تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است.
تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم
احترام می گذارند حتی بازرگانان.
مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می
شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت
روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید
او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد
که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و
جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است
و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد. کمی نگذشته بود که
بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود
و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان
دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و
تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان
صدایی شنید و احساس کرد که دارد خـُرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ
تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
دنیای عاشقانه
دنیایه عاشفانه ها
لحظه ها رو با تو بودن در نگاه تو شکفتن حس عشقو در تو دیدن مثل رویای تو خوابه با تو رفتن با تو موندن مثل قصه تو رو خوندن تا همیشه تو رو خواستن مثل تشنگی آبه اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو می مردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم اگه اسممو می خوندی دیگه از یاد نمی بردم اگه با من تو می موندی همه دنیا رو می بردم بی تو اما سر سپردن بی تو و عشق تو بودن تو غبار جاده موندن بی تو خوب منّ محاله بی تو حتی زنده بودن بی هدف نفس کشیدن تا ابد تو رو ندیدن واسه من رنج و عذابه توی آسمون عشقم بین تو پرنده ای نیست رو خاموشی لب هام جز تو اسم دیگه ای نیست توی قلب من نه عزیزم هیچکسی جایی نداره دل عاشقم به جز تو هیچکسی رو دوس نداره VAHED.BLOGFA@YAHOO.COM
کاش هرگز در محبت شک نبود تک سوار مهربانی تک نبود کاش بر لوحی که بر جان دل است واژه تلخ خیانت نبود
غروبا میون هفته بر سر قبر یه عاشق یه جوون میاد میزاره گلای سرخ شقایق بی صدا میشگنه بغضش روی سنگ قبر دلدار اشک میریزه از دو چشمش مثل بارون وقت دیدار زیر لب با گریه میگه : مهربونم بی وفایی رفتی و نیستی بدونثی چه جگر سوزه جدایی آخه من تو رو می خوتستم اون نجیب خوب و باک اون صدای مهربون نه سکوت سرد خاک تویی که نگاه باکت مرهم زخم دلم بود دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود تو که ریشه کردی با من توی خاک بی قراری تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری بس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی تو عزیزترینی اما یه رفیق نیمه راهی داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من رفتی و دیگه چه فایده ناله و ضجه و شیون تو سفر کردی به خورشید رفتی اونور دقایق منو جا گذاشتی اینجا با دلی خسته و عاشق نمی خوام بی تو بمونم بی تو زندگی حرومه تو که بیش من نباشی همه چی برام تمومه عاشق خسته و تنها سر گذاشت رو خاک نمناک گفت جگد گوشه ی عشقو دادمش دست تو ای خاک نزاری تنها بمونه همدم چشم سیاش باش شونه کن موهاشو آروم شبا قصه گو براش باش و غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره پا کشید از آسمون و جاشو داد به یک ستاره اون جوون داغ دیده با دلی شکسته از غم بوسه زد رو خاک یار و دور شد آهسته و کم کم ولی چند قدم که دور شد دوباره گریه سر داد دوشو بر گردوند و داد زد به خدا نمیری از یاد... vahed.blogfa@yahoo.com
دلم برایت تنگ شده است! به اندازه تمام نفس هایی که به یادت بودم آنقدر که فاصله ها تاب تحملش را ندارند و ... می شکنند بی تاب و بی قرار... بی هوا و خالی از فکر... درکوچه های تنهایی به دنبال جواب دلتنگی هایم... برای تو می نویسم برای تو می خوانم برای تو که در قلبت جایی برایم نماند برای تو که نگاهت قاب آینه ها شد تو که یک لحظه دیدنت آرزو شد برای تو که یادم در دفتر خاطراتت گم شد سایه درخت را از حوض کوچک خانه همسایه ربودم تا سایه بان شقایقم باشد شقایقی که عمرش به اندازه دوریت رقم خورد و آن پروانه ای که هزار رنگ از هزاران حرف های عاشقانه ات را برایم به یادگار دارد شب های یاد تو دیگر سپید نمی شود روزهای با تو خواب و خیال می شود اما... دلم برایت تنگ می ماند. vahed.blogfa@yahoo.com فلک کور است دلم شوریده در شور است و صدای خنده و آواز می آید , زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید دلم بی وقفه می لرزد نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد قدم لرزان به سوی کوچه می آیم و با خود زیر لب آهسته می گویم خدایا ترس من از چیست؟ عروس جشن امشب کیست؟ صدای همهمه با ورود شیخ عاقد می شود خاموش, صدای شیخ می آید: وکیلم من؟ جواب ده وکیلم من؟ صدای آشنایی " بعله " می گوید و مردم یکصدا باهم مبارک باد میگویند خدای من صدای اوست؟!! صدای آشنای اوست, دلم در سینه می لرزد برای مدتی ساکت برای مدتی خاموش و ناگه نعرهام در کوچه می پیچد مبارک نیست مبارک نیست نگار من عروس جشن امشب نیست!! بگوییدم دروغ است آنچه شنیدم دروغ است آنچه فهمیدم دروغ است ولی افسوس صدای نعره ام در ساز میمیرد و داماد سر خوش از نگارم بوسه می گیرد فلک کور است زمین و آسمان کور است خدای من چه کس میگوید این سان ساکت و آرام بنشینی؟!! چه کس می گوید این سان بی تفاوت بر لب این بام بنشینی؟!! اگر مردم نمی دانند تو که نادیده می دانی همین دختر که امشب بعله می گوید عروس ماست عروسی که امشب ره به سوی حجله می گوید قسم خورد عروس ماست عروس حجله گاه ما چه شد عهد و پیمانش؟! کجا رفت قسم هایش؟! به یعنی عهد و پیمان هیچ؟! وفا و عشق و ایمان هیچ؟! قسم ها اشک ها حتی خدا هم هیچ؟!!! عجب دارم!!!! عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟ چرا در خود نمی جوشی؟ گمان دارم توام با نوعروس خویش گرم عشرت و نوشی اگر نه کس این صحنه می بیند و خاموش می ماند؟!!! من امشب از خودم از تو از این دنیا که هیچ اعتبارش نیست بیزارم. من امشب سخت بیمارم رفیقان باده بردارید و بر بالین این بیمار بگذارید شما آخر نمی دانید شما آخر نمی دانید عروسی را به حجله میرانید که تا دیروز نگارم بود بهارم بود و در آغوش من قرارم بود نمی دانم چرا این آسمان امشب نمی بارد؟!!!! برای گریه کردن یک بهانه لازم است این هم بهانه پس چه می خواهد؟؟!!! چرا مردم ره آن خانه را با شوق می پویند؟؟! چرااااااا؟؟!!!!! در آن خانه به جز نفرت چه می جویند؟! بمیرند آن کسانی که امشب یکصدا باهم مبارک باد می گویند به عشق و عاشقی سوگند که امشب را مبارک نیست. فلک کور است دلم ویران و رنجور است نگارم شاد و خندان است درون حجله بوسه باران است به دامادش بگویید نو عروسش با کسی هم عهد و پیمان است به دامادش بگویید نو عروسش با کسی هم عهد و پیمان است... vahed.blogfa@yahoo.com من تنها نیستم اشک هایم را دارم اشک هایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است من تنها نیستم لحظه ها را دارم لحظه هایی که یکی پس از دیگری میمیرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند من تنها نیستنم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمیشود چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دل تنگی است, و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم ولی من باز چشم براهم... چشم براهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی روز و شبم شدی تو, از آن لحظه که آمدی... قانون زندگیم بهم خورد ازآن لحظه که به قلبم آمدی... نمی دانم چرا میگیرد نفس هایم نمیدانم چرا اینگونه میریزد اشک هایم میگویند اینها همه درد های عاشقیست, نمیدانم حرف دلم را باور کنم یا حرف آنها را... شاید این هم یکی از درد های همیشگیست. میترسم ار آن روزی که رهایم کنی شاید فکر کنی محال است قلبم را از قلبت جدا کنی این روزها کار همه بی وفاییست تا این حد هم نباید مرا به یک عشق ماندگار مطمئن کنی تو خواستی مرا به خودت وابسته کنی تو خواستی قلبم را اسیر قلب پاکت کنی دیگر محال است بتوانی مرا از خودت سیر کنی! این قلبی که در سینه دارم آن قلب تنها نیست حال و هوای من مثل گذشته ها نیست حالا دیگر وجودم هم مال خودم نیست این اشک هایی که میریزد از چشمانم دست خودم نیست این دلتنگی ها و بی قراری هایم حس و حال همیشگیست قانون زندگیم بهم خورد از لحظه ای که تو آمدی آمدی و شدی همه زندگیم هستم تا آخرین نفس با تو ای تنها بهانه نفس کشیدنم... تاوان کدوم گناهه تو رو با یکی ببینم؟ توی این دنیای بی رحم هی سراغتو بگیرم توی این دو روز دنیا یه روزو گذاشتی رفتی روزو دومم نبودی کاشکی از یادم میرفتی بهم میگفتی تا ابد توی دل من میمونی اما نمیدونم چی شد چطور دلم رو میشکونی داری میری ترکم کنی کسی از عشقت میمیره اونکه تو رو ازم گرفت الهی خوبی نبینه... vahed.blogfa@yahoo.com آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمیکند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های گره گشا در گلو شکست ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست vahid.blogf@yahoo.com اگر چه من و تو از هم دور هستیم اما بدان قلبم را به تو دادم ام و اگر چه شاید تو به یاد من نباشی اما من همیشه به یادت هستم و می مانم و گر چه ممکن است تو بتوانی بی من بخندی اما من بی تو و بدون تو میگریم. عزیزم وقتی که نیستی تمام فکرم با توست. صدایت را نمی شنوم امادر خیالم با تو گفتگو میکنم. وقتی هستی لبخند هایت را می چشم. و آنگاه که چشم هایت مرا در بر میگیردو دستان نوازشگرت حس عشق را به وجودم هدیه میدهد گویی دنیا از آن من است. لحظه های غمگینی را در تنهایی می گذرانم و تو نبودی که یادی از عشق کنم تا حس عاشق بودن مرا رها کند از این یک نواختی. وتو آمدی و من برایت می نویسم تو شدی عشقم. تو شدی آن حس خوبی که از زندگی می خواستم و تو شدی تمام زندگیم. و حالا زندگی یعنی: "با تو بودن و تنها برای تو نفس کشیدن" من در زیر سایه مهر و عشق و محبت تو آرامش را حس کردم. مهربانم جز تو دیگر هیچ از این دنیا نمی خواهم. نازنینم باور کن من هیچگاه راضی به ناراحت کردن تو نبوده و نیستم وتا آخر عمر وهستی دوستت خواهم داشت با همه وجودم. باور کن. دوستت دارم( با صداقت" بی نهایت" تا قیامت ). و هر چه بیشتر تو را میبینم و با تو صحبت میکنم این احساس بیشتر از پیش می شود. vahid. blogfa@yahoo.com . آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی . آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی . آنگاه که گوشت را میگیری تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی . آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده می انگاری . میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟؟ { تقدیم به کسانی که فقط دم از عشق میزنند } یک جایی... تمام رویاهاش لبخند توست احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه... پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت را به یاد داشته باش که یک نفر... یک جایی... در حال فکر کردن به توست.
قلبش ولی از سنگه حرفاش پر تردیده چشماش پر نیرنگه دیروز شنیدم گفته اسمم واسه اون ننگه رویام دیگه پژمردس عشقش دیگه کمرنگه کوک دل بیمارم با غصه هماهنگه چشمم به در و گوشم در حسرت یک زنگه بین من و عشق اون تو میدون دل جنگه بازم اکه برگرده دل عاشق و یکرنگه
از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی... از راه دور درد دل های خودم را به تو میگویم... وتو را در آغوش محبت های خود می فشارم... آری از همین راه دور نیز میتوان دست در شانم بگذاری و باهم قدم بزنیم... به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود... خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم وهیچگاه نمیگذارم خاطره های لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود... این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین میبرم وکاری میکنم همیشه احساس کنی در کنار منی... واین است برایم یک خواب عاشقونه... خواب نگاه به چشمان هم خواب یاد هم بودنمان... آری این است یک فاصله عاشقونه...
به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی به خاطراحساسی که برایم پرپر کردی نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی...
