تبليغاتX
دنیای عاشقانه - عاشقانه و خلوت

دنیای عاشقانه

دنیایه عاشفانه ها

هنوز هم از تمام کارهای دنیا

دل بستن

به دلت

بیشتر به "دلم" می چسبد!!!

نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط هيام| |

 

این روزها بوی حافظ می دهند !..
تـفأل که می زنم ..
کنعـانم ..
بدجـور !!
یوسفش را می خواهد !!..
نوشته شده در سی ام اردیبهشت 1391ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط هيام| |

این روزها نوازنده خوبی شده ام

دلم شور میزند

چشمانم تار...
نوشته شده در سی ام اردیبهشت 1391ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط هيام| |



لحظه ها رو با تو بودن

        در نگاه تو شکفتن

                حس عشقو در تو دیدن

                          مثل رویای تو خوابه


با تو رفتن

    با تو موندن

         مثل قصه تو رو خوندن

                   تا همیشه تو رو خواستن

                               مثل تشنگی آبه


اگه چشمات منو می خواست

  تو نگاه تو می مردم


            اگه دستات مال من بود

            جون به دستات می سپردم


                       اگه اسممو می خوندی

                       دیگه از یاد نمی بردم


     اگه با من تو می موندی

      همه دنیا رو می بردم


بی تو اما سر سپردن

       بی تو و عشق تو بودن

                تو غبار جاده موندن

                         بی تو خوب منّ محاله


بی تو حتی زنده بودن

         بی هدف نفس کشیدن

                 تا ابد تو رو ندیدن

                           واسه من رنج و عذابه


توی آسمون عشقم بین تو پرنده ای نیست

       رو خاموشی لب هام جز تو اسم دیگه ای نیست


توی قلب من نه عزیزم هیچکسی جایی نداره

       دل عاشقم به جز تو هیچکسی رو دوس نداره


VAHED.BLOGFA@YAHOO.COM


نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط وحید| |

برای کسی که مدتهاست

بی آنکه باشد

هر لحظه

زندگی اش کرده ام...

نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط هيام| |

جا مانده است...

چیزی ...جایی...

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز

جایش را ‌‌پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه

و ...

نه دندانهای سفید!!!

 

نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط هيام| |

کاش هرگز در محبت شک نبود

تک سوار مهربانی تک نبود

کاش بر لوحی که بر جان دل است

واژه تلخ خیانت نبود


نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط وحید| |

تمام “امن یجیب” های دلم را
گره زده ام به کلماتت
و روانه‌ی آسمان کرده ام
خاتون ِ خوب ِ خواب و خاطره!
من مطمئنم
خدا تو را برای دلم نگه میدارد

نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط هيام| |

چشمانت

رقص بیقرار مستانه ای دارد

بوسه های مکرر باران

پرواز هم آوازیست

که تو را

سخت در آغوش می گیرد.

نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط هيام| |

از تمام دار دنیا...

تنها یک چیز دارم

دوستت...!!!

نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط هيام| |



غروبا میون هفته بر سر قبر یه عاشق

یه جوون میاد میزاره گلای سرخ شقایق

بی صدا میشگنه بغضش روی سنگ قبر دلدار

اشک میریزه از دو چشمش مثل بارون وقت دیدار

زیر لب با گریه میگه : مهربونم بی وفایی

رفتی و نیستی بدونثی چه جگر سوزه جدایی

آخه من تو رو می خوتستم  اون نجیب خوب و باک

اون صدای مهربون  نه سکوت سرد خاک

تویی که نگاه باکت مرهم زخم دلم بود

دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود

تو که ریشه کردی با من توی خاک بی قراری

تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری

بس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی

تو عزیزترینی اما یه رفیق نیمه راهی

داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من

رفتی و دیگه چه فایده ناله و ضجه و شیون

تو سفر کردی به خورشید رفتی اونور دقایق

منو جا گذاشتی اینجا با دلی خسته و عاشق

نمی خوام بی تو بمونم بی تو زندگی حرومه

تو که بیش من نباشی همه چی برام تمومه

عاشق خسته و تنها سر گذاشت رو خاک نمناک

گفت جگد گوشه ی عشقو دادمش دست تو ای خاک

نزاری تنها بمونه همدم چشم سیاش باش

شونه کن موهاشو آروم شبا قصه گو براش باش

و غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره

پا کشید از آسمون و جاشو داد به یک ستاره

اون جوون داغ دیده با دلی شکسته از غم

بوسه زد رو خاک یار و دور شد آهسته و کم کم

ولی چند قدم که دور شد دوباره گریه سر داد

دوشو بر گردوند و داد زد

به خدا نمیری از یاد...



vahed.blogfa@yahoo.com

نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط وحید| |

کل دنیا را هم که داشته باشی....

باز هم دلت میخواهد...

بعضی وقتها...فقط بعضی وقتها...

برای یک لحظه هم که شده

همه دنیای یک نفر باشی!!!

نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط هيام| |

آن قدر سکوت کرده ام که صدایم از یاد رفته است!!!
نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1391ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط هيام| |

امروز با همه ی دنیا قهرم

اما

تو صدایم کنی......

برمیگردم!!!

نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1391ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط هيام| |

عزیزی دارم که آینه تمام نمای عشق ومعرفت است

پس آنگاه که دست بسوی تو می آورد

پرکن دستش را

از آنچه در مرام خداوندی توست!!!

نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1391ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط هيام| |


دنیا را با بستن یک چشم یا دست

نادیده میگیرم

تو را هرگز

تو از دنیا جدایی!!!!

نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط هيام| |


دلم برایت تنگ شده است!


