دنیای عاشقانه
دنیایه عاشفانه ها
حتما یادتون هست قبلا همین مطلبو گذاشته بودم
ولی این بار یه شاعر دیگه هم وارد این چرخه شد! * ارزششو داره بخونید*
حمید مصدق/ فروغ فرخزاد/ جواد نوروزی
شعر زيباي حميد مصدق خرداد 1343
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي
و هنوز
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق در اين پندارم
که چرا باغچه ي کوچک ما سيب نداشت؟
جواب فروغ فرخ زاد
من به تو خنديدم
چون که مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي
باغبان باغچه همسایه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا که با خنده ي خود
پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه ي تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض نگاه تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق در اين پندارم
که چه مي شد اگر باغچه ي خانه ي ما سيب نداشت؟
و حالا جوابیه یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی
بعد از سالها به این دو تا شاعر
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که
روی خاک افتادم
من که پیغامبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندانِِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
هر دو را بغض ربود......
دخترک رفت ولی
زیر لب این را گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیدهام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!
نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت
11:58 بعد از ظهر توسط امید | |
زیر خاکستر جسمم باقیست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاریست ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه که بنیان مرا سوخت
از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از این که چرا
مانده ام زنده هنوز!
گاه گاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آنکه جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟
سخت جانی را بین که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی،لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقیست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت
11:35 بعد از ظهر توسط امید | |
ديدم او را
آه بعد از بيست سال
گفتم : اين
خود اوست، يا نه، ديگري ست
چيزكي از او
در بود و نبود
گفتم : اين
زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟
هر دو تن
دزديده و حيران نگاه
سوي هم كرديم
و حيرانتر شديم
هر دو شايد
با گذشت روزگار
در كف باد
خزان پرپر شديم
از فروشنده
كتابي را خريد
بعد از آن
اهنگ رفتن ساز كرد
خواست تا
بيرون رود بي اعتنا
دست من بود
در را برايش باز كرد
عمر من بود
او كه از پيشم گذشت
رفت و در
انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون
شعري تازه گشت
باز هم
افسانه مردم شد او
((خرداد
1367 ))
نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت
11:32 بعد از ظهر توسط امید | |
وقتي تو
نيستي،
خورشيد
تابناك،
شايد دگر
درخشش خود را،
و كهكشان پير
گردش خود را
از ياد
ميبرد.
و هر گياه،
از رويش
نباتي خود،
بيگانه مي
شود.
و آن پرنده
اي،
كز شاخه انار
پريده،
پرواز را،
هر چند پر
گشوده،
- فراموش
ميكند .
آن برگ زرد
بيد كه با باد،
تا سطح رود
قصد سفر داشت .
قانون جذب و
جاذبه را در بسيط خاك
مخدوش مي كند
.
آنگاه،
نيروي بس
شگرف،
مبهم،
نامرئي،
نور حيات را،
در هر چه هست
و نيست،
خاموش مي
كند.
وقتي تو با
مني،
گويي وجود
من،
سكر آفرين
نگاه تو را نوش مي كند.
چشم تو آن
شراب خلر شيرازست
كه هر چه مرد
را
مدهوش مي كند
نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت
11:30 بعد از ظهر توسط امید | |
در من غم
بيهودگيها مي زند موج
در تو غرور
از توان من فزونتر
در من نيازي
مي كشد پيوسته فرياد
در تو گريزي
مي گشايد هر زمان پر
***
اي كاش در
خاطر گل مهرت نمي رست
اي كاش در من
آرزويت جان نمي يافت
اي كاش دست
روز و شب با تار و پودش
از هر فريبي
رشته عمرم نمي بافت
***
انديشه روز و
شبم پيوسته اين است
((من بر تو
بستم دل ؟
دريغ از دل
كه بستم
افسوس بر من،
گوهر خود را فشاندم
در پاي
بتهائي كه بايد مي شكستم
***
اي خاطرات
روزهاي گرم و شيرين
ديگر مرا با
خويشتن تنها گذاريد
در اين غروب
سرد دردانگيز پائيز
با محنتي گنگ
و غريبم واگذاريد
***
اينك دريغا
آرزوي نقش بر آب
اينك نهال
عاشقي بي برگ و بي بر
در من،
غم بيهودگيها
مي زند موج
در تو،
غروري از
توان من فزونتر
« آذر 1346 »
نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت
11:29 بعد از ظهر توسط امید | |
دل من دیر زمانی است که می پندارد :
« دوستی » نیز گلی است ؛
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را
- دانسته-
بیازارد !
در زمینی که ضمیر من و توست ،
از نخستین دیدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هایی است که می افشانیم .
