تبليغاتX
دنیای عاشقانه - شعر های عاشقانه

دنیای عاشقانه

دنیایه عاشفانه ها

خَندھ ام میگیــــرَد

وَقتے پَــــس از مُدتــــ هآ
بے خَبَرے
بے آنکھ سُرآغے از این دل آوآرھ بگیرے

میگویے : دِلَم بَرایَت
تَنگــــ است ..

یا مَرا بھ بازـے گِرِفتــــــھ اے

یآ مَعنے وآژه هایَت رآ خوب نِمیدآنی

دِلتَنگےاتــــ ارزانے
خودتــــ


نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1390ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط مینا| |

در محبس دل پنجه به دیوار کشیدیم

در خلوت دل حسرت دیدار کشیدیم

در بند نگاهش گرفتار و اسیریم

بر میله ولی باز رخ یار کشیدیم

دل در طلبش لحظه ای آرام نیاسود

ما بهر یک گل منت صد خار کشیدیم

در کوی نگاهش عاقلان جای ندارند

مجنون شدیم و دست ز افکار کشیدیم

تا دل به اسرار نگاهش آشنا شد

ما دست ز دنیا و اغیار کشیدیم

جانبازی اگر رسم دیرینه عشق است

دیریست که دل را به سر دار کشیدیم

آسان که نباشد به کوی دوست رسیدن

ما در ره عشق سختی بسیار کشیدیم


نوشته شده در بیست و هفتم دی 1389ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط تی تی| |

وقت سحر رسيده و مردي قمار باز-

از «برد و باختگاه» سوي خانه ميرود

اين بي ستاره مرد-

وين پاكباخته-

اندوهگين و مست بكاشانه ميرود

دلمرده ميخزد

ديوانه ميرود

***

يكماه پيش دختر مرد قمار باز-

همراه اشكها-

با حالتي نژند-

ميگفت:اي پدر!

هر روز در حياط دبستان ميان جمع-

ياران همكلاس بمن طعنه ميزنند

كاين ژنده پوش دختر غمگين چه بينواست

كس با خبر نشد

او كيست از كجاست

***

ياران همكلاس من از ساغر غرور

مستند،مست ناز

اما نصيب دختر تو سر فكند گيست

واي اين چه زندگيست؟

***

آن بي ستاره مرد

در چشمهاي دختر اندوهگين خويش-

لختي نگاه كرد

اشكي زديده ريخت

گفتا كه:اي شكوفه ي اميد وآرزو

بس كن،سخن مگو

اندوهگين مباش

دردانه دخترم

ماه دگر بجامه ي نو پيكر ترا-

زيبنده ميكنم

وين چشمهاي غمزده را چون ستارها-

تابنده ميكنم

***

ماه دگر رسيد و پدر باهزار اميد-

با دسترنج خويش-

ميرفت تا به وعده ي پيشين وفا كند

اما ميان راه-

لختي درنگ كرد

باخويش جنگ كرد

افسوس عاقبت-

انديشه اي سياه،پدر را زراه برد

در عالم خيال-

انديشه كرد تاكه فزوني دهد به مال

ميخواست تا كه خانه ي دولت بنا كند

وز رنج بيشمار-

خود را رها كند

***

ابليس در روان و تن مرد،كار كرد

وآن بي ستاره مرد-

عزم قمار كرد

***

در ساعتي دگر

آن مرد خود فريب-

چشمش بخالهاي ورق بود و هر زمان-

در خاطرش ز غصه ي دختر حكايتي

رنگش پريده بود وزهر باخت در عذاب

وز بخت واژگون بزبانش شكايتي

***

آن بي ستاره مرد

در رنج بود و درد

بس باخت،پشت باخت

با ناله هاي سرد

***

يكبار دچار«دام» ورق را بدست داشت

در چشمهاي «دام» به حسرت چو ديده دوخت

چشمان مات دختر خود را خيال كرد

گوئي كه دام در كف آن مرد جان گرفت

يكباره دختري شد و باز اين سخن سرود:

هر روز در حياط دبستان ميان جمع

ياران همكلاس بمن طعنه ميزنند

كاين ژنده پوش دختر غمگين چه بينواست

كس با خبر نشد

او كيست؟ از كجاست؟

ياران همكلاس من از ساغر غرور

مستند،مست ناز

اما نصيب دختر تو سرفكندگيست

واي اين چه زندگيست؟

***

آمد بياد مرد،دروغين نويد خويش:

اندوهگين مباش

دردانه دخترم!