به اندازه تمام نفس هایی که به یادت بودم


آنقدر که فاصله ها تاب تحملش را ندارند و ... می شکنند


بی تاب و بی قرار... بی هوا و خالی از فکر...


درکوچه های تنهایی به دنبال جواب دلتنگی هایم...


برای تو می نویسم


برای تو می خوانم


برای تو که در قلبت جایی برایم نماند


برای تو که نگاهت قاب آینه ها شد


تو که یک لحظه دیدنت آرزو شد


برای تو که یادم در دفتر خاطراتت گم شد


سایه درخت را از حوض کوچک خانه همسایه ربودم


تا سایه بان شقایقم باشد


شقایقی که عمرش به اندازه دوریت رقم خورد


و آن پروانه ای که هزار رنگ از هزاران حرف های عاشقانه ات را برایم به یادگار دارد


شب های یاد تو دیگر سپید نمی شود


روزهای با تو خواب و خیال می شود


اما...


دلم برایت تنگ می ماند.



vahed.blogfa@yahoo.com

نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط وحید| |



فلک کور است  دلم شوریده در شور است و صدای خنده و آواز می آید , زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید


دلم بی وقفه می لرزد نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد


قدم لرزان به سوی کوچه می آیم و با خود زیر لب آهسته می گویم  خدایا ترس من از چیست؟ عروس جشن امشب کیست؟


صدای همهمه با ورود شیخ عاقد می شود خاموش, صدای شیخ می آید: وکیلم من؟ جواب ده وکیلم من؟   صدای آشنایی " بعله " می گوید و مردم یکصدا باهم مبارک باد میگویند


خدای من صدای اوست؟!!  صدای آشنای اوست, دلم در سینه می لرزد

برای مدتی ساکت     برای مدتی خاموش  و  ناگه نعرهام در کوچه می پیچد


مبارک نیست    مبارک نیست    نگار من عروس جشن امشب نیست!!   بگوییدم دروغ است   آنچه شنیدم دروغ است    آنچه فهمیدم دروغ است    ولی افسوس صدای نعره ام در ساز میمیرد


و داماد سر خوش  از نگارم بوسه می گیرد

فلک کور است    زمین و آسمان کور است

خدای من چه کس میگوید این سان ساکت و آرام بنشینی؟!!

چه کس می گوید این سان بی تفاوت بر لب این بام بنشینی؟!!


اگر مردم نمی دانند   تو که نادیده می دانی همین دختر که امشب بعله می گوید   عروس ماست 

عروسی که امشب ره به سوی حجله می گوید  قسم خورد عروس ماست


عروس حجله گاه ما چه شد عهد و پیمانش؟!

کجا رفت قسم هایش؟!

به یعنی عهد و پیمان هیچ؟!

وفا و عشق و ایمان هیچ؟!

قسم ها  اشک ها  حتی خدا هم هیچ؟!!!


عجب دارم!!!! عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟     چرا در خود نمی جوشی؟

گمان دارم توام با نوعروس خویش گرم عشرت و نوشی

اگر نه کس این صحنه می بیند و خاموش می ماند؟!!!


من امشب از خودم از تو از این دنیا که هیچ اعتبارش نیست    بیزارم.

من امشب سخت بیمارم           رفیقان باده بردارید و بر بالین این بیمار بگذارید


شما آخر نمی دانید       شما آخر نمی دانید  عروسی را به حجله میرانید که تا دیروز نگارم بود بهارم بود و در آغوش من قرارم بود


نمی دانم چرا این آسمان امشب نمی بارد؟!!!!  برای گریه کردن یک بهانه لازم است  این هم بهانه پس چه می خواهد؟؟!!!


چرا مردم ره آن خانه را با شوق می پویند؟؟! چرااااااا؟؟!!!!!  در آن خانه به جز نفرت چه می جویند؟!

بمیرند آن کسانی    که امشب یکصدا باهم مبارک باد می گویند


به عشق و عاشقی سوگند که امشب را مبارک نیست.

فلک کور است

دلم ویران و رنجور است

نگارم شاد و خندان است

درون حجله بوسه باران است


به دامادش بگویید نو عروسش با کسی هم عهد و پیمان است

        به دامادش بگویید نو عروسش با کسی هم عهد و پیمان است...

                           vahed.blogfa@yahoo.com




نوشته شده در ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط وحید| |

آپلود

من تنها نیستم اشک هایم را دارم اشک هایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است


من تنها نیستم لحظه ها را دارم لحظه هایی که یکی پس از دیگری میمیرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند


من تنها نیستنم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمیشود


چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم


هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دل تنگی است, و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم


ولی من باز چشم براهم...


چشم براهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی


روز و شبم شدی تو, از آن لحظه که آمدی...


قانون زندگیم بهم خورد ازآن لحظه که به قلبم آمدی...


نمی دانم چرا میگیرد نفس هایم

نمیدانم چرا اینگونه میریزد اشک هایم

میگویند اینها همه درد های عاشقیست,

نمیدانم حرف دلم را باور کنم یا حرف آنها را...

شاید این هم یکی از درد های همیشگیست.


میترسم ار آن روزی که رهایم کنی

شاید فکر کنی محال است قلبم را از قلبت جدا کنی

این روزها کار همه بی وفاییست

تا این حد هم نباید مرا به یک عشق ماندگار مطمئن کنی

تو خواستی مرا به خودت وابسته کنی

تو خواستی قلبم را اسیر قلب پاکت کنی

دیگر محال است بتوانی مرا از خودت سیر کنی!