بهلول، هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد. باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه)با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد وگفت: بهلول با لحنی جدی گفت: - بهشت می سازم. بهلول گفت: - می فروشم. - قیمت آن چند دینار است؟ - صد دینار. زبیده خاتون گفت: - من آن را می خرم. - این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم. زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت. زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هردرخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت: - این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای. وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد. صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی ز او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت: یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش. بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت: - به تو نمی فروشم. هارون گفت: - اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم. بهلول گفت: - اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم. هارون ناراحت شد و پرسید: - چرا؟ بهلول گفت: - زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم
در تاریخ آمده است ، به
رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه " شیخ
بهائی" رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد
اجتماع " اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان " ؟
ارسال از همایون
دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد. با تشکر از omid2011
استاد سر کلاس گفت کسی خدا رو دیده؟ همه گفتند : . . . نه . . . ! استاد گفت کسی صدای خدا را شنیده ؟ همه گفتند : . . . نه . . . ! استاد گفت کسی خدا را لمس کرده؟ همه گفتند : . . . نه . . . ! یکی از دانشجویان بلند شد و گفت : کسی عقل استاد را دیده ؟ همه گفتند : . . نه .. ! دانشجو گفت کسی صدای عقل استاد را شنیده ؟ همه گفتند : . . نه . . ! دانشجو گفت کسی عقل استاد را لمس کرده ؟ همه گفتند : . . نه . . ! دانشجو گفت پس استاد عقل نداره !!! منبع : طنز ایران
شبی پسر کوچکمان نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود رفت ویک برگ کاغذ را به او داد. همسرم دستهایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند. پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود: صورتحساب کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار مرتب کردن اتاق خوابم 1 دلار مراقبت از برادر کوچکم 3 دلار بیرون بردن سطل زباله 2 دلار نمره ی ریاضی خوبی که امروز گرفتم 6 دلار
همسرم
را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد چند لحظه خاطراتش را مرور کرد
سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرمان این عبارت را نوشت: بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ بابت غذا نظافت تو و اسباب بازیهایت هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است. وقتی
پسرمان آنچه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که
به چشمان مادرش نگاه می کرد گفت:مامان.....دوستت دارم. آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:قبلآ به طور کامل پرداخت شده! برگردان:بهنام زاده
مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت. تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود مادر فریاد زد:تو پسر خیلی بدی هستی وتمام ماژیکهایش را در سطل آشغال ریخت.تامی از غصه گریه کرد. ده
دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد قلبش گرفت.تامی روی دیوار با
ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود:مادر دوستت دارم! مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت ویک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است! برگردان:بهنام زاده
پاشو کوبید روی ترمز. صدایی شبیه ناله بلند شد. آرامآرام سرش را بالا گرفت و از توی آیینه نگاهی به عقب انداخت؛ چه رد ترمزی به جا گذاشت. با ترس جلو را نگاه کرد وسریع پیاده شد. مرد گوشهای پرت شده بود و ناله میکرد. دوچرخه قراضهاش هم قراضهتر و بساط لحافدوزی هم درب و داغون شده بود. پسر جوان با خودش زمزمه کرد: - وای خدای من!! چه مصیبتی شد؟! آخه مگر هنوزم لحافدوز پیدا میشه، اونم اینجا؟ این دیگه از کجا پیداش شد؟ چه روز گندی! مرد با سختی بلند شد و رو به پسر گفت: پیرشی پسرم، برو به کارات برس، من خوبم. پسر جوان با ناراحتی و بدون میل درونیاش مرد را در ماشین جا داد و به سمت درمانگاه حرکت کرد. وقتی به اورژانس رسیدند، بوی عطر پسر جوان فضای راهرو را پر کرد. از
پرستار که حال مرد را پرسید، خیالش راحت شد. مشکل خاصی نبود. پسر جوان
همراه با پیرمرد داخل ماشین نشستند. بوی عرق لحافدوز آزارش میداد. نشانی خانه مرد را که شنید، سرش سوت کشید. با خودش گفت: ـ کاش یکی از بچهها بود و میسپردمش به اون. ولی امروز کسی در دسترس نبود. به طرف پایین شهر حرکت کرد؛ پایینی که انگار تمامی نداشت. سرانجام وارد یک کوچه بنبست قدیمی شدند. مرد
رو به پسر گفت: جلوتر نرو پسرم، شاید دیگه نتونی ماشینتو بیرون بیاری. این
کوچه خیلی تنگه. وقتی با مرسدس بنز آخرین مدلش سر پیچ کوچه ترمز کرد، کلی
بچه ریز و درشت به استقبالش آمدند و همسایهها هم با نگاههایی کنجکاو به
او خیره ماندند. دوچرخه مرد را که پایین گذاشت، مرد پیشانیاش را بوسید و به خاطر زحماتش تشکر کرد. خودش
را کنار کشید. مرد خیلی بوی تندی میداد. از این که از دست مرد خلاص شده،
کلی کیف کرد و با سرعت هر چه بیشتر در بزرگراه به سمت بالا راه افتاد. یکدفعه خیس عرق شد و نگاهش را روی داشبورد جا گذاشت. چکپولی که برای مرد گذاشته بود، دست نخورده روی داشبورد مانده بود.
چند
سالی بود که رامتین و گیتا با هم ازدواج کرده بودند؛ ازدواجی که از نظر
رامتین کامل و بیعیب بود. حاصل این ازدواج 3 دختر زیبا و دوست داشتنی
بودند. رامتین هم کاری آبرومند با درآمدی فوقالعاده داشت. بنابراین همه
چیز عالی بود یا حداقل چنین تصور میشد. اما گیتا نظر دیگری
داشت؛ روزهایی که رامتین از صبح تا نیمههای شب سر کار بود و فقط داشت پول
درمیآورد، برای گیتا دقیقههایی ناامیدکننده بود. «من
خیلی تنها و غمگین شده بودم. زندگی سخت و ناراحتکنندهای داشتم که هر
روزش برایم به تلخی میگذشت. من و رامتین هیچ وقت زمانی را برای با هم بودن
نداشتیم ؛ او همیشه سر کار بود و من هم تنها در خانه از بچههایم مراقبت
میکردم. گیتا
احساس میکرد تنها مانده است و تنها چیزی که خوب میفهمید این بود که دیگر
توان ادامه این زندگی را نداشت. برای همین یک روز همه چیز را رها کرد و
گفت دیگر نمیتواند ادامه دهد ؛ بچهها را برداشت و به خانه مادرش رفت تا
پیش آنها کمی راحتتر زندگی کنند. اما رامتین نگاه دیگری به وضعیت موجود داشت؛ او نمیفهمید چه اتفاقی افتاده است، نمیفهمید چرا همسرش از دست او عصبانی است ؟ «با
خودم فکر میکردم من باید برای آنها چکار کنم؟! در یک خانه بزرگ زندگی
میکردند، من که این خانه را برای خودم نمیخواستم، همه برای آنها بود،
برای راحتی و آرامششان.» اما حالا
همین خانه بزرگ که با زحمتهای رامتین خریداری شده بود، ساکت و خالی
افتاده و احساس تنهایی او را بیشتر میکرد. با این همه تنهایی رامتین با
خودش فکر میکرد. میدانست چیزی در زندگی باید تغییر کند؛ تغییری اساسی که
اتفاقا به کار هم مربوط نبود. رامتین با خدای خود صحبت میکرد و از او کمک میخواست: «خدایا من راه را اشتباه رفتهام، تو به من کمک کن راه درست را پیدا کنم.» رامتین
دوست نداشت همسر و بچههایش از او ناراحت باشند؛ پس کارش را به عنوان یک
مدیر رها کرد و در ردهای پایینتر مشغول شد. اولویت جدید او بودن کنار
بچههایش و زندگی کردن کنار آنها بود. «به
زندگی آنها فکر میکردم. این بار عادلانه نبود که باز هم آنها درگیر عواقب
تصمیمهای اشتباه من شوند. پس سعی کردم به روزهای گذشته برگردم؛ به زمانی
که بچهها تازه به دنیا آمده بودند، به روزهایی که شاد بودیم. حالا
میخواستم فقط پدر باشم ، میخواستم پشتیبان و تکیهگاه دخترهایم باشم.
