دنیای عاشقانه
دنیایه عاشفانه ها
شب خورشید
خانوم رفته،هوا تاریکه تاریکه خودت دوری صدات اما چقد شفاف و نزدیکه یک
سلام پررنگ و چند نقطه چین به علامت چند سوال کم رنگ که وقتی می آیی می
روند و هروقت می روی دوباره برمی گردند و یک دقیقه سکوت به احترام تمام
لحظه هایی که رفتند تا بمانند . برای کسی که هدیه ی حافظ باشد،راههای بهتری برای نزدیکی سراغ داشته
باشد،زیبا هم باشد،چه میشود نوشت جز اینکه همچنان هیچکس اشک دریا را ندیده
است و ماه بخواهی نخواهی سایه ات را تعقیب می کند و آتش تنها خودش می داند
که برای چه یا به خاطر که می سوزد . خبر قابل گفتنی نیست جز تداعی آن شب بقول خودت ماه که آسمان ترجمه ی آن
دو آهنگ عاشقانه را انگار بهتر از من و تو می دانست که در اوجش سخت می
گریست و در فرودش نم نم . نمیدانم چرا بعضی تصور می کنند همیشه نامه را باید برای آن هایی که
دورند نوشت برخلاف من که اغلب با خود می گویم آنها که به بهانه ی نزدیکی
نزدیک ترند احتمال دوریشان بیشتر است . پس نامه را اول باید برای آنها نوشت
حتی اگر میلشان باشد جور دیگری پاسخ دهند یا شاید معتقد باشند ((این که
جوابی ننویسد جوابی ست.)) این که روزها نیستی مثل ماه ، تمرینی ست برای
شمردن بهانه و نوشتن ترانه و اینکه به قول تو ناچار نیستم به زبان سازت
برایت لالایی بگویم قدری عجیب است و نارنجی مثل پاییز ، مثل همین وقت های
پاییز که برایت دوست داشتنی تر است . کسی جایی برای کسی نوشته بود : ((هر ستاره شبیست که از تو دورم،آسمان چه پرستاره است.)) نمیدانم آن شخص دوم هرگز چشمش به نوشته ی عاشقانه ی آن امیدوار اولی افتاد یا نه ؟ این قصه را برایت گفتم تا بپرسم میانه ات با ستاره ها چگونه است ، آن ها
عمری ست که زیر سایه ماه با اقبال زمینیان اسیر دست و پنجه نرم می کنند و
گاهی چشمک یا سقوطشان برای جدایی یا رهایی دو عاشق قشنگ ترین بهانه میشود .
زمانه،زمانه ی کاغذهای سیاه و عمرهای تباه و پرنده های بی پناهست ، کم
کم سوز یلدا دلهای قدری زلال تر را یاد تفأل به حافظ می اندازد که امسال
عزیزترست . با اینکه من تصور می کنم تمام روزهای مبادا،شب یلداست،این گونه نگاهم
نکن کسی که عاشق پروازست ساده این شاخه را رها می کند و سراغ شاخه ی دیگر
می رود . این ها را که برایت گفتم اول تنها تزیین دفتر خاطراتم بود اما
نمیدانم چرا حس کردم خاطره های مشترک را باید روی یک طاقچه گذاشت و از وسط
مثل یک سیب سرخ رسیده ی قشنگ قسمت کرد و هر نیمه را جدا اما با هم به
یادگار نگه داشت این تنها قصه ی آشنایی آن شب بود و باران و تداعی یاد حافظ
که واسطه شد و ماندن و رفتن و آمدنی که خاطره شد . مراقب روانی انگشتانت ، لطافت روح مهربانت ، دردهای نگفته ی سازت ،
درهای بسته ی خلوتت ، وفایت ، زمزمه های تنهاییت ، غصه های ارغوانیت و
مخصوصا اسم قشنگت باش . کسی که امسال خرداد را بیشتر دوست دارد .
به نام آنکه
زندگی می بخشد تا روزی آنرا خود باز پس گیرد زمستان سال شصت خورشیدی هفده
روزه بود و هوا هوای سرد دی ماه که آمدنم در بامدادی آرام رقم خورد و بدون
هیچ دغدغه و فارغ از گرد هم آمدن های خانوادگی نامم را شیما گذاشتندتا یک
نام جدید دیگر به خاندان زمانی ها اضافه شود .