ماه دگر بجامه ي تو پيكر ترا-

زيبنده ميكنم

وين چشمهاي غمزده را چون ستاره ها-

تابنده ميكنم

***

همراه برق اشك كه در ديده ميدواند

آهسته ناله كرد

گنگ و پريده رنگ-

خاموش مانده بود

ناگاه بانگ غرش رعب آور حريف-

در جان او دويد:

-خوابي؟ بگو،جواب بده،وقت ما گذشت

بيچاره مرد گفت: «سه پت» ليكن آن حريف

گفتا كه:«رست» گفت كه:-ديدم-سپس زشوق

بيتاب و بيقرار-

روكرد دست خويش وبگفتا كه:چار «آس» ديد

***

آن پاكباخته

ناگاه صيحه زد

تابش زدست رفت وتنش سنگواره شد

مار سياه غم-

در خاطرش خزيد

يكباره آسمان دلش بي ستاره شد

در لحظه اي دگر

سيماي دخترش كه به اميد مانده بود

باچشم منتظر

در پيش ديدگان پدر رنگ ميگرفت

و آن گفته ها كه از سر حسرت سروده بود

آن عرصه را براي پدر تنگ ميگرفت

***

آن بي ستاره مرد

اشكي زديده ريخت

با چشم اشكبار-

ديوانه وش زحلقه ي بدگوهران گريخت

***

در راه ميخزيد

ميرفت بي اميد

كاخ اميد دختر خود را خراب ديد

با چشم بي فروغ بهرجا نظر فكند

درياي زندگاني خود را سراب ديد

***

آن گفته هاي شاد

باز آمدش بياد:

اندوهگين مباش

دردانه دخترم

ماه دگر بجامه ي نو پيكر ترا

زيبنده ميكنم

وين چشمهاي غمزده را چون ستارها

تابنده ميكنم!

***

وقت سحر رسيده و مردي قمار باز

از «برد و باختگاه» سوي خانه ميرود

اين بي ستاره مرد

وين پاكباخته

اندوهگين و مست بكاشانه ميرود

دلمرده ميخزد

ديوانه ميرود
نوشته شده در بیست و هفتم دی 1389ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط امید | |


بی قرار...

 

بی قرار بی قرار بی قرار

دل به شوق دیدنت شد رهسپار

حال که آواز دادی آمدم

پس بدین سان بی قرارم وا مدار

گر هزاران بار مایوسم کنی

باز سویت پر کشم با حال زار

دام را من به صد آسمان ندهم

گر که تو صیاد باشی من شکار

آمدم از عشق تو رسوای این عالم شوم

من به عشقت شهره ام از چه باشم شرمسار

آمدم تا بنهی برگردنم زنجیر عشق

تا کشانی ام به هرسو برده وار

کاش از عشق من امشب دل تو نرم شود

لحظه ای در بزم خود ما را بیاری درشمار

چه شود که دلم را برسانی به مراد

شب و مهتاب و تو باشی در کنار

تا چنین دلبرانه روی پنهان میکنی

می کشم ناز تو را از جان و دل با افتخار

چشم زیبای تو شمع محفل خاموش من

غمزه ات آسان برد از من قرار

گفته ای نام تو را دیگر برلب نبرم

هر چه خواهی آن کنم زین کار معذورم بدار


نوشته شده در هفدهم آذر 1389ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط تی تی| |


نقاشی...

منو نقاشی بکن هرجور دلت می خواد بکش              

منو یک خاطره ای رفته از یاد بکش

منو یک شاخه گل خشکیده بی رنگ بکش  

منویک دیوونه همیشه دلتنگ بکش

منو نقاشی بکن به جام بکش یه پنجره       

که پشت اون دوچشم خیس یه عمر که منتظره

منو نقاشی بکن در به در کوچه و شهر             

یا مثل  پرنده ای کنج قفس بی بال و پر

منوقایق طوفان زده بی ساحل بکش                

منو یک عاشق آرزو به دل بکش

روی بوم نقاشیت به رنگ دلگیر غروب        

منو عاشق خودتو همیشه غافل بکش         

دلمو از تبار پاییز بکش                           

روزامو سرد و غم انگیز بکش

دستامو پر از نیاز و التماس                             

چشاموهمیشه اشکریز بکش

روزامو خاکستری و شبامو تار بکش                  

چشامو پره حس انتظار بکش

خودتو تو جاده راهی و مسافر                         

منو پشت پنجره بی قرار بکش

منو یک جاده خیس بی مسافر بکش        

منو یک کوچه بن بست بی عابر بکش

عمریه ترانه ساز چشم ناز تو شدم                   

اگه لایقم دونستی منو شاعر بکش

اگه لایقم دونستی...

منو شاعر بکش...

نوشته شده در سیزدهم آبان 1389ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط تی تی| |


قصه تلخ رفتنت...