حالا باید روزهایی را که نعمت پدر داشتن را از آنها گرفته بودم، جبران
میکردم.» رامتین نامهای هم برای
گیتا نوشت، اما هیچ وقت جوابی دریافت نکرد. نامهها به گیتا میرسید. ولی
این گیتا بود که هیچ یک از حرفهای او را باور نداشت. گیتا فقط به طلاق فکر
میکرد. او نمیتوانست دوباره زندگی خودش و دخترها را با مشکلی جدید
روبهرو کند. اما رامتین هنوز امیدوار بود گیتا او را ببخشد؛ شب و روز دعا
میکرد و از خداوند میخواست به او و خانوادهاش کمک کند. پس
از آن همه نامه، بالاخره یک روز گیتا به رامتین زنگ زد و قبول کرد با هم
صحبت کنند. پس از مدتها فرصتی پیش آمده بود تا آنها با هم حرف بزنند و
دقایقی را کنار هم باشند. گیتا وقتی رامتین را دید و حرفهایش را شنید،
متوجه شد او واقعا تغییر کرده است. «وقتی
رامتین را دیدم متوجه شدم واقعا تغییر کرده است. او دیگر مثل آن روزها
نبود؛ زندگیاش، اخلاقش، روحیهاش، کارش و نظراتش همه تغییر کرده بود. پس
میتوانستم یک بار دیگر به خودم و او فرصت بدهم؛ فرصتی برای زندگی کردن.» امروز چند سال از آن ماجراها میگذرد؛ حالا گیتا و رامتین شاد و خوشبخت کنار هم زندگی میکنند و هر دو کاری خوب و آرام دارند. «شیوه برخورد ما با هم نسبت به سالهای قبل خیلی تفاوت دارد. حالا ما فقط به یکدیگر احترام میگذاریم و با عشق با هم رفتار میکنیم.» اما
پس از همه این اتفاقات، رامتین تجربههای خوبی به دست آورد: «هر وقت از
خانواده خود دور شدید، بدانید چیزی هست که باید تغییر کند و هیچ چیز تغییر
نمیکند مگر اینکه ما خودمان بخواهیم چنین تغییری ایجاد شود. پس تا دیر
نشده است، برای خانواده خود کاری کنید ؛ برای اینکه نعمت با هم بودن را از
دست ندهید.»
پاشو کوبید روی ترمز. صدایی شبیه ناله بلند شد. آرامآرام سرش را بالا گرفت و از توی آیینه نگاهی به عقب انداخت؛ چه رد ترمزی به جا گذاشت. با ترس جلو را نگاه کرد وسریع پیاده شد. مرد گوشهای پرت شده بود و ناله میکرد. دوچرخه قراضهاش هم قراضهتر و بساط لحافدوزی هم درب و داغون شده بود. پسر جوان با خودش زمزمه کرد: - وای خدای من!! چه مصیبتی شد؟! آخه مگر هنوزم لحافدوز پیدا میشه، اونم اینجا؟ این دیگه از کجا پیداش شد؟ چه روز گندی! مرد با سختی بلند شد و رو به پسر گفت: پیرشی پسرم، برو به کارات برس، من خوبم. پسر جوان با ناراحتی و بدون میل درونیاش مرد را در ماشین جا داد و به سمت درمانگاه حرکت کرد. وقتی به اورژانس رسیدند، بوی عطر پسر جوان فضای راهرو را پر کرد. از
پرستار که حال مرد را پرسید، خیالش راحت شد. مشکل خاصی نبود. پسر جوان
همراه با پیرمرد داخل ماشین نشستند. بوی عرق لحافدوز آزارش میداد. نشانی خانه مرد را که شنید، سرش سوت کشید. با خودش گفت: ـ کاش یکی از بچهها بود و میسپردمش به اون. ولی امروز کسی در دسترس نبود. به طرف پایین شهر حرکت کرد؛ پایینی که انگار تمامی نداشت. سرانجام وارد یک کوچه بنبست قدیمی شدند. مرد
رو به پسر گفت: جلوتر نرو پسرم، شاید دیگه نتونی ماشینتو بیرون بیاری. این
کوچه خیلی تنگه. وقتی با مرسدس بنز آخرین مدلش سر پیچ کوچه ترمز کرد، کلی
بچه ریز و درشت به استقبالش آمدند و همسایهها هم با نگاههایی کنجکاو به
او خیره ماندند. دوچرخه مرد را که پایین گذاشت، مرد پیشانیاش را بوسید و به خاطر زحماتش تشکر کرد. خودش
را کنار کشید. مرد خیلی بوی تندی میداد. از این که از دست مرد خلاص شده،
کلی کیف کرد و با سرعت هر چه بیشتر در بزرگراه به سمت بالا راه افتاد. یکدفعه خیس عرق شد و نگاهش را روی داشبورد جا گذاشت. چکپولی که برای مرد گذاشته بود، دست نخورده روی داشبورد مانده بود.