این قلبی که در سینه دارم آن قلب تنها نیست

حال و هوای من مثل گذشته ها نیست

حالا دیگر وجودم هم مال خودم نیست

این اشک هایی که میریزد از چشمانم دست خودم نیست


این دلتنگی ها و بی قراری هایم حس و حال همیشگیست


قانون زندگیم بهم خورد از لحظه ای که تو آمدی

آمدی و شدی همه زندگیم

هستم تا آخرین نفس با تو  ای تنها بهانه نفس کشیدنم...



نوشته شده در یکم اردیبهشت 1391ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط وحید| |

از غمت پيرهنم بوي باران به خود گرفته

پيرهني كه برام گرفته بودي

روزها گذشت و حال ترانه فراموشي رو

در گوشم ميسرايي

اي بهترين رفته ي من

باورم از اول بود كه با رفتنت عمر من سر ناسازگاري به خود ميگيرد

و كمر خود را براي رفتن سفت ميبندد

نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1391ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط امید | |

تاوان کدوم گناهه

         تو رو با یکی ببینم؟


توی این دنیای بی رحم

            هی سراغتو بگیرم


توی این دو روز دنیا

         یه روزو گذاشتی رفتی


روزو دومم نبودی

       کاشکی از یادم میرفتی


بهم میگفتی تا ابد توی دل من میمونی

       اما نمیدونم چی شد چطور دلم رو میشکونی


داری میری ترکم کنی

        کسی از عشقت میمیره


اونکه تو رو ازم گرفت

            الهی خوبی نبینه...

vahed.blogfa@yahoo.com

نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط وحید| |


هیچوقت نمی بخشمت...




vahed.blogfa@yahoo.com

نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1391ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط وحید| |

آواز عاشقانه ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست


دیگر دلم هوای سرودن نمیکند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست


سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های گره گشا در گلو شکست


ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای های های عزا در گلو شکست


آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست


تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست



vahid.blogf@yahoo.com


برچسب‌ها: vahed, blogfa@yahoo, com
نوشته شده در نوزدهم فروردین 1391ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط وحید| |



آنکه دائم  هوس سوختن ما میکرد


کاش می آمد و از دور تماشا می کرد

حرفای تو عزیزکم دیگه شنیدن نداره

هر چی گفتی دروغ بوده قلبم برات جا نداره

سیاه شدم با کلکات بد جوری آتیشم زدی

گفتی تا آخر میمونی! رفتی نموندی جا زدی

عاشقم کردی و رفتی و گفتی نمی مونی کنارم

گول تو خوردمو سوختمو ساختمو چیزی نگفتم

خنده تلخ تو مونده هنوزم تو دلم یادگاری

حالا بیا و ببین چی آوردی به روز و روزگارم

یادمه حرفای تو می سوزوند تن سرد وجودمو

یادته دستای خستمو پس زدی نموندی کنارم

منی که میگفتم واسه تو می مونم شکستی غرورم

حالا میگم با تمام وجودم با تمام وجودم دوستت ندارم

هواتو کردم دوباره بازم دلم تنگه برات

اگر چه دوری از دلم هنوزم میمیرم برات

امید من سنک صبور باشه برو پیشم نیا

بزار که تنها بسوزم تو غربت دل تنگیام

نه اینکه عاشق نباشم نه اینکه دوست ندارم

می خوام تو اوج بی کسی سر روی شونت بزارم

زخم زبون و صبر من باور بکن حدی داره

یه قلب خالی از امید آخه سوزوندن نداره

منی که حتی گریه هام واسه تو تکراری شده

تو حرف مردم رو نزن نگو که جات خالی شده

نگاه سردت هنوزم با خنده هات زجرم میده

خدا خودت منو به این دربه دری عادت بده

باور نداری هنوزم عشق تو داغونم کنه

بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه

 بهش بگین دق میکنم دستاش تو دستم نباشه

تمام خاطرات اون نمک به زخمم میپاشه

بهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم میزنه

آسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه

تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه

اگه صدام در نمیاد دلتنگیو صبوریه

هر روز غروب دلتنگتم دوباره تنها میشینم

هر وقت که بارون می باره تورو کنارم میبینم
 
هر روز و هر شب از خدا بدون فقط تو رو میخوام

نگو واست غریبه ام نگو تو خوابت نمیام

بگو تو هم دوسم داری بگو که دلتنگم میشی

من فقط از خدا می خوام دوباره مهربون بشی...



vahid.blogfa@yahoo.com

برچسب‌ها: فقط برای, تو, می نویسم
نوشته شده در پانزدهم فروردین 1391ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط وحید| |



اگر چه من و تو از هم دور هستیم اما بدان قلبم را به تو دادم ام و اگر چه شاید تو به یاد من نباشی اما من همیشه به یادت هستم و می مانم و گر چه ممکن است تو بتوانی بی من بخندی اما من بی تو و بدون تو میگریم.

عزیزم وقتی که نیستی تمام فکرم با توست. صدایت را نمی شنوم امادر خیالم با تو گفتگو میکنم.

وقتی هستی لبخند هایت را می چشم. و آنگاه که چشم هایت مرا در بر میگیردو دستان نوازشگرت حس عشق را به وجودم هدیه میدهد گویی دنیا از آن من است.

لحظه های غمگینی را در تنهایی می گذرانم و تو نبودی که یادی از عشق کنم تا حس عاشق بودن مرا رها کند از این یک نواختی. وتو آمدی و من برایت می نویسم تو شدی عشقم. تو شدی آن حس خوبی که از زندگی می خواستم و تو شدی تمام زندگیم.

و حالا زندگی یعنی: "با تو بودن و تنها برای تو نفس کشیدن"

من در زیر سایه مهر و عشق و محبت تو آرامش را حس کردم. مهربانم جز تو دیگر هیچ از این دنیا نمی خواهم.

نازنینم باور کن من هیچگاه راضی به ناراحت کردن تو نبوده و نیستم وتا آخر عمر وهستی دوستت خواهم داشت با همه وجودم. باور کن.