تو گرگ و میش یه سحر من غافل از یه حادثه

 

خبر رسید دستای من دیگه به تو نمی رسه

 

خبر رسید همنفسم، همنفس خاک شدی

 

تو بر نمیگردی دیگه چه زجه های بیخودی

 

چه گریه های بی امون چه زجر بی حسابیه

 

جای تو توی لحظه هام همیشه سرد و خالیه

 

بی تو تموم زندگیم یه عکس توی قاب شده

 

تموم دنیا انگاری رو سر من خراب شده

 

اگر چه دست سرد خاک تو رو گرفته از دلم

 

خاطره هامونو ولی کسی نمیگیره ازم

 

تموم لحظه های من هنوز عزاداره توإن

 

آرزوهام بدون تو دونه به دونه جون میدن

 

تو این هوای بی کسی وقتی نفسهای تو نیست

 

تو دست سرد و خالی ام وقتی که دستای تو نیست

 

روز و شبای پوچ من اگرچه سخت اما گذشت

 

بی تو ولی با هر نفس یه بغضی بی صدا شکست

 

من با خودم با زندگی فقط دارم کنار میام

 

اگر چه بی تو خوبه من باورشم سخته برام

 

تحمل نداشتنت فکر نکنی که راحته

 

تو بر نمیگردی دیگه تلخه، ولی حقیقته

 

تو گرگ و میش هر سحر داغ تو هم تازه میشه

 

تو قلب بی قرار من غصه بی اندازه میشه

 

بی تو یه روز دیگه هم با همه دلتنگی گذشت

 

بازم یه بغضی تو گلو آروم و بی صدا شکست

 

دیگه داره یه سال میشه ندیدنت،نداشتنت،نبودنت

 

اما نمیشه باورم قصه تلخ رفتنت



نوشته شده در ششم آبان 1389ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط تی تی| |

خدانگهدار...

 

 

یکی مثل تو رها و یکی مثل من اسیره

یکی پرپر میشه امایکی تازه جون می گیره

آسمون قسمت من نیست وقتی تو قفس اسیرم

قسمت منم همین بود که تو تنهایی بمیرم

واسه تو پریدن آزاد واسم اما قدغن شد

سهم تو یه آسمون و میله ها قسمت من شد

پر زدی با جفتی تازه تا دیدی اینجا اسیرم

وقتی که بالمو بستن تا دیدی دارم میمیرم

 تو تو اوج آسمونی من به  این قفس گرفتار

آسمون قسمت من نیست تو برو خدا نگهدار




 


با همیم اما تنها...

 

  دستامون به هم رسیدن ولی بازهم دوریم از هم

  از جدا شدن نگفتیم اما در عبوریم از هم

  دلامون دور شدن از هم بدجوری با هم غریبیم

  ما که یکروز فکر میکردیم دو تا نیمه از یه سیبیم

  خیلی وقته دیگه این عشق دست و پاگیره برامون

  دیگه مثل اون قدیما عاشقونه نیست نگامون

  اگه از هم جدا نیستیم دل به موندن هم نداریم

  ما دیگه بریدیم از هم ولی رومون نمیاریم

   از رو عادته که گاهی اگه نامه می نویسیم

  چون ز درد بی کسی و بی پناهی در هراسیم

  هنوزم از عشق می خونیم اما تکراریه حرفا

  دستامون قفل شده تو هم با همیم اما تنها



 

 

نوشته شده در دوم آبان 1389ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط تی تی| |


تمام من میان خاطرات تلخ و شیرین گذشته سخت  جامانده

 

رها از این هیاهوها میان خاطرات بی غم و خوشبخت جا مانده

 

نمیخواند دگر حرف مرا این دل هنوز دلخوش به رویاهاست

 

خودم اینجا دلم اما هنوز در حسرت عشقی که از دست رفت جا مانده




Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

 

 

نمی آیی...

 

 

نقشی به روی آب میشوم نمی آیی

هر لحظه از تو بی تاب میشوم نمی آیی

من خوب میدانم که عاقبت

عکسی درون قاب میشوم نمی آیی







Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

چرا من ؟

 

با خنده هات می خندم و با گریه هات ابری میشم

تا از خودم چیزی می گم محکوم به کم صبری میشم

هیچ می دونی با این کارات داری منو پیر می کنی

تموم حرفای منو گلایه تعبیر میکنی

وقتی دلت گریه می خواد                شونه هامو یادت میاد

وقتی که لحظه هات خوشن            یادی نمی کنی ز من

وقتی که از گریه پرم مغرور نگاهم می کنی

بعد هزار تا التماس به زور نگاهم می کنی

تو که نداشتی خوب من خیال عاشق شدن

 

این همه عروسک اما چرا من؟؟؟؟؟ 


 


نوشته شده در بیست و دوم مهر 1389ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط تی تی| |


 

 

در انتظار تو چشمهایم سپید شد روزگارم سیاه

کی به ساحل می رساندم امواج این نگاه

در بی کران غم تا چشم کار می کند هیچ است و هیچ

بازآ به سوی من در خود مرا بپیچ

در خود مرا گم کن آغوشت اگر وا شد

یا ساحلم ببر یا غرق کن در خود







Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

نگاه کن...

 

نگاه کن...

