ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺭﺳﻮﯼ ﺧﻢ ﺷﺪﻩ ﺗﺎ ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺷﮑﻮﻩ ﻣﻌﺒﺪﯼ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﺑﺮﮐﻪ ﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺑﻨﮕﺮﻡ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﻋﻤﯿﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﻣﺤﺎﺻﺮﻩ ﯼ ﺑﺎﺯﻭﺍﻥ ﺍﺕ
ﺑﯿﺎﺯﻣﺎﯾﻢ ...

«مرا هیچ دوست می داری؟»

سال ها پیش ازین به من گفتی / که «مرا هیچ دوست می داری؟»
گونه ام گرم شد ز سرخی ی ِ شرم / شاد و سرمست گفتمت «آری!»
باز دیروز جهد می کردی / که ز عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی اعتنا تو را گفتم / که «دگر دوستت نمی دارم!»
ذره های تنم فغان کردند / که، خدا را! دروغ می گوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد / جز تو کامی ز کس نمی جوید
تا گلویم رسید فریادی / کاین سخن در شمار باور نیست
جز تو، دانند عالمی که مرا / در دل و جان هوای دیگر نیست
لیک خاموش ماندم و آرام / ناله ها را شکسته در دل تنگ
تا تپش های دل نهان ماند / سینهٔ خسته را فشرده به چنگ
در نگاهم شکفته بود این راز / که «دلم کی ز مهر خالی بود؟»
لیک تا پوشم از تو، دیدهٔ من / برگلِ رنگ رنگِ قالی بود
«دوستت دارم و نمی گویم / تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه می دانم این حقیقت را / که دگر دوستم... نمی داری...»
زنده یاد : سیمین بهبهانی‬

صدای انفجار آخرین چهارشنبه سال چنان نقاره نبودنت را میکوبد که تمام بدنم را لرز بی امان می گیرد

امسالم چنان ته کشیده
که باید همه اش را بسپارم به
رگ نداشته بی خیالی

آخر اگر این طور ادامه پیدا کند
صدای انفجار آخرین چهارشنبه سال
چنان نقاره نبودنت را میکوبد
که تمام بدنم را لرز بی امان می گیرد

طوری موجی میشوم که درون فرو خورده ام
جلوی چشمان همه ،ذهن آشفته ام را چنان باز می کند
که صدای طبل رسواییم گوش تمام چهارشبه های سال را کر می کند

نه ، طوری به من زل زده ای
که باوت میل قبولی حرف هایم را ندارد
یا جانباز موجی ندیده ای
یا صدای دهل اش از دور برایت جذاب است

همنشینش که بشوی
خنده های بیهوا وگریه های پر سوزش
چنان جگرت را ریش ریش می کند
که چهار دست و پا میل فرار به سرت میزند
انگار نه انگار روزی عشق زندگیت بودم

طوری میروی که به سرم میزند
زردی پر زردم را به کوپه آتیش بچه
همسایه مان نسپارم تا سرخیش را در خیال
کمی به عاریه بگیرم

بمبی میشوم از عطش خواستنت و
کوهی از آتش میسازم که تمام زردی وجودم
دودی شود در آسمان شب عیدت

آن وقت
بوی جگر سوخته ام چنان سقف گلویت را بسوزاند
که تمام خاطرات شیرین خرج کرده ات را
از گلوی شیرینت بیرون بپاشد تا
شاید میان زباله های ته نشین شده قلبت
نیاز خواستنت را بیابم

برش دارم و همچو قرص خواب آور
طوری قورتش بدهم که لرز بدن پر دردم
کمی به خواب طولانی برود

آنقدر طولانی شود که نامم را
پرچم سیاهی بر درب منزلمان کند
آن وقت توو بمانی و صدای اشک پر خون مادرم

آری تو بخند و آجیل چهارشنبه آخر سالت را بر دهن بگذار
و من
هم بتوانم شاید سببی شوم تا حلوایی شیرین
نصیب دهان مردمان دیارم کنم

بگذار همه بدانند سهم نوشته شده زندگی من چیزی به نام شادی ندارد
فرشته زمینی من

هر روز غروب باید بمیرم !

من عادت هایِ عجیبی دارم
هر روز صبح
باید عکس هایت را
مرور کنم
و بعد تلفن را بردارم و
به صدایِ بوقِ ممتدی
که می گوید فراموشت کنم
گوش بدهم

هر روز ظهر
باید عکس هایت را
مرور کنم
و بعد پرده را کنار بزنم و
به کوچه ای که میگوید
تو رفته ای
چشم بدوزم

هر روز عصر
باید عکس هایت را
مرور کنم
تا طاقتم طاق شود
تلفن را بر دارم و
به صدایِ زنی
که می گوید
خودت را خاموش کرده ای
فحش بدهم

من عادت هایِ عجیبی دارم
هر روز غروب
باید بمیرم !