دوستت دارم( با صداقت" بی نهایت" تا قیامت ).

و هر چه بیشتر تو را میبینم  و با تو صحبت میکنم این احساس بیشتر از پیش می شود.


vahid. blogfa@yahoo.com



برچسب‌ها: نامه عاشقانه به
نوشته شده در چهاردهم فروردین 1391ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط وحید| |

عزیز ترین آدم های دنیا مثل قطعه های پازل می مونن

اگه نباشن نه جاشون پر میشه نه چیزی
 
جاشونو میگیره...






برچسب‌ها: دوستت دارم عزیزم
نوشته شده در دوازدهم فروردین 1391ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط وحید| |

آنگاه که غرور کسی را له میکنی

               .

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی

               .

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی

               .

آنگاه که گوشت را میگیری تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

               .

آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده می انگاری

               .

میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟؟



                      { تقدیم به کسانی که فقط دم از عشق میزنند }


                                  


برچسب‌ها: بی وفا
نوشته شده در نهم فروردین 1391ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط وحید| |

یک نفر...

     یک جایی...

          تمام رویاهاش لبخند توست

               احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه...

         پس هر وقت احساس تنهایی کردی

              این حقیقت را به یاد داشته باش که

               یک نفر...

                       یک جایی...

      در حال فکر کردن به توست.


                 



برچسب‌ها: عشق
نوشته شده در نهم اسفند 1390ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط وحید| |

  بد جوری دلم تنگه

         قلبش ولی از سنگه

                     

                                      حرفاش پر تردیده

        چشماش پر نیرنگه

                    

                    

 دیروز شنیدم گفته

         اسمم واسه اون ننگه

                   

                                      رویام دیگه پژمردس

         عشقش دیگه کمرنگه

                  

                  

 کوک دل بیمارم

       با غصه هماهنگه

                 

                 

چشمم به در و گوشم

         در حسرت یک زنگه

                 

بین من و عشق اون

       تو میدون دل جنگه

                 

                 

بازم اکه برگرده

       دل عاشق و یکرنگه



           


برچسب‌ها: وحید
نوشته شده در هفتم اسفند 1390ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط وحید| |

از راه دور تورا می پرستم ای قبله ی امید من...

 از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی...

  از راه دور درد دل های خودم را به تو میگویم...

  وتو را در آغوش محبت های خود می فشارم...

  آری از همین راه دور نیز میتوان دست در شانم بگذاری و باهم قدم بزنیم...

  به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود...

  خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم وهیچگاه نمیگذارم خاطره های لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود...

  این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین میبرم وکاری میکنم همیشه احساس کنی در کنار منی...

   واین است برایم یک خواب عاشقونه...

  خواب نگاه به چشمان هم خواب یاد هم بودنمان...

    آری این است یک فاصله عاشقونه...        



برچسب‌ها: VAHID
نوشته شده در ششم اسفند 1390ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط وحید| |

لحظه غریبی است . همیشه فکر میکردم سخت تر ازین باشد .
تصور میکردم تاب دیدار کسی با تو را نداشته باشم .
یادت هست روزگاری نه چندان دور که بیم حضور رقیبی خیالی ، مرا تا خیال مرگ همراهی کرد وبرایت از رفتن و نماندن نوشتم؟؟؟
راستی بگذار این نامه را بار دیگر مرور کنم ..
چقدر دلتنگ بودم وقتی این را برایت مینوشتم..یادت هست؟؟؟
*************************************



درکوچه باغ خاطرات عشقی که به من ارزانی داشتی لنگان به پیش میروم … پای تنها رفتنم نیست !
ميخواهم دوش به دوش آمدنت را ، آرزو میکنم همراهیت را.... همچون گذشته! ....
به یاد می آورم که چه کودکانه و شا د درپی هم میدویدیم و تو دوست داشتی تا همیشه من برنده آن بازی کودکانه باشم ...
می بینی ؟ ؟
تو خود نگذاشتی معنای باختن را درک کنم. میخواستی همیشه و همه جا برنده باشم ! این نوید را بارها وبارها به من دادی که همیشه تکیه گاهم خواهی بود تا با تو برنده باشم......همیشه !
…. ببین که چگونه زندگیم را به قمار تنهایی باختم !!

درخاطرم هست سایبانی را که با دستان مهربانت بر چشمانم میساختی تا فارغ ازحسادت آفتاب به تماشای روشنی چشمانت بنشینم .
.ببین که چگونه درنبودنت ، بی پروا بارقه نورش را برصورتم تازیانه میکند !!