 تو که دور ایستاده ای نگاه کن

به من که شکستی ام  اما هنوز ز چشمان خیسم  نیافتاده ای  نگاه کن

نگاه کن...

به دست گلی که به آب داده ای نگاه کن





Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

افسوس...

 

 

آمدی و پس از این همه سال سراغ از جوانی ام میگیری

ولی افسوس! جوانی ام با تو رفت

و من در انتظار آمدن هر دوی تان

                پای این پنجره ها پیر شدم!!!




 

نوشته شده در پانزدهم مهر 1389ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط تی تی| |

کاش...!!!

موسیقی گام های تو را می شنوم

                که آوای رفتن سر داده است

چه دلگیر است    

        با هم نوازی باران        

                                این ملودی

و تک خوانی دل تنگم:

                                کاش بودی...

       کاش بودی...!!!

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4



Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

 نمیفهمی...

تو بی دردی و من از درد میگویم نمیفهمی

از عذاب آن نگاه سرد میگویم نمیفهمی

تو هر جایی که باشی چتر خواهش سوی تو باز است

من از گرمی آغوشی که گشتم طرد میگویم نمیفهمی

تو جای من  نبودی نیستی هرگز نخواهی بود

من از لحن خشک و رسمی یک مرد میگویم نمیفهمی

تو لبریز نگاه پر ز عشق دیگرانی

ولی من از عذاب آن نگاه سرد میگویم نمیفهمی

قصه من قصه درد است قصه درد

تو بی دردی و من از درد میگویم نمیفهمی

 

 




نوشته شده در یازدهم مهر 1389ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط تی تی| |

تو شبای بی صداییم کسی نسیت سکوت شکن شه
اینجا هیچ کسی نمی خواد که بمونه مال من شه
همه سایه هاغریبن کسی دلتنگ نگام نیست
اینجا من تنهای تنهام دل هیچ کسی باهام نیست
زیر بارون نگاهم دست هیچ کی سایبون نیست
واسه پرکشیدن من چشم هیچ کس آسمون نیست
اینجا هیچ کس و ندارم سر رو شونه هاش بذارم
اینجا هیچ کسی نمی خواد بمونه عمری کنارم
می دونم تو این شب خیس کسی نمی زنه به شیشه
توی تنهایی میمیرم بی صدا تر از همیشه



از یه قلب بی ستاره...

تنها از تو می نویسم ای بهونه نوشتن
که فقط تنها تو هستی تا ابد مخاطب من
تو باید باشی تا بازم بزنه نبض ترانه
تا بازم مثل همیشه بشه شعری عاشقانه
واسه از تو نوشتن میدونم واژه حقیره
خط به خط این ترانه زندگی از تو میگیره
باز میشینی تو خیالم تا میام دست به قلم شم
میخوام تا آخر عمرم من غزلخون تو باشم
می دونم که این ترانه قابل تو رو نداره
به نگاه آسمونیت از یه قلب بی ستاره




اولین تجربه...

اولین تجربه بودی واسه حس دلسپردن
اولین بهونه بودی واسه از عاشقی گفتن
بی تو آسمون قلبم بی ستاره بود و بی نور
اولین ستاره بودی توی ظلمت شب من
توی قلبم حس می کردم قدماتو آروم آروم 
اولین مسافری که پا گذاشته تودل  من 
تو همیشه اولینی تا ابد میمونی باقی
اولین و آخرین عشق واسه عاشقونه خواستن
توی دلتنگی لحظه تو روزای سرد و بی روح
بهترین بهونه هستی واسه نفس کشیدن
بی تو زندگیم همیشه گوشه ای کنج قفس بود
تو برام یه آسمونی واسه از نو پرکشیدن
تو نبودی ودل من عاشقی رو نمی فهمید
تو باید باشی برای عمری عاشقونه زیستن


دوستان سلام این شعرا رو تی تی برام آف گذاشته بود تا در وبلاگ قرار بدم و امیدوارم اونطور که برای من دلنشین بود برای شما هم مورد پسند قرار گیرد

نوشته شده در ششم مهر 1389ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط امید | |

با همه ناباوری ها قد بکش تو باور من

ای تو اولین بهانه ای دلیل آخر من

بذار حس کنم هنوزم میشه با تو زندگی کرد

عمری تکرار شد و باز هم با تو حس تازگی کرد

میشه با تو زندگی کرد با تو ای نهایت عشق

گر گرفت از تب لحظه سوخت از حرارت عشق

میشه از تو صد غزل گفت میشه از تو مثنوی ساخت

دل به دریای نگات زد میشه بی واهمه دل باخت

میشه با تو بود و فهمید عشق همیشه رنج و درد نیست

پاییز هم فصل قشنگیست فصل دلتنگی و سرد نیست

میشه در تو غرق و عمری ساده بی خبر شد از خود

میشه با تو میشه با عشق موندگار و ابدی شد

نگو وهمه نگو حرفه میشه با تو با تو میشه

میشه با تو عاشقی کرد از هنوز تا همیشه

نوشته شده در چهارم مهر 1389ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط تی تی| |

