تنهایی
به هر سوراخی سرک کشیدم
نه نگاهی در پستویی به جا مانده بود
که دل را بلرزاند ... و
نه نایی در جان باقی
که بخواهد صرفِ شب گریههای بیصدا شود..
درست
مثل این که مرگ،
دستِ زندگی را خوانده باشد
چه زود از قــوارۀ عشق افتادم و
در احتمالاتِ بیکسی غرق شدم..
حالا
مته به خشخاشِ تنهایی میگذارم
بیآنکه برای شعر دلیل بیاورم،
بیمعشوق هم میشود با واژهها کنار آمد..
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۰ ساعت ۵:۵۵ ب.ظ توسط امید
|
نمی دانم آخر این دیوانگی