نیم کیلو آلبالو

 

هوای تابستانی،صدای گنجشکان و من ایستاده مقابل پنجره ی اتاقم...خیابان خلوت است و صدای زنگ تلفن سکوت را میشکند..
مادر چقدر ذوق زده خوش و بش میکند..!
_قدمتون روی چشم..
دستانم را در جیبم میگذارم و به گل یاس سر دروازه ی تان نگاه میکنم..با خودم می گویم اصلا حوصله ی مهمون ندارم که مادر در اتاق را باز میکند..
_خاله ثریا اینا رو یادته؟ همین همسایه روبه رویی که پنج سال پیش رفتن.. دخترش بچگیا همبازیت بود.....زنگ زدن شب میان اینجا!
میخکوب میشوم..
_ینی چی؟چی شد یهو؟
_قرار داشتیم همین شبا بیان..الان زنگ زدن که امشب میان دیگه..
دقیقا پنج سال بود که رفته بودی و تا امشب هیچ خبری ازت نمیرسید..
راستش خودمم زیاد دنبالت نگشتم ولی دلیل نمیشد که بهت فکر نکنم..
دلهره و کمی ذوق باعث شده بود یک حس عجیب را تجربه کنم...خیلی خوشحال بودم..
ینی چه شکلی شده؟منو یادشه؟امشب چی قراره بگذره؟
_بیا لیستو بگیر باید بری خرید..
در میوه فروشی هاشم آقا یکدفعه چشمم به آلبالو های تازه چین افتاد..یادم میاید بچه که بودیم پدرت هروقت آلبالو می خرید..یکمی از آن را در کاسه ای میریختی و میامدی توی کوچه تا باهم بخوریم و من همیشه سرت کلاه می گذاشتم و بیشترش را می خوردم..
_هاشم آقا یه نیم کیلو البالو بکش..
با خودم فکر میکنم آخر کی بعد پنج سال با نیم کیلو البالو به استقبال صمیمی ترین دوست دوران کودکی اش میرود؟
خنده دار است..
ولی میدانستم خوشت می آید..
می دانستم وقتی بیایی یک سر هم به اتاقم میزنی..
یادم است عاشق رنگ فیروزه ای بودی..
دقیقا همان رنگی که پنج سال است به اتاقم میزنم..
راستی اون گلدان شمعدانی که مادرت به مادرم داده بود را یادت هست؟ کنار پنجره ی اتاقم نگهش میدارم..
مطمئن بودم تو هم برای امشب ذوق زده ای..
صدای آواز هاشم اقا حواسم را سر جایش می آورد..
_امشب شب مهتابه..حبیبم رو میخوام
_آره هاشم اقا امشب شب مهتابه..
نمیدانم چجوری روزم را شب کردم..
زنگ در زده شد..و من حس کردم قلبم در دهانم میتپد..
خاله ثریا و اکبر اقا داخل شدند و من با چشمانم بیرون را دنبال میکردم تا بیایی..
اکبر اقا یهو داد زد بَه شازده پسر..چه بزرگ شدی..
مادرم پرسید :دختر خانوم نیومدن؟
_نه..نتونست!با نامزدش جایی دعوت بودن
.. دلم میخواست آسمان ببارد..
و آن نیم کیلو البالو را که از پنجره پرت کرده بودم با خود ببرد..ولی حیف چلّه یه تابستان بود!

#حسن_جوربندی

 

باد نا خواسته

 سه روز پیش خواجه کمال هروی، بازرگان معروف را دیدم، از خانه یکی از بزرگان شهر می آمد آشفته بود. علت را پرسیدم

گفت: همه می دانند که من مدت هاست گرفتار یک عارضه مزاجی هستم که گاه بی اختیار بادی از من خارج می شود. در گذشته که مال و نعمتم سرجایش بود، وقتی این اتفاق می افتاد، اطرافیان می گفتند عافیت باشد،عطسه سلامتی است و دعای عطسه می خواندند و برخی هم آن را تبرک می دانستند. امروز که درمانده و مستأصل به تقاضای وامی به خانه ی این بزرگ رفته بودم، از قضا بادی ناخواسته از من خارج شد. چند نفر از حاضران که در گذشته آن را عطسه سلامتی می دانستند، زبان به تعرض و حتی فحاشی گشودند که پیر خرفت شرم نمی کنی در جمع ما محترمین گوز می دهی؟ هر چه جزع و فزع کردم که ناخواسته بوده کسی گوش نکرد!!!
📚حافظ ناشنیده پند

طنز + داستان کوتاه راجب پر حرفی

💎 دو زن با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: «و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...»
دوستش گفت: «این دروغ است!»

زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: «وا، من که هنوز چیزی نگفتم، چطور ادعا می‌کنی که من دروغ می‌گم؟!»
دوستش جواب داد: «من اصلاً نمی‌تونم فکر کنم تو چیزی شنیده باشی، برای اینکه به هیچ کس اجازه حرف زدن نمی‌دهی.»

طنز + موهای سفید مادر

💎 روزی یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!

 

 omidee.blogfa.com

جعبه های سیاه و طلایی

💎جعبه های سیاه و طلایی

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟ خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...
─═हई 🍷  omidee.blogfa.com 🍷 ईह═─

مادر

💎_چرا آوردنت اينجا...؟
_من خودم اومدم مادر...
_آخه مگه ميشه؟يه مادر با پاي خودش بياد جايي كه روزي هزار بار از خدا عزرائيل رو طلب كنه...؟
_هر چيزي يه تاريخ انقضايي داره مادر...شايد منم ديگه تاريخم گذشته بود...
_چند وقت يه بار بهت سر ميزنن...؟
_الان هفت سالي ميشه ازشون خبر ندارم...يه شماره دارم،كه هفت ساله خاموشه...بغضش تركيد...
پيشونيش رو بوسيدم و اومدم بيرون...
يادم ميومد كه خواهر برادرا وقتي دعواشون ميشد،ميرفتن دامنِ مادرشون رو سمتِ خودشون ميكشيدن و داد ميزدن "مامانِ منه...مامانِ خودمه..."
و حالا،مادرشون رو به هم تعارف ميكردن و هيچ كدوم حاضر نبودن تحويل بگيرن...

✍#علي_قاضي_نظام
─═हई 🍷 omidee.blogfa.com 🍷 ईह═─