آوای کلامت که مرا مسحور خویش میساخت و نفس رادرگلوی مرغکان خوش الحان باغ خفه میکرد را درگذر نسیم میشنوم.. درنگ میکنم .
صدایم میکنی ! مرا به نام میخوانی ! چقدر شنیدن اسمم از زبان تو شیرین است !
صدایت در پیچ کوچه گم میشود ....صدایت را دنبال میکنم وبه شبهایی میرسم که ملکوتی ترین لالایی عالم رادر گوش جانم زمزمه میکردی....
سرم را به دیوار تکیه میدهم و گوش میسپارم به سایه ای که از صدایت ، دراین گوشه از دنیای خاطرت برایم مانده !
برایم ازروزهای پیش رو میگویی ...............
ازخانه ای کوچک با باغچه گلهای یاس و شب بو!
با تک اتاقی که هرروز یک شاخه گل یاس بر تاقچه اش بگذاری وگلدانی بر پای پنجره اش!
سرانگشتان مهربانت برگیسوان مواجم ،شانه میزند و توحرف میزنی ومن ازکنارپنجره همان اتاق کوچک طلوع خورشید را با تو به تماشا می نشینم .
خشکی دهانم به شوری گراییده ، پلکهایم که از نمناکی اشک سنگین شده اند را برهم میفشارم وتمام آن روزهای زیبا از مقابل دیدگانم محو میشوند .
بادسردی وزیدن گرفته و بیرحمانه بر گیسوانم چنگ می اندازد.
ببین که این نامریی ترین و بی وجودترین وجود هستی نیز، چگونه در نبودنت ، بیرحمانه عرض اندام میکند برمن !!
.................
..................
صدای دویدن کودکی بر بام خانه ام، مراازرویایت بیرون می آورد .
بازهم خواب میدیدم !
بازهم در رویا به سرزمین خاطراتمان کوچیده ام !
درخیالم نمی گنجید که پس از مرگ نیز تورا دررویاهایم ببینم !!
میدانم باور نمی کنی !
خودنیز باورنداشتم که مردگان هم خواب ببینند!
دیرزمانی نیست که ساکن این منزلم !
تک اتاقی دارد بی پنجره و گلدان و ...
وباغچه ای با گلهای لاله که بر بامش ساخته اند !
هرچند گاهی مهمانانی دارم که برسقف خانه ام میکوبند و باران اشک برآن میبارند ومیروند !
توهرگز به دیدارم نیامدی!
خود نخواستم بدانی که به کدامین منزلگاه فرود آمدم !
میخواستم حال که مرا نمی خواهی وتجربه عشقی تازه را درسرداری ،هرگز ندانی که با رفتنت، نیستی را برایم به ارمغان آوردی ..
.می خواستم همواره مرا با آخرین یادداشتی که برایت به یادگار گذاشتم به خاطر آوری !
راستی اصلا مرا خاطرت هست؟؟؟!!
درنامه ام برایت گفتم که روزها را درنبودنت به تلخی، شب میکنم وشب را، به عشق یادآوری خاطراتت، به صبح پیوند میزنم !
.......میدانستم که توهم روزی دوباره دلتنگ من میشوی !
............. روزی که شانه ام تکیه گاهت نیست تا گریه هایت را درآن پنهان کنی !
نمی خواستم در لحظات دلتنگی ات ،غم نابود کردن من نیز، بار اضافی باشد بر کوله بار غصه هایت !
آخرین حرفهایم را غرقه در هزاران بوسه کردم وبا دلتنگی ها واشکهایم، فقط برایت نوشتم که دلتنگم!
دلتنگ !....
فقط همین !
وبرایت پست کردم!
کاری در این دنیا نداشتم ….پس فرشته مرگ را به جای معشوقی که آروزیش را داشتم در آغوش کشیدم درحالی که کلمات نامه را زیر لب زمزمه میکردم :

" تمام هستی ام تقدیم به .................
.به چشمان روشنی که مجال آن را نیافتم تا در زلال نگاهش ، قداست عشق را به نظاره بنشینم.
وبه قلب مهربانی که نبض زندگی ام باضرباهنگ تپیدنش ، نظام میگرفت .
وبرای دستان پرعطوفتی دردوردست ، که ازورای فاصله ها ، گرمای محبتش را به دستهای لزانم هدیه میداد

عزیزترین ....
حریرنرم صدایت را برپیکررویاهای شبانه ام خواهم دوخت تا آوای دلنشین صوتت ، تاسپیده دم بر جانم طنین افکند و مرا ازکابوسهایی که در تنهایی نبودنت ،با سرود مرگ درجانم ، رفتن را زمزمه میکند برهاندو چشمانم که ازندیدنت سیر است را دوباره به روی دنیای خالی ازبودنت بگشاید !
ببین که برای پرگشودن درهوای خاطراتت ....
حتی به قدر چشم برهم زدنی که روبرویم بنشینی ومن محو تماشای یادت باشم............
این شکنجه زیستن بی تورا .... که به جبر روزگار برمن تحمیل شده
به جان میخرم....."
*****************************************************
دنیای غریبی است ..بازی روزگار را نمی فهمم !
آن روز چنین دلتنگ از با دیگری بودنت ..
امروز چنین خوشحال از همسفر داشتنت !
...آری دنیای غریبی است
...


برچسب‌ها: غريب عاشقانه و خلوت نامه
نوشته شده در پنجم اسفند 1390ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط امید | |

                      نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی

                        به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی

                        نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی

                        به خاطراحساسی که برایم پرپر کردی

            نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی...

                                                                            


برچسب‌ها: وحید
نوشته شده در سوم اسفند 1390ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط وحید| |

                                            من به یادت بودم                                        


                                           اما تو بی احساس


                                          به منو احساسم


                                          تو خیانت کردی باز


                                          یادم از یادت رفت


                                          بی صدا قلبم مرد


                                          من شدم تنهاتر


                                          خاطراتت را غم برد


                                          بی هوس عاشق بود


                                          این دل بیچارم


                                         از هوس تو رفتی


                                         من هنوز بیمارم


                                         بی خداحافظ بود


                                        رفتنت از پیشم


                                        دور میشیو من


                                        بی صداتر میشم


                                        به تو مدیونم من


                                        عشقو یادم دادی


                                        عاشقت بودم من


                                        تو به بادم دادی...