 

تو را به زلالی اشکهای شبانه دوستت دارم

به حرمت لحظه های پاک عاشقانه دوستت دارم

دلخوش به عبور لحظه های با تو بو دنم

هرگز نپرس چرا ؟ بی بهانه دوستت دارم 


نوشته شده در دوم مهر 1389ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط تی تی| |

 

لحظه های بی هدف        یه جهنم سکوت

دو تا چشم یخ زده          یه نگاهه برهوت

یه دل شکسته و            بغض و آهه سینه سوز

نه دیگه شبام شبه          نه دیگه روزام روز

اگه اسمشو میزاری زندگی

                     آره من بعد تو زنده ام هنوز

نوشته شده در یکم مهر 1389ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط تی تی| |

چیزیست میان من و تو که تو میدانی و من

افتاده به جان من و تو که تو میدانی ومن

کس نفهمید چه گفتند و شنیدند ز هم

چشمهای نگران من و تو که تو میدانی و من

نوشته شده در سی ام شهریور 1389ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط تی تی| |

دست خالی آمدی با تحفته العینی

ولی آرزوهایم جوانی عقل دینم برده ای

من تو را هر روز عاشق تر شدم اما تو چه؟

هر نفس با هر نگاه تنها مرا آزرده ای

سوگند خوردی وفا داری چه را باور کنم ؟

کوله باره بسته را یا آن قسم که خورده ای

بعد عمری سینه سوزی خون گریستن ها

نگو برسر گوری نشستی که ندارد مرده ای "



نوشته شده در سی ام شهریور 1389ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط تی تی| |

دست کدام خزان با شاخ و برگت این چنین بی رحم بوده است

آن فوج یغماگر تنها به یک لهیب یک نهیب سر سبزی تو را ربوده است

گرچه دگر بهار بر قامت خمیده ات جلوه نمی کند

من ولی به یاد روزهای بهاریت

می خوانمت همیشه بهار من

می ناممت همیشه بهار من





این شعر زیبا و دلنشین از دوست عزیزم  تی تی گذاشتم که بعدا" بیشتر باهاش آشنا خواهین شد

نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط امید | |

قصر های یخی ام آب شده اند

 

آرزوهایم همچون جویبارها جاری گشته اند

 

از همه ی آنچه که دوست می داشتم

 

تنها آسمانی آبی

 

و چند ستاره ی پریده رنگ به جا مانده است

 

باد به آرامی در میان درختان می وزد

 

آرامش تهی

 

دریای خاموش

 

کاج پیر

 

بیدار ایستاده

 

به ابر سفیدی می اندیشد که در رویاهایش بوسیده است


  "ادیت سودر گران"


نوشته شده در بیست و سوم شهریور 1389ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط امید | |

باز هم یک شعر زیبا از  شهریار:


شب همه بی تو كار من شكوه به ماه كردنست

روز ستاره تا سحر تیره به آه كردنست

متن خبر كه یك قلم بی تو سیاه شد جهان

حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه كردنست

چون تو نه در مقابلی عكس تو پیش رونهیم

این‌هم از آب و آینه خواهش ماه كردنست

نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌كنی

لطف بهار عارفان در تو نگاه كردنست

ماه عبادتست و من با لب روزه‌دار ازین

قول و غزل نوشتنم بیم گناه كردنست

لیك چراغ ذوق هم این همه كشته داشتن

چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه كردنست

غفلت كائنات را جنبش سایه‌ها همه

سجده به كاخ كبریا خواه نخواه كردنست

از غم خود بپرس كو با دل ما چه می‌كند

این هم اگر چه شكوه شحنه به شاه كردنست

عهد تو سایه و صبا گو بشكن كه راه من

رو به حریم كعبه لطف آله كردنست

گاه به گاه پرسشی كن كه زكوه زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه كردنست

بوسه تو به كام من كوه نورد تشنه را

كوزه آب زندگی توشه راه كردنست

خود برسان به شهریار ای ‌كه درین محیط غم

بی تو نفس كشیدنم عمر تباه كردنست
          سيد محمد حسين بهجت تبريزي معروف به شهريار در سال 1258 « هـ. ش» در شهر تبريز به دنیا آمد که  مصادف با حوادث انقلاب مشروطيت است.
نوشته شده در سی ام خرداد 1389ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط امید | |

خبرش را دارم .....از همان کلاغهای خسته از آخـــر ِ قصه ها     !

 از کولی های  مانده بر راه   !

 از کشتی های به گل نشسته نگاهت  !

از دخترکان گندمزار که  شعرهای تورا در گوش نسیم زمزمه میکنند   !