چند
سالی بود که رامتین و گیتا با هم ازدواج کرده بودند؛ ازدواجی که از نظر
رامتین کامل و بیعیب بود. حاصل این ازدواج 3 دختر زیبا و دوست داشتنی
بودند. رامتین هم کاری آبرومند با درآمدی فوقالعاده داشت. بنابراین همه
چیز عالی بود یا حداقل چنین تصور میشد. اما گیتا نظر دیگری
داشت؛ روزهایی که رامتین از صبح تا نیمههای شب سر کار بود و فقط داشت پول
درمیآورد، برای گیتا دقیقههایی ناامیدکننده بود. «من
خیلی تنها و غمگین شده بودم. زندگی سخت و ناراحتکنندهای داشتم که هر
روزش برایم به تلخی میگذشت. من و رامتین هیچ وقت زمانی را برای با هم بودن
نداشتیم ؛ او همیشه سر کار بود و من هم تنها در خانه از بچههایم مراقبت
میکردم. گیتا
احساس میکرد تنها مانده است و تنها چیزی که خوب میفهمید این بود که دیگر
توان ادامه این زندگی را نداشت. برای همین یک روز همه چیز را رها کرد و
گفت دیگر نمیتواند ادامه دهد ؛ بچهها را برداشت و به خانه مادرش رفت تا
پیش آنها کمی راحتتر زندگی کنند. اما رامتین نگاه دیگری به وضعیت موجود داشت؛ او نمیفهمید چه اتفاقی افتاده است، نمیفهمید چرا همسرش از دست او عصبانی است ؟ «با
خودم فکر میکردم من باید برای آنها چکار کنم؟! در یک خانه بزرگ زندگی
میکردند، من که این خانه را برای خودم نمیخواستم، همه برای آنها بود،
برای راحتی و آرامششان.» اما حالا
همین خانه بزرگ که با زحمتهای رامتین خریداری شده بود، ساکت و خالی
افتاده و احساس تنهایی او را بیشتر میکرد. با این همه تنهایی رامتین با
خودش فکر میکرد. میدانست چیزی در زندگی باید تغییر کند؛ تغییری اساسی که
اتفاقا به کار هم مربوط نبود. رامتین با خدای خود صحبت میکرد و از او کمک میخواست: «خدایا من راه را اشتباه رفتهام، تو به من کمک کن راه درست را پیدا کنم.» رامتین
دوست نداشت همسر و بچههایش از او ناراحت باشند؛ پس کارش را به عنوان یک
مدیر رها کرد و در ردهای پایینتر مشغول شد. اولویت جدید او بودن کنار
بچههایش و زندگی کردن کنار آنها بود. «به
زندگی آنها فکر میکردم. این بار عادلانه نبود که باز هم آنها درگیر عواقب
تصمیمهای اشتباه من شوند. پس سعی کردم به روزهای گذشته برگردم؛ به زمانی
که بچهها تازه به دنیا آمده بودند، به روزهایی که شاد بودیم. حالا
میخواستم فقط پدر باشم ، میخواستم پشتیبان و تکیهگاه دخترهایم باشم.
حالا باید روزهایی را که نعمت پدر داشتن را از آنها گرفته بودم، جبران
میکردم.» رامتین نامهای هم برای
گیتا نوشت، اما هیچ وقت جوابی دریافت نکرد. نامهها به گیتا میرسید. ولی
این گیتا بود که هیچ یک از حرفهای او را باور نداشت. گیتا فقط به طلاق فکر
میکرد. او نمیتوانست دوباره زندگی خودش و دخترها را با مشکلی جدید
روبهرو کند. اما رامتین هنوز امیدوار بود گیتا او را ببخشد؛ شب و روز دعا
میکرد و از خداوند میخواست به او و خانوادهاش کمک کند. پس
از آن همه نامه، بالاخره یک روز گیتا به رامتین زنگ زد و قبول کرد با هم
صحبت کنند. پس از مدتها فرصتی پیش آمده بود تا آنها با هم حرف بزنند و
دقایقی را کنار هم باشند. گیتا وقتی رامتین را دید و حرفهایش را شنید،
متوجه شد او واقعا تغییر کرده است. «وقتی
رامتین را دیدم متوجه شدم واقعا تغییر کرده است. او دیگر مثل آن روزها
نبود؛ زندگیاش، اخلاقش، روحیهاش، کارش و نظراتش همه تغییر کرده بود. پس
میتوانستم یک بار دیگر به خودم و او فرصت بدهم؛ فرصتی برای زندگی کردن.» امروز چند سال از آن ماجراها میگذرد؛ حالا گیتا و رامتین شاد و خوشبخت کنار هم زندگی میکنند و هر دو کاری خوب و آرام دارند. «شیوه برخورد ما با هم نسبت به سالهای قبل خیلی تفاوت دارد. حالا ما فقط به یکدیگر احترام میگذاریم و با عشق با هم رفتار میکنیم.» اما
پس از همه این اتفاقات، رامتین تجربههای خوبی به دست آورد: «هر وقت از
خانواده خود دور شدید، بدانید چیزی هست که باید تغییر کند و هیچ چیز تغییر
نمیکند مگر اینکه ما خودمان بخواهیم چنین تغییری ایجاد شود. پس تا دیر
نشده است، برای خانواده خود کاری کنید ؛ برای اینکه نعمت با هم بودن را از
دست ندهید.»
دلبسته ی کفشهایم بودم ! کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند ، دلم نمی آمد دورشان بیندازم... هنوز همان ها را می پوشیدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم و می گفتم :چقدر همه چیز دردناک است ، چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم ..؟! می نشستم و می گفتم : زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار و می گفتم: خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است ... می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم ، قدم از قدم بر نمیداشتم ، می گفتم و می گفتم ... پارسایی از کنارم رد شد عجب
! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت و مرا که دید لبخندی زد و گفت:
خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و
زیباترین خطر، از دست دادن... تا
تو به این کفش های تنگ آویخته ای ، برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای ... رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم : اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟!! پارسا
فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود که هر بار
که از سفر برگشتم تنگ شده بود و پس هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام
... هزاران جاده را پیمودم و
هزارها پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن
را پرداخت و حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست ...
طبق معمول هرسال، اولین افطار ماه مبارک، بچه های هیأت را دعوت کرد. طبق معمول هرسال در سفره افطار، نان سنگک بود و پنیر،چای شیرین و خرما.یکی دوسال آخر،سبزی هم اضافه شده بود. طبق معمول هرسال، وقتی نماز مغرب را خواندند و کنار سفره افطار نشستند همه به ترتیب باید یک دعا میکردند و بقیه آمین میگفتند. طبق معمول هرسال، صاحبخانه اولین دعا را گفت و بقیه آمین گفتند. سعید نفر پنجم یا ششم بود. طبق
معمول هرسال نوبت سعید که رسید شیطنتش گل کرد: "خدایا روزه کسانی را که با
دعاهای خود باعث دیر شدن افطار روزه داران می شوند اجابت نکن". طبق معمول هر سال آمین گفتن به دعای سعید، توی قهقهه بچه ها و صدای استکان هایی که به نعلبکی می خورد گم شد.