                                                                                                          تقدیم به تک ستاره قلبم





نوشته شده در سی ام بهمن 1390ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط وحید| |

امید جان خیلی ممنونم که کمکم کردی. مرسیییییییییییییییییییییییییییییلر


برچسب‌ها: وحید
نوشته شده در بیست و نهم بهمن 1390ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط وحید| |

خسته از حضور بي تو شدن شده ام واز هجوم وحشي سكوت غرق نا پايداري ها شده ام واي بر من كه چه شده خود نمي دانم بغض غم آلود پلكهايم را شوره زار كرده وازشوره زار لطفي از سايه آب نيست .هي... تموم عمرم به باد فنا رفت خودمم ميدانم هذيان ميگم تا به كي تنها  وغريب ميان اين جماعت زندگي خواهم كرد


نوشته شده در دهم آذر 1390ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط امید | |

دلم حکایت دستی تهیست میدانم

 

و هیچ کس مثال تو خوب نیست میدانم

 

من و گدایی یک مشت خاطره از تو

 

چقدر این خاطره ها ماندنیست میدانم

 

اگر حلال کند این چشم های خیسم را

 

برای بودن با تو هراس نیست میدانم

 

حریص تهمت شیرین قلب خسته ی من بود

 

و عشق تهمت تلخ این همه خستگیست میدانم

 

کسی که رحم نمود بر بی کسی چشمم

 

به جز نگاه متین تو نیست میدانم

 

تو از شکیب نگاهم غرور را خواندی

 

و غرور پاسخ این همه بچگیست میدانم!

 

تو خط فاصله ی مرگ تا دلم بودی

 

و عشق تو هر لحظه خواندنیست میدانم

 

تو با صدای پای کدامین ستاره آمده ای؟

 

که مشق شبم همه شعر عاشقیست میدانم

 

میان کلبه ی خاموش این دلم جز تو

 

دگر برای کسی جا نیست میدانم

 

هنوز شهر غبار آلود چشمانم

 

به یاد هوای چشم تو ابریست میدانم

 

به چشمه بگویید جوششش تنها

 

برای رفع عطش و تشنگیست میدانم

 

میان همهمه های این شهر شلوغ

 

سکوت تعبیر این همه سادگیست میدانم!

 

میان این همه فاصله میان این همه غم

 

چاره فقط بغض و گریه های بی کسیست میدانم

 

ببین که خسته ام از این همه تقصیر

 

گناه دلم جز عشق تو نیست میدانم!!!

 

با آنهمه فروغ مهتاب نگاه تو

 

دگر میان شبم ستاره پیدا نیست میدانم

 

کسی که تقسیم می کند شب من را

 

میان مهتاب و ستاره جز تو کیست میدانم

 

همان که طراوت عشق را در تبسم دید

 

همان که میان خنده ها گریست میدانم

 

اگر دلم از غم نمرد به خاطر او بود

 

همو که حاصل بخشندگیست میدانم

 

به حجم خاطره هامان قسم بمان با من

 

که از جهنم من تا بهشت راه نیست می دانم

 

دوباره حرف دلم نا تمام می ماند

 

و درد در دل من ماندنیست میدانم!!!

*******************

صبای عزیزم با اینکه تنهام گذاشتی ولی هنوزم با تمام وجود دوست دارم و تا آخر عمرم تو قلبم میمونی

حکایت من، حکایت کسیت که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت
دلباخته سفر بود ، همسفر نداشت!
حکایت کسیت که زجر کشید ، اما ضجه نزد
زخم داشت و ننالید!
گریه کرد ، اما اشک نریخت
مثل پرنده ای که دلش هوای آسمان داشت
ولی پر پرواز نداشت
حرفای دل خودمه

 صبا تا  آخر عمرم چشم به راحتم
میدونم خواست خودت هم این شکلی نبود ولی هنوز تصمیم آخر دست خودته
منتظرت میشینم
میخوام بازم بهت بگم با تموم وجودم دوست دارم
وحید

نوشته شده در دهم آبان 1390ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط امید | |

خَندھ ام میگیــــرَد

وَقتے پَــــس از مُدتــــ هآ
بے خَبَرے
بے آنکھ سُرآغے از این دل آوآرھ بگیرے

میگویے : دِلَم بَرایَت
تَنگــــ است ..

یا مَرا بھ بازـے گِرِفتــــــھ اے

یآ مَعنے وآژه هایَت رآ خوب نِمیدآنی

دِلتَنگےاتــــ ارزانے
خودتــــ


نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1390ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط مینا| |


من میرم که تو به رفتن نرسی

  میشکنم تا به شکستن نرسی

من پر از دغدغه دیروزم

واسه تو خوبه که به من نرسی

نوشته شده در هجدهم مهر 1390ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط تی تی| |

در هَمــیــن حَــوالے کـ ـســانے هـَستــند



کِِـه تــا دیــروز مے گـفتـند :



بــدونِ تــو حَتے نــفس هَم نمیتــوانم بـِـکِشــم...!



وَ لے اِمــروز در آغــــوش ِ دیـــگرے نفس نفس مے زَ نَـنــد

نوشته شده در دوازدهم مهر 1390ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط مینا| |

چه شبها تا سحر نام تورا از دل صدا کردم

دلم را با جنون بی کس ها آشنا کردم

نفهمیدم چه رنگی دارد این شب های شیدایی

که قلبم را فقط با خاطراتت مبتلا کردم

چه حسی بود در قلبم شبیه کوچه برفی

به راه کوچه برفی تورا از خود جدا کردم

نفهمیدم که می میرم نباشی مثل پروانه

تو را من در ته این کوچه برفی رها کردم

چه شبها تا سحر با قاصدک در خلوتی بیرنگ

نشستم مو به موی خاطراتت را سوا کردم

به پای قاصدک بستم صبوری را شبیه گل

نوشتم روی گلبرگش که من بی تو چه ها کردم

هــر كجا هستم باشـم ، آســمان مال من است
پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ،‌ زمین مال من است


ادامه مطلب
نوشته شده در سی ام شهریور 1390ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط امید | |

یادت هست که گفتی:دوست دارم..!!!

سرم روپایین انداختم و گفتم:نظرلطفته...

سرم روبالا آوردی وتو چشام نگاه کردی...

