به هر سوراخی سرک کشیدم
نه نگاهی در پستویی به جا مانده بود
که دل را بلرزاند ... و
نه نایی در جان باقی
که بخواهد صرفِ شب گریه‌های بی‌صدا شود..

درست
مثل این که مرگ،
دستِ زندگی را خوانده باشد
چه زود از قــوارۀ عشق افتادم و
در احتمالاتِ بی‌کسی غرق شدم..


حالا
مته به خشخاشِ تنهایی می‌گذارم
بی‌آنکه برای شعر دلیل بیاورم،
بی‌معشوق هم می‌شود با واژه‌ها کنار آمد..