در
سال 1989 زمین لرزه هشت و دو ریشتر بیشتر مناطق آمریکا را با خاک
یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت. در
این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش دوید اما با دیدن ساختمان
ویران شده مدرسه شوکه شد.با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش
داده بود افتاد: "پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم بود" و
اشک از چشمانش سرازیر شد. با وجود
توده آوار و انبوه ویرانی ها کمک به افراد زیر آوار ناممکن به نظر میرسید
اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می آورد. او
دقیقا روی مسیری که هر صبح به همراه پسرش به سوی کلاس او می پیمودند تمرکز
کرد و با به خاطر آوردن محل کلاس به آنجا شتافته و با عجله شروع به کندن
کرد. دیگر والدین در حال ناله و زاری بودند و او را ملامت می کردند که کار
بی فایده ای انجام میدهد. ماموران آتش نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را
منصرف کنند اما پاسخ او تنها یک جمله بود: آیا قصد کمک به مرا دارید
یا باید تنها تلاش کنم؟؟؟ هشت ساعت
به کندن ادامه داد. دوازده ساعت... بیست و چهار ساعت... سی و شش ساعت و
بالاخره در سی و هشتمین ساعت سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید!
فریاد زد پسرم! جواب شنید: پدر من اینجا هستم. پدر من به بچه ها گفتم نگران
نباشید پدرم حتما ما را نجات خواهد داد. پدر شما به قولتان عمل کردید. پدر پرسید: وضع آنجا چطور است؟؟ - ما 14 نفر هستیم ما زخمی گرسنه و تشنه ایم. وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد. - پسرم بیا بیرون. -
نه پدر، اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند. من مطمئن هستم شما مرا
بیرون می آورید و هر اتفاقی بیفتد به خاطر من آنجا خواهید ماند...
حضرت
سلیمان(علیهالسلام) پس از اتمام بنای بیت المقدس، عازم حج گردید و پس از
مدتی دوباره برگشت. سلیمان(علیهالسلام) زبان پرندگان را میفهمید و اگر
میخواست آنها را به دنبال مأموریت میفرستاد. در راه برگشت، احتیاج به آب
پیدا کردند، به ناچار به جستجوی آن پرداختند ولی آبی
نیافتند. سلیمان(علیهالسلام) برای رفع مشکل متوجه پرندگان شد ولی هدهد را
که میتوانست کمک کند نیافت. سوگند یاد کرد که اگر هدهد عذر موجه نیاورد او
را تنبیه یا ذبح کند. طولی نکشید که هدهد آمد و گفت: چیزی میدانم که از
آن خبر ندارید; در مملکت سبا زنی است به نام بلقیس که بر مردم حکومت میکند
و قدرت فراوانی دارد ولی او و قومش بجای خدا آفتاب را میپرستند. حضرت
سلیمان(علیهالسلام) فرمود: در این باره تحقیق خواهم کرد، تا ببینم راست
میگویی یا نه. نامهای نوشت و مهر کرد و به هدهد داد، فرمود: آن را نزد
بلقیس ببر; هدهد نامه را بُرد و نزد بلقیس انداخت، آن زن باز کرد و
دید نامه از سلیمان است و نوشته: بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم، بر من برتری مجویید و مطیعانه پیش من آیید (یعنی من پیغمبر خدا هستم به من ایمان بیاورید). بلقیس
به اطرافیان خود گفت چه باید کرد، آنها گفتند: ما قدرتمندیم او با ما
نمیتواند مقاومت کند از هر جهت نیرومند و آماده جنگیم، ولی بلقیس تحت
تأثیر واقع نشد. گفت: مصلحت است که هدیههایی برای او بفرستم، ببینم قبول
میکند یا نه. مقدار زیادی جواهرات و غلام و کنیز برای سلیمان(علیهالسلام)
فرستاد. قبل از رسیدن هدایا، هدهد
آن را به حضرت سلیمان(علیهالسلام) اطلاع داد، سلیمان(علیهالسلام) دستور
داد قصر را بیاراستند و لشکریانش پیش روی آنها صف بزنند تا جلالت سلیمان
در دل آنها جای گیرد. فرستادگان
بلقیس، وارد بیت المقدس شدند; زمانی که آن جلالت و عظمت را دیدند به خود و
هدایای خود با دیده حقارت نگاه میکردند. بالاخره وارد قصر شدند و هدایا را
دادند، سلیمان(علیهالسلام) آنان را نپذیرفت و فرمود: من هرگز به مال قانع
نخواهم شد و از دعوت به حق دست نخواهم کشید، برگردید، من لشکری به جنگ
آنها خواهم فرستاد که تاب مقاومت نداشته باشند.آصف بن برخیا وزیر سلیمان
که از علم کتاب یعنی اسم اعظم بهرهای برده بود عرض کرد: من پیش از آنکه
چشم بر هم زنی آن را حاضر میکنم. سپس از طریق طیّ الارض تخت را حاضر کرد. فرستادگان
بلقیس برگشتند و آنچه دیده و شنیده بودند گفتند. بلقیس فهمید که تاب
مقاومت ندارد، تصمیم گرفت خود با بزرگان مملکتش به دربار سلیمان بروند،
جبرئیل(علیهالسلام) آن را به حضرت سلیمان(علیهالسلام) اطلاع داد. سلیمان(علیهالسلام)
برای اینکه نبوت خود را اثبات کند و قبل از بلقیس تخت و سلطنت او را
بیاورد. به یاران و لشکریان خود گفت: کدامیک میتوانید قبل از آنها تخت
بلقیس را نزد من حاضر کنید.شخصی عرض کرد: پیش از آن که از جای خود برخیزی
آن را به نزد تو میآورم، آصف بن برخیا وزیر سلیمان که از علم کتاب یعنی
اسم اعظم بهرهای برده بود عرض کرد: من پیش از آنکه چشم بر هم زنی آن را
حاضر میکنم. سپس از طریق طیّ الارض تخت را حاضر کرد. در تخت تغییراتی
دادند تا در وقت ورود بلقیس را امتحان کنند، چون بلقیس وارد شد، گفتند: آیا
تخت تو چنین است، گفت: گوئی همانست. ولی سخت در حیرت افتاد که از کجا و کی
به این مکان آورده شده، او را به قصری که از شیشه بود وارد کردند. بلقیس
آن جلالت و عظمت را دید، گفت: پروردگارا! من به خویشتن ستم کردم و اکنون
اسلام آورده و مطیع پروردگار جهانیان شدم.