وگفتی:نظرلطفم نیست...نظر دلمه...!!!

 

نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1390ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط مینا| |

خیلی دلم برا دستات تنگ شدهـ

دلم برا اونروزا تنگ شدهـ

این بار احساسم دارهـ اشک میریزهـ..کجایی؟؟!

این "منم" که نمیتونم ساکتش کنم..!! اما این "تو" میتونه..!!

 

نوشته شده در بیستم شهریور 1390ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط مینا| |

مـَــن ..

طَعـــم شیرین یافتن را


در طَعم تلــخ از دَستــــ ـــ ـ دادن یافتــَـم


و در این میان


سَهم من تنهـــــا یک یادَتـــ ـــ ـ به خیر


ساده بود ..



نوشته شده در یکم شهریور 1390ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط مینا| |

هيچـــ كســ

ويراني ام را حســـ نكرد


روز رفتنــــــــت را به خاطــــــــــر داری ؟


کفــــــش هایــــت را بغل کــــــــرده بــــودی . . .


مبـــــادا صدایـــــش گوش هایـــــم را آزار دهـــــــــد ! ! !


نـــــوک ِ پا ، نـــــوک ِ پا دور شــــدی


از همیـــــن گوشــــهـ کنــــار


.


.


.


و امــــــــروز


بی ســــــر و صـــــــــدا پیدایـــــت شد


تـــــا بــــه رخ نکشـــــــــی اشتباهاتـــــــــــــم را


ایـــــن بـــــار کفــــش هایـــــت را می دزدم


مبــــــــــادا فکـــــر ِ رفتــــــــــن به ســـــرت بزنــــــــد

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
نوشته شده در یکم شهریور 1390ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط مینا| |

تا دوباره دیدنت...
این رختخواب را "وارونه" خواهم خوابید!
...
"خیانت" است به تو!
سر بر کنار "
خیالت" گذاشتن!

سکوتم را بشکن...!
فضای خلوتم را بشکن...!
اما دیگر
دلم را نه...

 

برای دوست داشتنت از من دلیل می خواهند!!

نازنین...!!

چشمانت را قرض می دهی؟؟

 

گفته بودی :
- یا تو یا هیچکس!!!!
ولی من ساده انگار فراموش کرده بودم
که این روزها
هیچکس هم برای خودش کسیست

کسی حتی مهم تر از من...

 

 

تو شدی همه چیز من و من شدم هیچ تو...

 

خیلی وقتها ،... خیلی دیر آدمهای اطرافت را می شناسی ... آنوقت تازه یاد می گیری به خیلی ها بگویی ... لطفا جلوتر نیا...

 

خسته شدم ازتکرارِ شنيدن''مواظب خودت باش''
تو اگر نگران حال من بودي که نمي رفتي
مي ماندي...

 

فاصله
یا تو
چه فرقی می کند ؟
هر دو مرا یاد یک چیز می اندازد
تنهایی …!

 

 

نوشته شده در یکم شهریور 1390ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط مینا| |

امشب با صدای تو میخواهم خوابم را شیرین تر از همیشه کنم

با خیالت چه بظمی خواهم داشت

مدت زمانی میشود حس دیدار مهتاب را لمس نکردم

و خلوت خود را با گریه های تنهایی خویش تزیین خواهم کرد

امشب به شوق آرزوهای دورم نظری خواهم کرد

عجب آرزوهایی شیرینی بود

امروز دلم به همین سادگی دلتنگه آرزوهای دیروزم هست

آرزوهای خوشه چینی نگاهت

شعرهای شیرینی که زیر لب میخواندم

برای همه دلتنگم برای همه ی آرزوهایم

نجواهای شبانه

هی هی هی

گذر زمان است و دیوانگی محض

گاه باید دیوانه شد تا دوران و زمان   حسودی حال تو کنن

http://shadmehrfan.webphoto.ir/photos/resized-sh922963.jpg


نوشته شده در هجدهم مرداد 1390ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط امید | |


نام تو که می آید گونه هایم از شوق هم رنگ سرخی غروب میشود

فرقی نمیکند که در چه حالم نام تو که می آید همه چیز خوب میشود

دیشب در خلوت من و دل مثل همیشه باز هم حرف تو بود

دل از تو و خوبی هایت تا واژه توان داشت سرود

ار تو وقتی سخن به میان می آید همه چیز بوی بهار میگیرد

دله بی تاب و ناشکیب من در سینه آرام و قرار میگیرد

من زندگی را عشق را شعر را با نام تو آغار میکنم

به سوی تو آغوشی از بندگی و تمنا باز میکنم

احساسه عجیبی ست نوشتن نام تو به من تاب و تحمل میدهد

دفترم پر شده از نام تو ...نام تو بوی گل میدهد

من جز تو با کسی آشنا نیستم همیشه در هوای تو خیس میمانم

نام تو آرام میکند مرا راز نام تو چیست ... نمیدانم؟!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط تی تی| |



 

دوباره شب دوباره بغض

دوباره کنجی سوت و کور

دوباره من دوباره اشک

خیال خاطرات دور

 

 

دوباره عکس تو قاب و

من و این دل بی تاب و

دو چشم خیس بی خواب و

 

                                        باز این پیله تنهایی

 

دوباره شب و بارون و

دل تنگ و پریشون و

باز این گریه پنهون و

                                        همین پیله تنهایی

 

نه این گریه تموم میشه

نه قلب من کمی آروم

نمیشه پر کشید بی تو

                                       از این پیله تنهایی


 

 

نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1390ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط تی تی| |

از بی سرانجامی خسته شده ام و هر روز را با مردمانی از جنس شیطان سپری میکنم گاه به منجلاب گناه میافتم گاه عاجزانه طلب یاری تو را میکنم خداوندا ای نزدیکتر از نزدیک به من  خود مرا دریاب با این همه حماقت با این همه گناه باز هم سوی تو دست دراز میکنم و تو بدون هیچ پرسشی باز هم  آغوشت را برای من باز میذاری

و من بنده که خودم را هم مترود میکنم  تو  نجوای صادقانه بودن را به گوش من میخوانی و از خواب غفلت بیدارم میکنی  ولی این نا بخرد باز هم  تلخی این شیرینی  گناه را به جان میخرد و باز روز از نو روزی از نو

به خاطر همین مسایل دلم بغض آلود شده  میترسم از خودمم سیر بشوم و این بار آتشی بر همه وجود خودم بزنم و دست رد به سینه تو بزنم خدایا خودت مرا در یاب

مرا که ...