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است
گر بدانگونه که بایست به بار آید ،
زندگی را به دلانگیزترین چهره بیاراید .
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بینیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،
عطر جانپرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت .
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد .
رنج می باید برد .
دوست می باید داشت !
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند :
- شادی روی تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد .
نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت
11:27 بعد از ظهر توسط امید | |
من تمنا کردم که تو با من باشی
تو به من گفتی
هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت و مرا
غصه ی این هرگز کشت...
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت
11:26 بعد از ظهر توسط امید | |
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجیب
عاقبت مرد؟ افسوس
کاشکی می دیدم
من به خود می گویم
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
**************************************
نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت
11:22 بعد از ظهر توسط امید | |
روزگاری رفت و مردی
برنخاست
زین خراب آباد گردی برنخاست
دشمنان را دشمنی پیدا نشد
دوستان را همنبردی برنخاست
هر که چون من گرمخویی پیشه
کرد
از دلش جز آه سردی برنخاست
صد ندا دادیم دشمن سر رسید
از میان جمع فردی برنخاست
درد از درمان گذشت و هیچ کس
از پی درمان دردی برنخاست
در ره آزادگی از جان حمید
چون مصدق رهنوردی برنخاست ...
نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت
11:18 بعد از ظهر توسط امید | |
آسمان سربی
رنگ،
من درون قفس
سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ
نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان
نگاهم را شست
اگر كه شعر شدی بر لبان من بنشین
اگر كه نغمه شدی از رباب من بگذر
فروغ روی تو سازد دل مرا روشن
بیا و در شب بی ماهتاب من بگذر
كرم كن و در كلبه ام قدم بگذار
مرا ببین و به حال خراب من بگذر
تو را كه طاقت سوز حمید یك دم نیست
نخوانده شعر مرا از كتاب من بگذر
نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت
11:16 بعد از ظهر توسط امید | |
باز كن پنجره
را
من تو را
خواهم برد؛
به عروسی
عروسكهای
كودك خواهر
خویش؛
كه در آن
مجلس جشن
صحبتی نیست ز
دارایی داماد و عروس .
صحبت از
سادگی و كودكی است .
چهره ای نیست
عبوس .
كودك خواهر
من،
امپراتوری پر
وسعت خود را هر روز،
شوكتی می
بخشد .
كودك خواهر
من نام تو را می داند
نام تو را
میخواند !
- گل قاصد
آیا
با تو این
قصه خوش خواهد گفت ؟! -
باز كن پنجره
را
من تو را
خواهم برد
به سر رود
خروشان حیات،
آب این رود
به سر چشمه نمی گردد باز؛
بهتر آنست كه
غفلت نكنیم از آغاز .
باز كن پنجره
را
نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت
11:15 بعد از ظهر توسط امید | |
گفته بودند که از دل برود هر آنکه از دیده برفت
سالهاست که از دیده ی من رفتی
لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز...
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادی كه به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست... قلب ها از آهن و سنگ اند قلب ها بی خبر از عاطفه اند
نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت
11:13 بعد از ظهر توسط امید | |
زیباترین اشعار حمید مصدقتو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق این پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سیب نداشت
بقیه شعر ها در ادامه مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت
11:9 بعد از ظهر توسط امید | |
mordad, 20 mordad 1389, ahang, ahang azab, ahang jadid mohsen yegane, albome jadid mohsen yegane, albome rage khab az mohsen yegane, albume rage khab, azab mohsen yegane, danlod ahang azab, danlod ahang azab az mohsen yegane, danlod ahang jadid mohsen yegane, danlod albome rage khab, demo, download ahang azab, download ahang azab mohsen yegane, download ahang jadid mohsen yegane, download albome jadid mohsen yegane be nam rag khab, download albome jadid yegane, download albome rage khab, download albume rage khab, download albume rage khab mohsen yeganeh, download demo albome