 راستی  ..!    بین خودمان بماند   ،  هرچند دیگر بِینی  میان  ِ ما نمانده !

شعرهایم را زیباتر از خودم میخوانی !!!

 

شنیده ام که فال ِ تمام کوچه گردان را  به یادِ دیوان ِ کوچک ِ حافظ  من ،  خریده ای 

وساطت لسان الغیب هم گره ای از کارتو نمی گشاید ...

 

 یادت هست میگفتم  خدا بزرگ است؟!

 دیدی؟ ....

 من نیز رخت ِ کافری ! از تن بدر آوردم ... !

 مگر نگفتی سرودن کوچه وباران عین کافری است ؟!

 مگر مقابل همه پنجره های نگاهم دیواری به بزرگی ِ خدایت نکشیدی ؟!

مگر نگفتی گلیم ِ سرخ ِ  واژه هایم زیر ِ بارش ِ دروغ ِ چشمهایم آب رفته ؟!

 مگر بانگ برنیاوردی که     " چشمه شدن وجوشیدن "     ممنوع  !

 خواستی مرداب بمانم بر زمین ؟

من کوچ کردم ....وقول باریدن دادم

وامروز بنام بــــــاران 

با حس مزرعــــه

به نشانی دریــــا بازگشتم ....

....

 

 میبینی ؟!

پرنده دیگر از مترسک نمی ترسد ...

آفتاب بغض نمیکند ....

ودیگر قصه های من ربطی با تو ندارند .....!!!

و 

غم ِ این واقعیت  که از آن گریزانی      کمرت را خمیده تر کرده ....

 

نگاهت را ناشیانه از من میدزدی .....

و تنت به مهمانی تابستان می رود ..

کُــــند می شود زمان  به گاه ِ دیدن من ...

وقرار از چشمت غایب می شود ...

 

تلاش بیهوده مکن.....!

عطر نفسهایم  کافی ست تا

 دستهایت آتش بگیرند !       شکفته شوند!

 لو رَوَد  داستان ِ مگوی قلبت  !

 روح وحشی ات دسته گل آب بدهد !

آفتابگردان ِ دلت به خورشید پشت کند !

وپیچک خاطرت به کوچه حضور من سرک کشد !

 

میبنی ؟! ......

 باورکنی یانه ....

 این اتفاق طعم تازه ای دارد !

 

باورکنی یانه ...

کار از    " ای کاش"    و    " چه میشد"       گذشته   !

 

باورکنی یانه ...

تا فصل انار  فرصتی نیست !

  

باورکنی یانه ...

کلید خانه برای همیشه گم شده    .. پله هارا یکی دوتاهم کنی

 در روی هیچ پاشنه ای نخواهد چرخید !

 

 باورکنی یانه....

گوشهای همیشه را به روی حرفهای همیشه ات بسته ام  !

  

باورکنی یانه....

 امروزها  قورباغه بهتر از قناری میخواند ( توکه بهتر میدانی !)

 

  باورکنی یانه....

باورکردنت برایم اهمیتی ندارد  !

 

خودت را بیش از این خسته نکن .....

 ردای بزرگی  ِ من     برای پوشاندن برهنگی  ِ ذات ِ تهی ات  بسیار گشاد است

 اینجا آخر خط است ....مقصد نیست ...اما  باید پیاده شوی  !

 این شعر رو از سایت حرفهای ناگفته برداشته شده است 

درد دل را بر که گویم

نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط امید | |

 

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بوديم

 

در نهانخانه ي جانم ،گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

 

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ي  ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

 

يادم آيد: تو به من گفتي:

-(( از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند براين آب نظر كن،

آب ، آيينه ي عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛

باش فردا ، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن!))

 

 

با تو گفتم:((حذر از عشق ! – ندانم

سفر ا ز پيش تو ،هرگز نتوانم  نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر،لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي ،من نه رميدم،نه گسستم...))

 

 

باز گفتم كه :((تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم!))

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زدو بگريخت...

 

اشك در چشم . تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم ، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شب هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم ....

بي تو ،اما ، به چه حالي من ار آن كوچه گذشتم!

فریدون مشیری

 عشق من رفتی به سلامت خدانگهدارت

نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط امید | |

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!

نوشته شده در سوم اردیبهشت 1389ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط امید | |

عشق تو مرا سوزانید

سکوت را میپذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت...

تیره بختی را میپذیرم اگر بدانم روزی چشمان تورا خواهم سرود...

و مرگ را خواهم پذیرفت اگر بدانم تو روزی خواهی فهمید که ...

