ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺭﺳﻮﯼ ﺧﻢ ﺷﺪﻩ ﺗﺎ ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺷﮑﻮﻩ ﻣﻌﺒﺪﯼ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﺑﺮﮐﻪ ﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺑﻨﮕﺮﻡ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﻋﻤﯿﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﻣﺤﺎﺻﺮﻩ ﯼ ﺑﺎﺯﻭﺍﻥ ﺍﺕ
ﺑﯿﺎﺯﻣﺎﯾﻢ ...
آخر اگر این طور ادامه پیدا کند
صدای انفجار آخرین چهارشنبه سال
چنان نقاره نبودنت را میکوبد
که تمام بدنم را لرز بی امان می گیرد
طوری موجی میشوم که درون فرو خورده ام
جلوی چشمان همه ،ذهن آشفته ام را چنان باز می کند
که صدای طبل رسواییم گوش تمام چهارشبه های سال را کر می کند
نه ، طوری به من زل زده ای
که باوت میل قبولی حرف هایم را ندارد
یا جانباز موجی ندیده ای
یا صدای دهل اش از دور برایت جذاب است
همنشینش که بشوی
خنده های بیهوا وگریه های پر سوزش
چنان جگرت را ریش ریش می کند
که چهار دست و پا میل فرار به سرت میزند
انگار نه انگار روزی عشق زندگیت بودم
طوری میروی که به سرم میزند
زردی پر زردم را به کوپه آتیش بچه
همسایه مان نسپارم تا سرخیش را در خیال
کمی به عاریه بگیرم
بمبی میشوم از عطش خواستنت و
کوهی از آتش میسازم که تمام زردی وجودم
دودی شود در آسمان شب عیدت
آن وقت
بوی جگر سوخته ام چنان سقف گلویت را بسوزاند
که تمام خاطرات شیرین خرج کرده ات را
از گلوی شیرینت بیرون بپاشد تا
شاید میان زباله های ته نشین شده قلبت
نیاز خواستنت را بیابم
برش دارم و همچو قرص خواب آور
طوری قورتش بدهم که لرز بدن پر دردم
کمی به خواب طولانی برود
آنقدر طولانی شود که نامم را
پرچم سیاهی بر درب منزلمان کند
آن وقت توو بمانی و صدای اشک پر خون مادرم
آری تو بخند و آجیل چهارشنبه آخر سالت را بر دهن بگذار
و من
هم بتوانم شاید سببی شوم تا حلوایی شیرین
نصیب دهان مردمان دیارم کنم
بگذار همه بدانند سهم نوشته شده زندگی من چیزی به نام شادی ندارد
فرشته زمینی من
هر روز ظهر
باید عکس هایت را
مرور کنم
و بعد پرده را کنار بزنم و
به کوچه ای که میگوید
تو رفته ای
چشم بدوزم
هر روز عصر
باید عکس هایت را
مرور کنم
تا طاقتم طاق شود
تلفن را بر دارم و
به صدایِ زنی
که می گوید
خودت را خاموش کرده ای
فحش بدهم
من عادت هایِ عجیبی دارم
هر روز غروب
باید بمیرم !