rage khab, download mp3 ahang azab yegane, download mp3 irani, download mp3 jadid, enteshar albume rage khab, jadid دانلود آهنگ جدید عذاب از محسن یگانه, mohsen yegane, mohsen yegane azab, mohsen yegane rag khab, Mohsen Yeganeh, Mohsen Yeganeh - Rage Khab Demo, mohsen yeganeh rage khab, mordad 89, mordad 89 va albome rage khab, rag khab mohsen yegane, rage khab, rage khab albome jadid mohsen yeganeh, rage khab az mohsen yeganeh, rage khab mohsen yeganeh, yegane, yeganeh, zaman enteshar albome mohsen yegane, zaman enteshar albume yeganeh, آدما دو سته ان, آسمون آبی, آلبوم, آلبوم جدید رگ خواب, آلبوم جدید محسن یگانه, آلبوم رگ خواب, آلبوم رگ خواب از محسن یگانه, آلبوم رگ خواب منتشر شد, آلبوم فوق العاده زیبای محسن یگانه, آلبوم محسن یگانه, آلبوم محسن یگانه و رگ خواب تاریخ انتشار, آهنگ, آهنگ تابوت محسن یگانه, آهنگ جدید من تو رو کم دارم محسن یگانه, آهنگ رگ خواب, آهنگ سکوت محسن یگانه, آهنگ عذاب, آهنگ های محسن یگانه, اخبار جدید از البوم رگ خواب محسن یگانه, البوم جدید محسن یگانه, البوم جدید محسن یگانه به نام رگ خواب, البوم رگ خواب محسن یگانه, امید نا امید, اهنگ جدید محسن یگانه, اهنگ جدید مرداد 89, اهنگ قشنگ ایرانی, اهگ عذاب, بمون دایان, تابستان 89, تابوت, تراک های آلبوم رگ خواب, تراک های آلبوم رگ خواب محسن یگانه, ترک های قلبم شکست تو بوده, حافظه ضعیف, خبر ازدواج خود را تائید کرد و شدیدا بر این موضوع تاکید داشت که ازدواج او باعث افت فعالیت های هنریش نخواهد شد !, خبر جدید آلبوم جدید محسن یگانه, خبر جدید از آلبوم تابوت محسن یگانه, خبر جدید از محسن یگانه, خبرهای جدیداز البوم جدید محسن یگانه, داری بی همسفر میری مسیر اشتباهاتو, دانلود آلبوم جدید, دانلود آلبوم جدید رگ خواب, دانلود آلبوم جدید رگ خواب از محسن یگانه, دانلود آلبوم جدید محسن یگانه, دانلود آلبوم جدید و فوق العاده زیبای رگ خواب از محسن یگانه, دانلود آلبوم رگ خواب, دانلود آلبوم رگ خواب از محسن یگانه, دانلود آلبوم رگ خواب محسن یگ, دانلود آلبوم رگ خواب محسن یگانه, دانلود آلبوم فوق العاده زیبای محسن یگانه, دانلود آلبوم محسن یگانه رگ خواب, دانلود آهنگ, دانلود آهنگ جدید, دانلود آهنگ جدید و فوق العاده زیبای عذاب از محسن یگانه, دانلود آهنگ رگ خواب, دانلود البوم, دانلود البوم رگ خواب محسن یگانه, دانلود البوم محسن یگانه, دانلود اهنگ جدید محسن یگانه, دانلود اهنگ عذاب از یگانه, دانلود اهنگ عذاب محسن یگانه, دانلود اهگ عذاب, دانلود دموی آلبوم فوق العاده زیبای محسن یگانه به نام رگ خواب, دانلود رگ خواب, در روز های آغازین سال ۸۹ یک فایل مصاحبه صوتی از این خواننده منتشر شد که در آن, دموی آلبوم فوق العاده زیبای محسن یگانه, دو راهی, دو راهی (بی کلام) می باشد . در این آلبوم هنرمندانی همچون : شهاب اکبری, دوراهی, رگ خواب, رگ خواب از محسن یگانه, رگ خواب این دل تو دست تو بوده, رگ خواب محسن یگانه, رگ خواب که شامل 11 تراک با صدای محسن یگانه, زمان آلبوم جدید محسن یگانه, زمان انتشار آلبوم رگ خواب, زمان انتشار آلبوم محسن یگانه, زمان دقیق انتشار آلبوم رگ خواب محسن یگانه, سایت دانلود آهنگ, سایت دانلود آهنگ های روز, سایت موزیک, سکوت, سکوت قلبتو بشکن و برگرد, شبای من پر خورشید مثل روزام روشنه, شهاب اکبری, ضربان معکوس, ضربان معکوس محسن یگانه, عذاب, عذاب از محسن یگانه, عذاب محسن یگانه, علی ثابت ترانه سرائی, غبار بی کسی پوشوند تمام رد پاهاتو, لیست تراک های آلبوم رگ خواب !!, محسن ضمن معرفی کامل قطعات آلبوم جدید خود, محسن یگانه, محسن یگانه اهنگ عذاب, محسن یگانه به نام رگ خواب, محسن یگانه به نام رگ خواب آلبوم, محسن یگانه رگ خواب, محسن یگانه عذاب, مرداد 89, من تو رو کم دارم, من تو رو کم دارم و تو دل دیوونم و, من تو رو کم دارم و تو دل دیوونمو, موزیسین های آلبوم جدید محسن یگانه, نباشی کل این دنیا واسم قد یه تابوته, نبودت مثل یک کبریت و دلم انبار باروته, نذار این فاصله بیشتر از این شه, پارسیان فان, کوشان حداد و علی ثابت, کوشان
حداد و علی ثابت با محسن یگانه همکاری داشتند . در روز های آغازین سال ۸۹
یک فایل مصاحبه صوتی از این خواننده منتشر شد که در آن, یه آسمون آبی سقف اتاق منه
نوشته: محمد
تاریخ: ۱۷ مرداد, ۱۳۸۹
۲,۸۹۵ نظر
نوشته شده در بیست و هشتم آذر 1386ساعت
3:12 بعد از ظهر توسط امید | |
شعری که این پایین نوشته م مال منظومه ی “آبی، خاکستری، سیاه” از حمید مصدقه به این شعر عشق می ورزم…