دوست دارم

 

نوشته شده در دوم اردیبهشت 1389ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط امید | |

 

 

دفتــر زنــدگــی

 

 

   زندگی دفتر رنگینی است

                                      ماجراها دارد

                                                     قصه های بد و خوب

                                                                     قصه های کم و بیش

هر دمی در پی هر بازدمی

                               کو پس ثانیه ها می گذرد

                                                            یک ورق می گذرد

قصه زندگیم تا بکجا می پاید؟

                                  تا کجا باید رفت؟

                                                     دفتر زندگیم

                                                                   چند برگ است؟

هر دمی کو پی آن بازدمی است

                                    یک ورق می کاهد

                                                          عمر ما در گذر است

عاقبت چیست؟

                 تباهی و عدم؟

                                 یا که فردای دگر؟

ترسم از مرگ و عدم نیست

                                 از آن می ترسم

                                                    دفتر زندگیم،

                                                                   بی ثمر بسته شود

منبع این شعر زیبا

نوشته شده در چهارم بهمن 1388ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط امید | |

آنقدر اشک مریز

آنقدر آه مکش

آنقدر شکوه مکن

لطف و رحمت ز بر دشمن خود

طلب شکوفه از باد خزان میماند

من از این دور جفا

با همه عمر کمم

خوب آموخته ام

که پس مهر و وفا

انتظار کرم از خلق خدا را نکش

نوشته شده در هجدهم دی 1388ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط امید | |

 مناظره

گفتمش دارم دلی از دوریت بیمار و زار


                                                    گفت میدانم ولی اینها نمی آید بکار


گفتمش بس کن  بهانه  بي بهانه گو تو راز


                                                 گفت میخواهم بگویم گر گذارد روزگار


گفتمش دين ودلت را  تو به دريا ها فکن


                                                      گفت باشد، گر چه گردم بیقرار


گفتمش من بي قرار م در کوير عاشقي


                                                        گفت دل را بر سراب غم سپار


گفتمش  مارا همين  بس  اينچنين بي حاصلي


                                                         گفت آه از این سرشک بیشمار

 
گفتمش اين گفته اهل دل است وبي دلان


                                                          گفت دست از این تفکرها بدار

 

سروده خانم راسخ

              

              

نوشته شده در هفدهم آذر 1388ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط امید | |

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من، گوش کنید

قصه ی بی سروسامانی من گوش کنید

گفت وگوی من وحیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟

سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودرم

عقل ودین باخته، دیوانه ی رویی بودیم

بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود، ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که گرفتار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من، شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر وسامان دارد؟

وحشی بافقی

نوشته شده در شانزدهم آذر 1388ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط امید | |

          رهسپارم

                 رهسپار مقصدی بی انتها و دور

                                        با دلی مدهوش و خسته

          تن ز جان بیگانه و

                      جان در تقلای نجات این تن بر گل نشسته

                                                     گامها سست و گسسته

          گونه ها خیس و

                      دلی در هم شکسته

                                          این منم تنها و خسته

                                                             گم شده در کوچه های آرزو

نوشته شده در پانزدهم آذر 1388ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط امید | |




آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه


او مرده است و باز پرستار حال ماست


در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود


بیچاره مادرم


هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من


امروز هم گذشت


در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار


او فکر بچه هاست


هرجا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها...

نه، او نمرده ، می شنوم من صدای او


با بچه ها هنوز سر و کله می زند


ناهید، لال شو
بیژن، برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد


او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت


اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد


اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:


این حرفها برای تو مادر نمی شود.


پس این که بود؟


دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب


نزدیکهای صبح



او زیر پای من اینجا نشسته بود

آهسته با خدا،‌

راز و نیاز داشت


نه ، او نمرده است.





"خدايش بيامرزد"


نوشته شده در پانزدهم مهر 1388ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط امید | |

ارزش انسان 
 دشت ها آلودست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
 
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟               ارزش انسان 
 دشت ها آلودست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
 
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
 
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را
علف هرزه ی کین پوشانده ست
 
هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ بر داشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
 
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست .
 
حمید مصدق   ـ   تابستان ۵۷

نوشته شده در هشتم شهریور 1388ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط امید | |

خیال تو....

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟...... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود

نوشته شده در سوم شهریور 1388ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط امید | |

آنقدر درد درون را در دل خود ریختم        

                                          تا که خود با درد هستی سوز خود آمیختم

تا جدا ماند من در من ز هر بیگانه ای    

                                          از تو هم ای عشق بی فرجام من بگریختم

برگ زردی بودم و در تند باد حادثات    

                                         بر تن هر شاخه ی بی ریشه ای آویختم

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام   

                                         نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام

سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک  

                                         تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام

تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار         

                                          برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام

برمن ای صاحب دلان رحمی که از غم های عشق   

                                          تا جدا افتاده ام ازدل جدا افتاده ام

نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1388ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط امید | |

از کجا باید شروع کرد کرد
قصه ی عشقو دوباره
با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی
دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی
به نگاه چشم گریون یه فرشه رو زمینی
چشامو به روت می بندم تا که اشکامو نبینی