جمعیت زیادی دور حضرت علی(ع) حلقه زده بودند. مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید: - یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟ علی(ع)
در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث
قارون و فرعون و هامان و شداد. مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت
کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همانطور که ایستاده بود بلافاصله پرسید: - اباالحسن! سؤالی دارم، میتوانم بپرسم؟ امام
در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر
است یا ثروت؟ علی فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ میکند، ولی مال
و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی. نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همانجا که ایستاده بود نشست. در
همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و امام در
پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی
برای ثروتمند دشمنان بسیار! هنوز
سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که
کنار دوستانش مینشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید: -
یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ حضرت علی در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم
بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم میشود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و
آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده میشود. نوبت
پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر
ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد. حضرت
علی در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند
را بخیل میدانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد میکنند. با
ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه کردند.
یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم میخواهد بداند که علم بهتر است یا
ثروت! کسانی که صدایش را شنیده
بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی
شروع به سخن کرد:یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد. همهمهای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را میپرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت علی و گاهی به تازهواردها دوخته میشد. در
همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت علی وارد مسجد
شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید: - یا اباالحسن! علم بهتر است یا
ثروت؟ امام فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه میشود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد. در
همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام در پاسخش
فرمود: علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش
میماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است. سکوت،
مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمیگفت. همه از پاسخهای امام شگفتزده
شده بودند که... نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم
پرسید: یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ امام در حالی که تبسمی بر لب داشت،
فرمود: علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل میکند، اما علم موجب
نورانی شدن قلب انسان میشود. نگاههای متعجب و سرگردان مردم به در دوخته
شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را میکشیدند. در همین حال مردی که دست
کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در
دامن کودک ریخت و به روبهرو چشم دوخت. مردم که فکر نمیکردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید: - یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟ نگاههای
متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند: علم بهتر
است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی میکنند، اما
صاحبان علم همواره فروتن و متواضعاند. فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود. سؤال کنندگان، آرام و بیصدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامیکه
آنان مسجد را ترک میکردند، صدای امام را شنیدند که میگفت: اگر تمام مردم
دنیا همین یک سؤال را از من میپرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی میدادم.
یکی
از شاگردان ابوعلی سینا دانشمند نامی ایران از استاد خود پرسید:استاد آیا
تا بحال به مشکلی برخورد کرده اید که حل آن برایتان دشوار باشد؟ ابوعلی
سینا گفت: بله بسیار اتفاق افتاده که در برابر حل مسئله ای علمی ناتوان و
از حل آن در می ماندم در چنین مواقعی به یک راه حل اساسی تر می اندیشیدم و
نتیجه هم می گرفتم. بدون درنگ راهی مسجد می شدم دو رکعت نماز بجای می آوردم
آن گاه دعا می کردم و از خدا می خواستم:مرا در حل مشکلم یاری کند و با نور
آن فضای اندیشه و ذهنم را روشن سازد و سپس از مسجد بیرون می آمدم در حالی
که رو به سوی خانه داشتم اندک اندک باران معرفت بر سراسر وجودم می بارید و
چیزی نمی گذشت که گره از کارم گشوده میشد و این همه از برکت نماز بود.
من خيلي خوشحال بودم... من و نامزدم
قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم والدينم خيلي کمکم کردند... دوستانم
خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود... فقط يه
چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر
باحال، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري
مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم... يه روز خواهر
نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب
مدعوين عروسي... سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و
بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي
بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف
بزنم... اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل
به اين کار هستي بيا پيشم... وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم
و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از
خونه خارج شدم... يهو با چهره نامزدم و چشمهاي
اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت:
تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي... ما خيلي خوشحاليم که چنين
دامادي داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي
دخترمون پيدا کنيم... به خانواده ما خوش اومدي! نتيجه اخلاقي:
هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد! در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”. معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد. خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود. یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم. بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید… وجود فرشته ها را باور داشته باشید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت










vahed.blogfa@yahoo.com

برچسبها: vahed, blogfa@yahoo, com

آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
حرفای تو عزیزکم دیگه شنیدن نداره
هر چی گفتی دروغ بوده قلبم برات جا نداره
سیاه شدم با کلکات بد جوری آتیشم زدی
گفتی تا آخر میمونی! رفتی نموندی جا زدی
عاشقم کردی و رفتی و گفتی نمی مونی کنارم
گول تو خوردمو سوختمو ساختمو چیزی نگفتم
خنده تلخ تو مونده هنوزم تو دلم یادگاری
حالا بیا و ببین چی آوردی به روز و روزگارم
یادمه حرفای تو می سوزوند تن سرد وجودمو
یادته دستای خستمو پس زدی نموندی کنارم
منی که میگفتم واسه تو می مونم شکستی غرورم
حالا میگم با تمام وجودم با تمام وجودم دوستت ندارم
هواتو کردم دوباره بازم دلم تنگه برات
اگر چه دوری از دلم هنوزم میمیرم برات
امید من سنک صبور باشه برو پیشم نیا
بزار که تنها بسوزم تو غربت دل تنگیام
نه اینکه عاشق نباشم نه اینکه دوست ندارم
می خوام تو اوج بی کسی سر روی شونت بزارم
زخم زبون و صبر من باور بکن حدی داره
یه قلب خالی از امید آخه سوزوندن نداره
منی که حتی گریه هام واسه تو تکراری شده
تو حرف مردم رو نزن نگو که جات خالی شده
نگاه سردت هنوزم با خنده هات زجرم میده
خدا خودت منو به این دربه دری عادت بده
باور نداری هنوزم عشق تو داغونم کنه
بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه
بهش بگین دق میکنم دستاش تو دستم نباشه
تمام خاطرات اون نمک به زخمم میپاشه
بهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم میزنه
آسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه
تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه
اگه صدام در نمیاد دلتنگیو صبوریه
هر روز غروب دلتنگتم دوباره تنها میشینم
هر وقت که بارون می باره تورو کنارم میبینم
هر روز و هر شب از خدا بدون فقط تو رو میخوام
نگو واست غریبه ام نگو تو خوابت نمیام
بگو تو هم دوسم داری بگو که دلتنگم میشی
من فقط از خدا می خوام دوباره مهربون بشی... 
vahid.blogfa@yahoo.com
برچسبها: فقط برای, تو, می نویسم


برچسبها: نامه عاشقانه به
اگه نباشن نه جاشون پر میشه نه چیزی
جاشونو میگیره...