آبی، خاکستری، سیاه
در شبان غم تنهايى خويش
عابد چشم سخنگوى توام
من در اين تاريكى
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوى توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بى پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوى تو
موج درياى خيال
كاش با زورق انديشه شبى
از شط گيسوى مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مى كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر مى كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاى تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه من
گرم رقصى موزون
كاشكى پنجه من
در شب گيسوى پر پيچ تو راهى مى جست
چشم من چشمه ى زاينده ى اشك
گونه ام بستر رود
كاشكى همچو حبابى بر آب
در نگاه تو رها مى شدم از بود و نبود
شب تهى از مهتاب
شب تهى از اختر
ابر خاكسترى بى باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكسترى بى باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ى خاكسترى سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوى توام هست
اما
تلخى سرد كدورت در تو
پاى پوينده ى راهم بسته
ابر خاكسترى بى باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واى ، باران
باران ؛
شيشه ى پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسى نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربى رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مى پرد مرغ نگاهم تا دور
واى ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤياى فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفايى گلهاى اميدم را در رؤياها مى بينم
و ندايى كه به من مى گويد :
“گر چه شب تاريك است
دل قوى دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مى بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مى چيند
آسمانها آبى
پر مرغان صداقت آبى ست
ديده در آينه ى صبح تو را مى بيند
از گريبان تو صبح صادق
مى گشايد پر و بال
تو گل سرخ منى
تو گل ياسمنى
تو چنان شبنم پاك سحرى ؟
نه
از آن پاكترى
تو بهارى ؟
نه
بهاران از توست
از تو مى گيرد وام
هر بهار اين همه زيبايى را
هوس باغ و بهارانم نيست
اى بهين باغ و بهارانم تو
سبزى چشم تو
درياى خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اى تو چشمانت سبز
در من اين سبزى هذيان از توست
زندگى از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مى كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستى خود را دادم
آه سرگشتگى ام در پى آن گوهر مقصود چرا
در پى گمشده ى خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبى اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
و سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاى فرومانده خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكنى پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايى را
بگذاز از زيور و آراستگى
من تو را با خود تا خانه ى خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگى
چه صفايى دارد
آرى از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مى بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسى عروسكهاى
خواهر كوچك خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتى نيست ز دارايى داماد و عروس
صحبت از سادگى و كودكى است
چهره اى نيست عبوس
خواهر كوچك من
در شب جشن عروسى عروسكهايش مى رقصد
خواهر كوچك من
امپراتورى پر وسعت خود را هر روز
شوكتى مى بخشد
خواهر كوچك من نام تو را مى داند
نام تو را مى خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ى خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمى گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبى بود و چه فرخنده شبى
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودک قلب من اين قصه ى شاد
از لبان تو شنيد :
“زندگى رويا نيست
زندگى زيبايى ست
مى توان
بر درختى تهى از بار ، زدن پيوندى
مى توان در دل اين مزرعه ى خشك و تهى بذرى ريخت
مى توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ى شيرينى ست
كودک چشم من از قصه ى تو مى خوابد
قصه ى نغز تو از غصه تهى ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اى اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوى آمدنت مى ميرد
رفته اى اينك ، اما آيا
باز برمى گردى ؟
چه تمناى محالى دارم!
