكي
دارد
(مانند قبر طفلي مي ماند)
لا حول و لا قوه بالله العلي العظيم.
نمي دانم اين چه رابطه اي است كه بعد از قرنها ذكر
كربلا،
حضرت ابا عبدالله(ع)
و اباالفضل
العباس(ع)
و ...
اشك
از رخسارمان سرازير مي گردد؛ وقتي دست ميوه دل علي(ع) (وجود
مقدس ابالفضل(ع)) را قطع مي كنند، دشمنان جرأت
مي يابند و به سوي ايشان حمله مي كنند،
تيري به چشم مباركش مي
زنند و آقا ديگر نمي بيند،
از طرفي هم دست ندارد كه تير را
بيرون
بياورد؛ زانوها و پاهايش را جمع مي كند و تير را از
چشم خود خارج مي كند، خون چشم آقا را فراگرفته است، جايي را نمي
بيند، دشمنان به او شمشير مي زنند حضرت كه هيچوقت
مولايش را
برادر
صدا نمي كرد فرياد مي زند:
يا
اخا
ادرك
اخا
لا يوم
كيومك
يا ابا عبدالله(ع) ...
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه
- بهلول، چه می سازی؟
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:![]()
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من " اصالت "
ارجح است .
و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که " تربیت " مهم تر است !
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند
بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به
کرسی نشاند .
فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام
فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه
سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار
گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند !
درهنگام ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم " تربیت " از "
اصالت " مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این
نتیجه اهميت " تربیت " است
شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما
را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت :
این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها
اکتسابی است که با تربيت وممارست وتمرین زیاد انجام می شود
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا
این کار را فردا تکرار کند .
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .
او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار
موش بخت برگشته در آن نهاد.......
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه
های بازیگر همان . . . . . .
شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید
زیر لب برای شیخ رجز
می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای
به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال
...
............
واین بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت :
شهریارا ! یادت
باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه " تربیت " هم بسیار مهم است ولی"
اصالت " مهم تر !
يادت باشد با "
تربيت" ميتوان گربه اهلي را رام و آرام كرد ولي هرگاه گربه موش را ديد
به اصل و ” اصالت " خود بر مي گردد.
عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک
خواهند کرد،پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای
مادرشوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد
در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس،اخلاق
مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به
او گفت : دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست
دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید
تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.
برای پیروزی ابلیس کافی است آدمهای خوب دست روی دست بگذارند.
نشان لیاقت عشق
فرمانروایی
که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری
محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و
بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مأمور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و
همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با
پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید:
"ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟"
سردار پاسخ داد:
"ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود."
فرمانروا پرسید:
"و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟"
سردار گفت:
"آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!"
فرمانروا
از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید
بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:
"آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟"
همسر سردار گفت:
"راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم."
سردار با تعجب پرسید:
"پس حواست کجا بود؟"
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت:
"تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه میکردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!"

جمع بدهی شما به من ۱۷ دلار
لحافدوز ...
داستانک/ افطار اول
لذت زندگی ...
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی
ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت
ببری.
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ
وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی. در همین حال هزار پایی از
کنار آنها میگذشت.
میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد.
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد: خوب اول این پا را حرکت
میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ... هزار
پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند. ولی هرچه
بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه
دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.
میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود.
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.
نذر شیخ طبرسی در قبر
لکن
او در قبر به هوش امده و راه بیرون امدن را بر خود مسدود دید و در ان حال
نذر کرد که اگر خداوند متعال او را خلاص کند کتابی در تفسیر قران بنویسد.
اتفاقا یکی از گورکن ها به قصد دزدیدن کفن شیخ قبر ایشان را باز کرد تا خواست کفن را باز کند و ببرد شیخ دست او را گرفت.
کفن دزد خیلی ترسیده بود و شیخ طبرسی شروع به صحبت کرد و گفت :
نترس که من نمرده ام لکن بر شدت ترس و وحشت کفن دزد افزوده شد.
شیخ
دوباره گفت:نترس من سکته کرده بودم و الان هم به هوش امدم چون قادر
به حرکت نبود از او خواست که او را به دوش بگیرد و به منزل ببرد.
کفن دزد او را به خانه برد.شیخ او را خلعت و لباس پوشانید و پول خوبی به او داد.
کفن دزد توبه کرد و انکار زشت را ترک نمود.
پس از ان شیخ طبرسی به عهد خود وفا نمود و شروع کرد به تالیف مجمع البیان که اکنون یکی از تفاسیر مهم قران شیعیان است.
هر موقع گناه کردی…..!
حضرت عرض کردند: بگو استغفر الله !
اون طرف گفت: من توبه می کنم ولی دوباره به گناه آلوده میشم؟
حضرت برای بار دوم فرمودن : هر موقع گناه کردی، از خدا طلب بخشش کن!
اون مرد به پیامبر گفت: اینجوری که گناهای من زیاد میشه؟
حضرت فرمودن : بخشش خدا بیشتره،
همیشه توبه کن تا اینکه شیطان رو تار و مار کنی !
منبع : وسائل الشیعة، ج۱۶، ص۸۱
روزی به همه اعلام شد جزیره در حال غرق شدن است . بنابر این ، هر یک شروع به تعمیر
قایق هایشان کردند . اما عشق تصمیم گرفت تا لحظه آخر در جزیره بماند و زمانی که
دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود ، عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از
دیگران کمک بخواهد .
در همین زمان او از ثروت که با کشتی با شکوهش که در حال گذشتن از آن جا بو ، کمک
خواست و گفت : ثروت، مرا هم با خود می بری ؟
ثروت جواب داد نه نمی توانم مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست . من جایی
برای تو ندارم.
عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایق زیبا در حال رد شدن از جزیره بود ، کمک
بخواهد و گفت : غرور لطفا به من کمک کن .
او پاسخ داد : نمی توانم عشق تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی .
پس عشق از غم که در همان نزدیکی
بود در خواست کمک کرد و همچنین گفت غم ،
لطفا مرا با خود ببر.
غم گفت : آه عشق آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم .
شادی هم از کنار عشق گذشت ، اما انچنان غرق در خوشحالی بود که اصلا متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید : بیا اینجا عشق ، من تو را با خود می برم . صدای یک بزرگتر بود . عشق ان
قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد هنگامی که به خشکی رسیدند
، ناجی به راه خود رفت . عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است
از دانش که او هم از او بزرگتر بود ، پرسید : چه کسی به من کمک کرد ؟
دانش جواب داد: او زمان بود.
عشق گفت : زمان ؟ اما چرا به من کمک کرد ؟
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد :
ماکس جواب می دهد: «چرا از کشیش نمی پرسی؟»
جک نزد کشیش می رود و می پرسد: «جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم.»
جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.
ماکس می گوید: «تعجبی نداره. تو سئوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»
ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم ؟»
کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: «مطمئناً، پسرم. مطمئناً.»
اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و …
ادامه مطلب
پدیدآورنده: منیره زارعان
تنها فریادرس من
یگانه توانا
روشنای مهربانی
زندگی و مرگ برتر
خسران و بی پناهی
تنها یاری رسان من
شفاعت خوبان
در امان از بدی ها
در زمانهای گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد.بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمنداز کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند میکردند که این چه شهری است که نظم ندارد و حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است.
![]()
ارزش یك لبخند
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمیدانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریهالمنظر بود.
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمیآمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری میجستند و مردم از او کنارهگیری میکردند. قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود میدید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که میتوان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او میگریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری مینمود و مردم را از خود دور میکرد.
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.....
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمهای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را میکشید. دخترک هر بار که پیرمرد را میدید، شدت علاقه وی را به خویش درمییافت و با حرکات کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت.
چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامهای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود
پدیدآورنده:
نسب امام حسین علیه السلام
جدّ مادری امام حسین علیه السلام
پدر بزرگوار امام حسین علیه السلام
مادر امام حسین علیه السلام
تولّد امام حسین علیه السلام
نام گذاری امام حسین علیه السلام
القاب امام حسین علیه السلام
امامت حضرت حسین علیه السلام
امام حسین علیه السلام در مکتب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم
امام حسین علیه السلام در عهد حکومت پدر
امام حسین در دوره امامت امام حسن علیه السلام
دوره امامت امام حسین علیه السلام
امام حسین علیه السلام و عاشورا
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه...
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن...
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد...
خانواده ي عروس : زنش !!!؟؟؟
نتيجه اخلاقي : هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين!
: است. برای نمونه
به دوستی زنگ زدم، فرزند 18 سالهاش گوشی را برداشت
گفتم: فلانی هستم
گفت: میدانم
پرسيدم: پدرتان هستند؟
پرسيد: کارش داريد؟
گفتم: با اجازهی شما
داد زد: پدر، گوشی
پدرش داد زد: کيه؟
گفت: من از کجا بدانم، ميگه فلانیام
به فرزند دوست گفتم: قربانت
گفت: باشه
دوستم پشت تلفن حاضر شد. چند دقيقهيی حرف زديم و در خاتمه گفتم: قربانت.
گفت: خواهش میکنم
ادامه مطلب
در اینصورت كره زمین مانند فردی 46 ساله خواهد بود!
هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و در باره سالهای میانی زندگی او نیز اطلاعات كم و بیش پراكندهای داریم!
اما این را میدانیم كه در سن 42 سالگی، گیاهان و جنگلها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو كردهاند.
اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یكسال پیش نبود! یعنی زمین آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود دید و تقریبا 8 ماه پیش پستان داران را به دنیا اورد
در اوایل هفته پیش میمونهای آدمنما به آدمهای میموننما تبدیل شدند! و آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت.
انسان جدید فقط حدود 4 ساعت روی زمین بوده و طی همین یك ساعت گذشته كشاورزی را كشف كرده است !
بیش از یك دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمیگذرد و حال ببینید انسان در این یك دقیقه چه بلائی بر سر این بیچاره 46 ساله آورده است!؟
او طی 40 دقیقه بیولوژیكی، از این بهشت یك آشغالدانی كامل ساخته است.
او خودش را به نسبتهای سرسامآوری زیاد كرده و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است.
سوختهای این سیاره را مال خود كرده و همه را به یغما برده است.
و الان مثل كودكی معصوم و بی تقصیر! ایستاده و به این حمله برقآسا نگاه میكند...!
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، ديوار بزرگ چين و... در ميان نوشته ها کاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد: اين کاغذ سفيد مال چه کسي است؟ يکي از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسيد: دخترم چرا چيزي ننوشتي؟
دخترک جواب داد: عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم که کدام را بنويسم. معلم گفت: بسيار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شايد بتوانم کمکت کنم.
در اين هنگام دخترک مکثي کرده و گفت: به نظر من عجايب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشيدن، ديدن، شنيدن، احساس کردن، خنديدن و عشق ورزيدن.
پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتي محض فرو رفت.
آري عجايب واقعي همين نعمتهايي هستند که ما آنها را ساده و معمولي مي انگاريم.
۳۰
![]()
ادامه مطلب
| Design By : Mihantheme |