اولی بودم و عزیز و مثل همه ، یادم نیست که زودتر در آغوش که به خواب
میرفتم اما این را می دانم چه بسا کسانی که برای تبریک آمدند و آخر سر با
تکانی که به گهواره کوچکم دادند خوابم را آشفتند و رفتند و گریه ی آن شب را
به هوای هضم نشدن یک دیدار کمکی روز مره گذاشتند و گذشتند . شناسنامه زمستانی ام را فقط به ذوق این که یک سال زودتر کلاس اولی شوم
تابستانی گرفتند و جوری که به هفده دی ماه برنخورد تنها در شناسنامه آن را
با سی شهریور عوض کردند و قرار شد این راز بدون آنکه مدیر اولین مدرسه ام
بداند در دلم حفظ شود و حفظ شد تا حالا که بقولی خطر از سر شهریور گذشته
است بین شما فاش میکنم. از کودکی چیز چندانی به خاطرم نیست جز چند خاطره ی در آغوش گرفتن عروسک
و ندادن به کسانی که دلشان عروسک می خواست و خواستن چیزهایی که فقط مال
خودم باشد . یک سال شمال کنار دریا قرار شد با بادبادکم که به زبان امروز کایت صدایش
می کنیم دل به آسمان دهم .اما وقتی بادبادکم که چند قدم بیشتر از پرگرفتنش
نمی گذشت لای درختهای بلند ساحل گیر کرد فهمیدم چیزی مهم تر از بادبادک
برای پریدن لازم است که من ندارم ، و آن وقت نمیدانم برای گیر کردن بادبادک
گریستم یا جا ماندنم از پرواز ، اما حالا کنار این خاطره مینویسم و می
فهمم که به قول بزرگی ، کودکی فرشته ایست که به موازات رشد پاها ، بالهایش
تحلیل می رود . به کلاس دوم رسیده و نرسیده دور و برم پر از دوستان جدید بود . به هر ترتیب با اجتماعی و معادله هایی که مجهول تر از زندگی نبود به
حرفه و فنی که کمک مادر را می طلبید و پا گذاشتن به دنیای دو زبان مختلف
این دوره هم گذشت و دبیرستان شروع شد گاهی در دفتر خاطرات خودم ، گاهی خیلی
سربسته در دفترهای بچه ها ، در تقویم و در انشایی که شاید فقط چند بار
نوبت به من رسید تا بخوانمش سال ها که می گذشت خلاء آن گمشده با زلفهای
پریشان و گیتاری در دست در ذهن سرشارم پررنگ تر می شد . گرچه تا نمی گفتم
شاید کمتر کسی باور می کرد رابطه ای میان شیطنت ظاهری چشمانم با غصه ی
حقیقی قلبم باشد . نمی دانم چرا همه تصور می کنند آفتاب را از باران بیشتر دوست دارم ،
آفتاب هم خوبست اما گمان می کنم بیشتر برای گیاهان مخصوصا گل آفتاب گردان و
کمی هم برای یخ نزدن و زندگی و گرم شدن ، اما باران بیشتر خوبست و برف
زیباست نه به اندازه ی باران و شاید چون همیشه تخته ی کلاس ها سیاه بود و
برف سپید اما نمی دانم چرا باز باران از سپیدی هم بهتر است ، گرچه گاهی به
خودم می گویم کسی که بخواهد در باران بیاید آن هم بدون چتر ، بی گمان در
برف هم خواهد آمد اما کی ؟ آیا این حس به یک فلسفه ی قدیمی یا یک تکه عرفان بشری بر می گردد که کسی می آید و سواری از دور ؟ یا به رویای اغلب دخترکانی که سالهاست نه به اندازه ی من ، شاید دیرتر
از نوشتن مشق مردی در باران آمد انتظار شاهزاده ی سوار بر اسب سپید را می
کشند که بیشترشان هم هرگز نمی آیند . راستی چرا آدم ها برای کاری که فقط مال خودشان است هیچ وقت دیر نمی کنند
و اگر خدای نکرده ذره ای از آن کار به کسی برگردد تا می توانند تاخیر و
بگذریم....شاید خیلی هاهستند که خواستند که خود را جای گمشده ی من جا بزنند
اما آن ها بارانی داشتند اما بارانی نبود ، کسی که چتر دارد کمتر می تواند
بارانی باشد من باران خورده را ترجیح می دهم ترجیح می دهم تنهایی باشد و
انتظار و خیال کسی که قرار است در باران بیاید . راستی این هم یادم هست نمی
دانم چرا توی کتاب فارسی من آن مرد تند آمده بود ، شاید برای رفتن عجله
زیادی داشته و باید می رفته سراغ کس دیگری که دلش مثل من است . قرار بود از زندگی بگویم این چنین بود که دبیرستان مقطع آماده شدن برای دانشگاه و سالی هم به اندکی دل دادن به آزمون و کتاب گذشت . من اغلب پشت پنجره ام ، درست مثل آن وقت ها . شاید برای همین است که
عادت دارم در حال راه رفتن درس بخوانم هروقت صدای باران را می شنوم و اشک
آسمان را میبینم یک قدم خود را به اویی که هنوز حتی نامش را نمی دانم نزدیک
تر احساس می کنم و همین کمی آرامم می کند . حالا هم آمده ام شاید لا به لای شعرهای جدید کتاب های رشته ی لیلی و
مجنون بیشتر پی عشق بگردم ، گرچه به قول مولانای نازنین شاید هم آن چه یافت
می نشود آنم آرزوست . این را خدا می داند و سرنوشتی که نمی شود از سر نوشت . سهراب خیلی خوبست
، اتفاقا جمعه پانزده پاییز هم تولدش بود فقط کمی با هم اختلاف نظر داریم
.او گفت زندگی رسم خوشایندیست ، من می گویم زندگی رسم خوشایندی نیست .