خنده ام مى گيرد
چه شبى بود و چه روزى افسوس
با شبان رازى بود
روزها شورى داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هى ، هى
مى پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مى كرديم
آرزو مى كردم
دشت سرشار ز سبرسبزى رويا ها را
من گمان مى كردم
دوستى همچون سروى سرسبز
چارفصلش همه آراستگى ست
من چه مى دانستم
هيبت باد زمستانى هست
من چه مى دانستم
سبزه مى پژمرد از بى آبى
سبزه يخ مى زند از سردى دى
من چه مى دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بى خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهى سرسبز
سر برآورد درختى شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايى
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آسانى يك رشته گسست
چه اميدى ، چه اميد ؟
چه نهالى كه نشاندم من و بى بر گرديد
دل من مى سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمى به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مى انديشم
مى توانى تو به لبخندى اين فاصله را بردارى
تو توانايى بخشش دارى
دستهاى تو توانايی آن را دارد
كه مرا
زندگانى بخشد
چشمهاى تو به من مى بخشد
شور عشق و مستى
و تو چون مصرع شعرى زيبا
سطر برجسته اى از زندگى من هستى
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهى ديگر
رونقى ديگر هست
مى توانى تو به من
زندگانى بخشى
يا بگيرى از من
آنچه را مى بخشى
من به بى سامانى
باد را مى مانم
من به سرگردانى
ابر را مى مانم
من به آراستگى خنديدم
من ژوليده به آراستگى خنديدم
سنگ طفلى ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مى آشفت
قصه ى بى سر و سامانى من
باد با برگ درختان مى گفت
باد با من مى گفت :
” چه تهيدستی مرد “
ابر باور مى كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مى بينم ، مى بينم
تو به اندازه ى تنهايى من خوشبختى
من به اندازه ى زيبايى تو غمگينم
چه اميد عبثى
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستى من ، هستى من
تو همه زندگى من هستى
تو چه دارى ؟
همه چيز
تو چه كم دارى ؟ هيچ
بى تو در مى يابم
چون چناران كهن
از درون تلخى واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مى كردم
كه تو خواننده ى شعرم باشى
راستى شعر مرا مى خوانى ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورم نيست كه خواننده ى شعرم باشى
كاشكى شعر مرا مى خواندى
بى تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بى تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ى باد
بى تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بى سرو سامان
بى تو – اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بى تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ى من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادى
نه خروش
بى تو ديو وحشت
هر زمان مى دردم
بى تو احساس من از زندگى بى بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسى خواهد ديد
مردنم را بى تو ؟
بى تو مردم ، مردم
گاه مى انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مى گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسى مى شنوى ، روى تو را
كاشكى مى ديدم
شانه بالازدنت را
بى قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !عاقبت مرد ؟
افسوس
كاشكى مى ديدم
من به خود مى گويم:
” چه كسى باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولى ، اى باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردى
و جهان را به سموم نفست ويران كردى
باد كولى تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبى بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتى همه جا ؟
آن غبارى كه برانگيزاندى
سخت افزون مى كرد
تيرگى را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفى[؟]
بوى خون داشت ، افق خونين بود
كولى باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مى كردى هنگام غروب
تو به من مى گفتى :
” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مى كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مى كردم از آن تلخى گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهى
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايى گلها در دشت
باز برمى گردم
و صدا مى زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كن پنجره را
كه پرستو مى شويد در چشمه ى نور
كه قنارى مى خواند
مى خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مى زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بى تو
بى تو مى رفتم ، مى رفتم ، تنها ، تنها
وصبورى مرا
كوه تحسين مى كرد
من اگر سوى تو برمى گردم
دست من خالى نيست
كاروانهاى محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايى گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مى خندى
من صدا مى زنم :
” آي باز كن پنجره را “
پنجره را می بندى
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسى مى خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشوم ، تنهايم
تو اگر ما نشوى
خويشتنى
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزى
همه برمى خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشينى
چه كسى برخيزد ؟
چه كسى با دشمن بستيزد ؟
چه كسى
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مى گويند
كوهها شعر مرا مى خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ى اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ى پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ى عصيان نياز
در تو دمسردى پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشى شدن دوستى است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايى با شور ؟
و جدايى با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشى
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اى ست
با غبارى از غم
تو به لبخندى از اين آينه بزداى غبار
آشيان تهى دست مرا
مرغ دستان تو پر مى سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادى كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهى بگذارد
من چه می گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشى من
هست برهان فراموشى من
آذر ، دى 1343
حميد مصدق
نوشته شده در دوم فروردین 1386ساعت
11:22 بعد از ظهر توسط امید | |
زندگی قافیه شعر من است
شعر من وصف دلارایی توست
در ازل شاید این سرنوشت من بود
می سرایم به امیدی که تو خوانی
ور نه آخرین مصرع من قافیه اش "مردن" بود...
نوشته شده در یکم فروردین 1385ساعت
11:12 بعد از ظهر توسط امید | |