تیتراژ پایانی سریال جدید احساس من
هیچ جوره روزم ،روز نمی شود که هیچ
نوار مغزم پیامی ممتد برای خلاص کردن
تمام احساسم کنار می گذارد
انگار خدا باز هوس بازی به سرش زده است
که این طور ناخواسته تو را به من رسانده است
طوری ورق را برایم بر زده است
که هیچ راه فراری برایم نگذاشته است
هوا دوباره سرد شده است یا دستان من یخ زده است؟
گفتی سلام و گلوی مردانه ام تراشید
صدایم بم شد بر آوار وجودم
روی به تو نمی شود ،هر نگاهی میریزد
اشکی به بزرگی غرور مردانه ام
سرم را طوری برگردانده ام که
محاسن هیچ وقت نداشته ام
تعجبت را دوچندان می کند
پاهایم توان ایستادن و رفتن ندارد
الاکلنگی برای بیقراری کودک درونم شده است
تا طبل رسوایی احساسم را به ملاج قلبم بکوباند
گفتی،گفتی ،چه گفتی؟
چیزهایی گفتی و من فقط ترس رفتنت را داشتم
روحم عجیب خنجر باران سوال های
پی در پی لحظاتم شده است
لذت دیدن دوباره و ترس رفتن زودت
چنان بیگانه ام کرده است که هچ زبانی
شیوایی سخن برای من نمی شود
سلیمان میخواهد حرفی تو بگویی و
تعبیری چون من تواند
گفتی خداحافظ و من زبانم پشت حصار بغض
جان به جان آفرین بخشیده است
و جز لختی بی جان بر دهانم
کاری برای انجام دادن نزاشته است
عجب لحظات نابی شده است برای خالق آفرین
تماشای لحظات زندگیم اینچنین
رعدی زده است و تماشای برق گرفتنش
وجودم را خشکی کرده است بر نورس برگ پاییزی
منتظر نشسته ام تا گامی بیایید و چنان خوردش کند
که صدای افتخار خشکی نورس بودنم
گوش تمام مشتاقان عشق را
ب فرسایشی تدریجی کشاند
جاروی سحرگاهی میخواهد جمع کرن
تیتراژ پایانی سریال جدید احساس من
فرشته زمینی من


نمی دانم آخر این دیوانگی