زندگی اجبار است ، لا جرم باید زیست .
لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد. ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند. و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و يادآوري خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم. ولي نيافتمت. از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟ مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت. شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است. كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد. نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد، نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند. همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته. زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود. تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد. مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد. نماز مست عشق از دنیا بريده ام، از تيغ جفای آدميان گريخته
ام... دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده. خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم. به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم. دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟ بقیه در ادامه مطلب
نمیدانم چرا پدر و مادر خوش نداشتند مهد کودک را تجربه
کنند شاید دلشان می خواست یک سال دیگر هم دور از آیین انتخاب زنگ ، خودم
انتخاب کنم که چه وقت با مداد شمعی کیک تولد بکشم و کی ، با مداد رنگی شمع
آن را .هرسال تولد حقیقی ام را با یک شمع بیشتر برایم جشن گرفتند با اینکه
هنوز مدرسه نمیرفتم خوب می دانستم که جمله های روی کیک هرسال بی بروبرگرد
شیماجان تولدت مبارک است . همه شبیه هم بود و هنوز هم هست . به قول فروغ آن
روزهای شاخساران پر از گیلاس به تندی پلک زدن یک کودک تازه وارد گذشت و
بالاخره کلاس اولی شدم و نمی دانم چرا با اینکه به قول مادر لزومی نداشت
غریبه ها تمامی اتفاق های خانه را بدانند در حضور همه نوشتم بابا به من آب
داد ، شاید اتفاق مهمی نبود . نوشتم اما آخرش هم نفهمیدم دارا زنگ تفریح
داشت که انارش را با سارا قسمت کند یا نه ، آخر یادمان دادند نه انار را
بلکه همه چیز را باید زنگ تفریح خورد .از زیاد آب ندادن به گلهای لیوان و
خواهر و برادری امین و اکرم که بگذریم یک جمله در خاطرم از همان اول ابدی
شد (( آن مرد در باران آمد ))حالا که بزرگتر شده ام از خودم می پرسم آیا
تنها غرض مولف از نوشتن این جمله تنها تمرین حرف (( ر )) بوده است یا شاید
تنها باری که آن مرد در باران آمد همان توی کتاب بود و مشقی که آن را
تمیزتر از بقیه ی مشق ها نوشتم ، از آن روز حس عجیبی نسبت به باران دارم .
سال
بعد هم قصه ی فداکاری آن پسرک و کلاس چهارم و پنجم که به سرعت برق گذشت و
جز هیجان روز های امتحان و تشویق روز های کارنامه خاطره ی دیگری به یاد
ندارم .
باغی هم بود و هنوز هم هست که تابستان ها زیر سایه ی درختان
گیلاسش به باران و رگباری می اندیشم که اگر بی موقع بزند شکوفه های گیلاس
خواهند مرد .
دبستان هم گذشت و به دوره ای پا گذاشتم که هنوز با وجود
کلی گذشتن از آن نمی دانم چرا نامش راهنمایی بود در حالی که از بدو ورود به
مدرسه هرکسی حتی دربان مهربانش سعی کرد جوری چیزی یادم بدهد و اتفاقا در
آن دوره ی راهنمایی همه بیشتر از حرف درس مورد نظرشان پند خاصی ندادند
نوشته هايم گواه
اند.
نوشته هايم شاهدند و
شهادتشان در هيچ محکمه ای پذيرفته نيست.
..
چنانی که عهد نانوشته ام با چشمانش در هيچ دادگاه آدميان به کار
نمی آيد..
بوسه در مذهب تو
ممنوع است و من، ...
من،
ناتوان از اين عطش که در عمق جانم ريشه دارد.
تنها نوشتن آسوده ام می کند.
نوشتن بهانه ی مغازله است ..
کلمه به کلمه ی نوشته هايم عطر تمنای وصال
دارند.
روزه می
گيرم.....
روزه ی
نگاه،....
روزه ی
سکوت.....
روزه ی
گفت،.....
روزه ی
شنود......
و او در تمام اين
روزها ايستاده است و بر اين پرهيز من از زندگی خنده می زند..
چنين است حکايت نمازهای من ...
که پسين را به پنج رکعت می گزارم و
ديگر را به هفت....
بی توحيد
به رکوع می روم و بی تکبير قامت می بندم....
گويند نماز مست مقبول نباشد اما نمی
دانم
مست عشق نيز در اين
قاعده می گنجد؟....
ادامه مطلب
| Design By : Mihantheme |