با تو فریاد یه عمر و و و میکشم تا اوج باور
دلای آبی همیشه میمونن بی یار و یاور
از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره
از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره
نباره ه ه ه

غربت ارزوهامون دل طاقتو شیکونده
نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده
نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه
که تو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه/ کسی اشکامو نبینه
از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره
از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره

از کجا باید شروع کرد کردآآآآآآآآآآآآآآ

نوشته شده در نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط امید | |

 

 

 * دعای خیر *

 

 

           شب تاریک روزت را نبینم

                             دگر اندوه روحت را نبینم

* * *

           خیالم یک دم از یادت برون نیست

                             حیاتم بی خیالت در رقم نیست

* * *

           امیدم شادی و پیروزیت باد

                             خداوندت نگهدارت همی باد

* * *

          همیشه تا ابد بی غصه باشی

                             پر از شور ونشاط و خنده باشی

* * *

          درونِ گنجه کوچیک قلبت

                             درون چشمان مشکی و قشنگت

* * *

          یه دنیا مهر و لطف و غمزه داری

                             یه دنیای بهشتی، تهی از کینه داری

* * *

          صفا و پاکیت در دل نگه دار

                             محبت کن در این دنیا پری وار

* * *

          که شاید از برِ مهرِ تو روزی

                             جهان را با محبت بَر بدوزی

* * *

         الهی سالم و پاینده باشی

                             محبت را همی یابنده باشی

نوشته شده در چهاردهم دی 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط امید | |


دستانم را پر میدهم بیرون پنجره

با انگشتانم نوازشش می کنم
او را به آغوش می کشم

برایش
از خزان و انار
از ساعت های انتظار
از بی قراری ها و چشم به آسمانی ها می گویم

تا نيمه خود را از پنجره بيرون کشيده ام
با عِطرش مست میشوم
مست در آغوشش به رقص میآیم

با سر انگشتانم
با صورتم
قطراتش را به جان ميخرم ...

باران را می گویم ...
باران را ...

دل نوشته عاشق پاییز

نوشته شده در بیست و ششم مهر 1386ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط امید | |

تو را به جهنم مي برند.

گريه مي کني و اشک مي ريزي

در حالي که من نا اميد, به تو نگاه مي کنم

پيمان شکسته شده

من راستگو نبودم

و حالا مي بينم که نوبت من شده

از درون مي گريم

و تو را مي بينم که مي سوزي و فرياد مي زني

تو را نگاه مي کنم

و تا نوبت من فرا رسد صبر مي کنم

صبر مي کنم........

گريه خواهم کرد

با چشماني خندان

در حالي که پايان اضطراب توست

و من هيچ چيز براي تسلي تو ندارم جز تسليت

در پوزش فقير تو

و در حسرت و پشيماني پوچ تو

همچنان تو را نگاه مي کنم

و به جاي چشمان تو اشک مي ريزم

در حالي که با ارعاب به سوختن تو مي نگرم

و تا نوبت خودم صبر مي کنم

صبر مي کنم....

پيمان را شکستي و راستگو نبودي

و تو را در حال سوختن مي بينم

و لحظه ها را تا نوبت خودم مي شمارم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از كتاب راه رفتن روي زمين(در دست اقدام)

 

نوشته شده در چهاردهم خرداد 1386ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط امید | |

آسمان تاريک و پر ستاره خيره شدم

وقتي آسمان سياه پوش شب را ديدم

و چشمهاي منتظر در آسمان که چگونه اشک, درخشانشان کرده بود

همچون ستاره اي مي درخشيدند و همه آن ها را با ستاره ها اشتباه مي گرفتند

طاقت نياوردم و با آرامشي سرد در نسيم آرام شبهاي تابستان

اشک ريختم و اشک ريختم

از لبه ي پنجره بالا رفتم

آغوشم را باز کردم

نسيم آرام شب

با صداي ماشينهايي از دور دست

و صداي کولر هاي خانه ها که کار مي کردند

آرامشم را از پيش بيشتر کرد

همه بودند و جز من با من کسي نبود

اشک ريزان ولي شاد و خوشحال

کم کم پاهايم سست مي شدند

آغوشم باز تر مي شد

نسيم شب پوست خيس خورده ي صورتم را نوازش ميداد

صدا هاي دور دست و نزديک آرامم مي کردند

سبک ترين فرد روي زمين بودم

ديگر هيچ چيز سخت نبود حتي زندگي!

شاد ترين لحظه ي عمر من بود

مشکلات پايان يافته بود

به هر کجا که مي خواستم, مي توانستم پرواز کنم

من غول زمين بودم

قدرتمند

شاد

آرام

سبک

پيروز

آري, من بر زندگي چيره شده بودم

نقطه.


از کتاب راه رفت روی زمین(دردست اقدام)

نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط امید | |

Design By : Mihantheme