برچسبها: دوستت دارم عزیزم

برچسبها: بی وفا
برچسبها: عشق
برچسبها: وحید
برچسبها: VAHID
برچسبها: وحید
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه
- بهلول، چه می سازی؟
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:![]()
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من " اصالت "
ارجح است .
و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که " تربیت " مهم تر است !
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند
بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به
کرسی نشاند .
فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام
فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه
سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار
گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند !
درهنگام ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم " تربیت " از "
اصالت " مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این
نتیجه اهميت " تربیت " است
شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما
را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت :
این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها
اکتسابی است که با تربيت وممارست وتمرین زیاد انجام می شود
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا
این کار را فردا تکرار کند .
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .
او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار
موش بخت برگشته در آن نهاد.......
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه
های بازیگر همان . . . . . .
شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید
زیر لب برای شیخ رجز
می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای
به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال
...
............
واین بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت :
شهریارا ! یادت
باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه " تربیت " هم بسیار مهم است ولی"
اصالت " مهم تر !
يادت باشد با "
تربيت" ميتوان گربه اهلي را رام و آرام كرد ولي هرگاه گربه موش را ديد
به اصل و ” اصالت " خود بر مي گردد.
عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک
خواهند کرد،پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای
مادرشوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد
در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس،اخلاق
مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به
او گفت : دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست
دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید
تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.
برای پیروزی ابلیس کافی است آدمهای خوب دست روی دست بگذارند.
استاد سر کلاس گفت کسی خدا رو دیده ؟ / داستان طنز
...
استاد گفت پس خدا وجود ندارد
نشان لیاقت عشق
فرمانروایی
که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری
محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و
بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مأمور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و
همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با
پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید:
"ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟"
سردار پاسخ داد:
"ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود."
فرمانروا پرسید:
"و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟"
سردار گفت:
"آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!"
فرمانروا
از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید
بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:
"آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟"
همسر سردار گفت:
"راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم."
سردار با تعجب پرسید:
"پس حواست کجا بود؟"
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت:
"تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه میکردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!"

جمع بدهی شما به من ۱۷ دلار
مادر
خسته از خرید برگشت وبه زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که
منتظر بود جلو دوید و گفت:مامان مامان!وقتی من در حیاط بازی می کردم وبابا
داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش
کرده اید نقاشی کرد!
شمع فرشته ...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد . با
هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت . دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا
او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند .
شبی پدر رویای عجیبی دید . دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند .
هر
فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان بجز یکی روشن بود . مرد وقتی
جلوتر رفت و دید که فرشته ای که شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر
فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسید : دلبندم ،
چرا غمگینی ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟
دخترک
به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن می شود ، اشکهای تو آن را
خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی ، من هم غمگین می شوم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش ح
داستان طنز جالب
لحافدوز ...
من شوهر می خواهم، نه چاپگر اسکناس!!
رامتین همیشه با خودش فکر
میکرد یک پدر خوب و یک شوهر ایدهآل فقط باید تلاش کند پول دربیاورد؛ پولی
که در خانه و برای آرامش اعضای خانوادهاش خرج شود. برای رسیدن به این
هدف، او بیش از 100 ساعت در هفته کار میکرد. فقط کار و کار و هیچ وقت از
خودش نپرسیده بود این همه کار چه تاثیری روی زندگی همسر و بچههایش
میگذارد؟
کمکم حس میکردم من هیچ نقشی در زندگی رامتین ندارم. حالا
دیگه ما بیشتر شبیه دو تا همخونهای شده بودیم، 2 نفر که فقط صورتحسابها
را با هم پرداخت میکردند. اما تمام مسوولیتها با من بود؛ رسیدگی به
دخترها و کارهای مربوط به آنها، کارهای خانه و...»
شخصی از امام علی (ع) پرسید:
عددی را به دست من بده که قابل قسمت بر ۲و ۳و ۴و ۵و ۶و ۷و ۸و ۹و ۱۰ باشد بی آنکه باقی بیاورد.
امام علی بی درنگ به او فرمود:
" اضرب ایام اسبوعک فی ایام سنتک "
یعنی:" روزهای هفته را بر روزهای یک سال خودت ضرب کن"
سوال کننده هفت را در ۳۶۰ ضرب کرد.
حاصل آن یعنی ۲۵۲۰ بر تمام آن اعداد قابل قسمت بود بی آنکه باقی مانده بیاورد.
منبع: شرح بهایه به نقل از ترجمه کشکول شیخ بهایی
لحافدوز ...
من شوهر می خواهم، نه چاپگر اسکناس!!
رامتین همیشه با خودش فکر
میکرد یک پدر خوب و یک شوهر ایدهآل فقط باید تلاش کند پول دربیاورد؛ پولی
که در خانه و برای آرامش اعضای خانوادهاش خرج شود. برای رسیدن به این
هدف، او بیش از 100 ساعت در هفته کار میکرد. فقط کار و کار و هیچ وقت از
خودش نپرسیده بود این همه کار چه تاثیری روی زندگی همسر و بچههایش
میگذارد؟
کمکم حس میکردم من هیچ نقشی در زندگی رامتین ندارم. حالا
دیگه ما بیشتر شبیه دو تا همخونهای شده بودیم، 2 نفر که فقط صورتحسابها
را با هم پرداخت میکردند. اما تمام مسوولیتها با من بود؛ رسیدگی به
دخترها و کارهای مربوط به آنها، کارهای خانه و...»
دنیا مثل کفش میمونه!
عشق بدون قید و شرط(حتما بخونین)
پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ((ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.))
پسر
ادامه داد : ((ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار
آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است
و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.))
پدرش گفت: ((ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.))
پسر
گفت: ((نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.)) آنها در جواب
گفتند: ((نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول
زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند.
بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.))
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند
روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط
از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.
داستانک/ افطار اول
قول یک پدر
ملکه ای که تسلیم حق و حقیقت شد
لذت زندگی ...
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی
ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت
ببری.
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ
وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی. در همین حال هزار پایی از
کنار آنها میگذشت.
میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد.
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد: خوب اول این پا را حرکت
میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ... هزار
پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند. ولی هرچه
بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه
دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.
میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود.
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
| Design By : Mihantheme |