نوشته شده در یکم خرداد 1390ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط امید | |



امشب میخوام سکوت همیشگیمو بشکنم و حرف بزنم:

دلم خیلی گرفته امشب بغض داره نفسمو میگیره خدا میدونه دارم با گریه مینویسم دلم از درد پره آخه دلم واسه روزای خوب گذشته تنگ شده واسه روزایی که بابایی بود و من اینقدر تنها نبودم

میدونم اون روزا دیگه برنمیگرده اون روزا که ته تغاری بودمو عزیز دردونه بابا همه کسم بود همنفسم بود اون روزا که همیشه چند تار موهامو میبست به فرمون کامیونش وقتایی که راه دور میرفت یکی از لباسامو با خودش میبرد میگفت وقتی لمسشون میکنم خستگیم از بین میره همیشه از من دور بود ماه به ماه میدیدمش و شبا از دوریش عکسشو بغل میکردمو با گریه میخوابیدم درسته کم میدیدمش کم کنارم بود اما خوشبختیم کامل بود چون میدونستم یه جایی زیر این آسمون نفسای گرمش هست...

اما اینروزا که نیست خاطراتش داره دیوونم میکنه شام غریبون محرم 88 بود گرگ و میش سحر که خبر آوردن... تلخ ترین لحظه زندگیم......بابایی برای همیشه تنهام گذاشت واسه منم شام غریبون شد بابایی رفت... بدون من و مثل همیشه دور از من ...رفت و منو با همه دلتنگی و وابستگیهام تنها گذاشت رفت چه زود ازم دل کند و رفت و نگفت تی تی بدون اون چی به سرش میاد !!!

بابامو رو دوششون آوردن صورتش سرده سرد بود خداااای من همه دنیا رو سرم هوار شده بود  فریاد زدم سر به در و دیوار کوبیدم زجه زدم التماس کردم بابایی پاشو... بابا نگام کن... اما اون چشاشو باز نکرد باورم نمیشد هنوزم نمیشه بابا رفت و وقت رفتنش فقط یک کلمه گفت: ...تی تی... اون لحظه با همه وجودم حس کردم که دلم تو سینه قطره قطره آب شد ...کمرم شکست یه شبه پیر شدم با رفتن بابایی خوشبختیم پر کشید آرزوهام دونه دونه مردن همه چیزم رفت همه احساسم رنگ باخت همه شوق و شور و طراوت جوونیم...بعد بابا همه دنیام خالی شد هیچی دلخوشم نمیکنه هیچی دلشادم نمیکنه  بعد بابا نمیتونم کسی رو تو خلوتم راه بدم فقط منم و تنهاییمو دلتنگی و این حسرت که بابا دیگه نیست ومن هر شب براش سیاه میپوشم همون جلیقه خودشو.... هنوزم بوی بابایی و داره...

همه میگن صبور باش اما هیچکس نگفت چه جوری همه میگن میفهمیم چی میکشی اما کسی نفهمید با چه حالی درست روز هفت بابایی سر جلسه امتحان نشستم در حالی که همه وجودم با بابا خاک شده بود هیچکس نفهمید هیچکس...!!!

کاش میشد همه جووونیمو زندگیمو بدم فقط یه باره دیگه فقط و فقط یه باره دیگه با دستام صورت مهربونشو لمس کنم یه باره دیگه بغلش کنم صداشو بشنوم...این عذاب که باید بقیه عمرمو با این حسرتا زندگی کنم داغونم میکنه دلم واسه شنیدن صداش پر میکشه...

خدایااااااااا دیگه طاقت ندارم تاب نمیارم دلم براش تنگ شده اون همه دنیای منه من بابایی مو میخوام خدااااااااااااااااا...خدایا چرا به دادم نمیرسی چرا این دلتنگیها تمومی نداره 498 روزه که دارم تو همون لحظه که رفت در جامیزنم نمیتونم دل از گذشته بکنم دلمو همه وجودمو اونجا جا گذاشتم تموم لحظه هارو به این امید میگذرونم که شب برسه بشینم کنج اتاق تاریکم تو تنهاییم عکسشو بغل کنم و خون گریه کنم هر شب داغش تازه میشه برام همه همدمم قاب عکسو صدای ضبط شده باباییه

تن شکسته تر از اونم که بتونم دوباره روپاهام وایستم دلشکسته تر از اونم که بتونم بدون بابایی به زندگی ادامه بدم همه چی مو از دست دادم دنیام به آخر رسیده  تنها حسی که برام مونده فقط دلتنگیه... دلتنگی

بابا خیلی زود تنهام گذاشتی خیلی زود بود واسه رفتن...

هیشه بهارم قد همه دلتنگیهام دوست دارم همیشه و تا ابد

قطره قطره اشکام فدای شبای خاموشت...

بابایی دعا کن که تی تی بعد تو زیاد تو دنیا نمونه!!!!!!!آمین....


 

نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط تی تی| |

Design By : Mihantheme