گلچین شعر های کوتاه 16
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه تُرد ظریفی دارد.
بی گمان سنگ دل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
دانسته بیازارد
فریدون مشیری
و لحظههایی که برای هزارمین بار ، بدیهای آدم ها را فراموش میکنیم، و برای دیداری دوباره، گپی ساده، حتی یک استکان چای در خلوتی دوستانه، جان میدهیم.
به راستی چگونه میتوان روایتِ روح پر غوغای یک دیوانه ی همیشه عاشق را طورِ دیگری نوشت ؟
نیکی فیروزکوهی
گر بیایی دهمت جان!
ور نیایی کُشدم غم!
من که بایست بمیرم،
چه بیایی چه نیایی!
سعدی
هر که خود داند
و
خدای دلش ...
که چه دردی ست
در
کجای دلش ...!
مهدی اخوان ثالث
رفت عقل و
رفت صبر و
رفت یار
این چه عشق است
این چه درد است
این چه کار . . .
عطار
می شود در همین لحظه
از راه برسی و
جوری مرا در آغوش بگیری
که حتی عقربه ها هم
جرات نکنند
از این لحظه عبور کنند!؟
و من به اندازه ی تمام روزهای
کم بودنت تو را ببویم و
در این زمانِ متوقف،
سال ها در آغوشت زندگی کنم
بی ترس فردا ها ... ؟
یاشار عبدالملک
همه ی شهر من انگار به تو معتادند
که فقط پیش خودت منظره هایش شادند
تو که باشی همه ی ثانیه ها می خندند
تو که باشی همه ی چلچله ها آزادند
صنم نافع
بیایید که امٖروز به اقبال و به پیروز
چو عشاق نوآموز بـر آن یار بگردیم
مولانا
رو بـٖه ایـن آیـنـه هـر پیرهنی پوشیدم
غیر آغوش تو چیزی به تنم جور نشد
فرامرز عرب عامری
نمی توٖان غم دل را به خنده بیرون کرد
ز خنده رویی گـل تـلخی از گلاب نرفت
صائب تبریزی
دلم، بدٖون تـو غمگين و با تـو افسرده ست
چه كرده اى كه ز بود و نبودت آزرده ست؟
فاضل نظری
دلـم از نقٖطه سودای غمش خالی نیست
تا کشیدم به نظر صورت مشکین خالش
فروغی بسطامی
داغ حـٖسـرت سـوخـت جان آرزومـنـد مرا
آسـمـان بـا اشك غـم آميخت لـبـخـنـد مرا
در هواي دوستداران دشمن خويشم رهی
در همه عالـم نخواهی يـافـت مـانـنـد مرا
رهی معیری
نمی دانم آخر این دیوانگی