تیتراژ پایانی سریال جدید احساس من

امروزم را طوری بهم زده ای که 
هیچ جوره روزم ،روز نمی شود که هیچ
نوار مغزم پیامی ممتد برای خلاص کردن 
تمام احساسم کنار می گذارد

انگار خدا باز هوس بازی به سرش زده است
که این طور ناخواسته تو را به من رسانده است
طوری ورق را برایم بر زده است 
که هیچ راه فراری برایم نگذاشته است

هوا دوباره سرد شده است یا دستان من یخ زده است؟

گفتی سلام و گلوی مردانه ام تراشید 
صدایم بم شد بر آوار وجودم
روی به تو نمی شود ،هر نگاهی میریزد 
اشکی به بزرگی غرور مردانه ام

سرم را طوری برگردانده ام که
محاسن هیچ وقت نداشته ام 
تعجبت را دوچندان می کند

پاهایم توان ایستادن و رفتن ندارد
الاکلنگی برای بیقراری کودک درونم شده است 
تا طبل رسوایی احساسم را به ملاج قلبم بکوباند

گفتی،گفتی ،چه گفتی؟
چیزهایی گفتی و من فقط ترس رفتنت را داشتم 
روحم عجیب خنجر باران سوال های 
پی در پی لحظاتم شده است

لذت دیدن دوباره و ترس رفتن زودت
چنان بیگانه ام کرده است که هچ زبانی 
شیوایی سخن برای من نمی شود

سلیمان میخواهد حرفی تو بگویی و
تعبیری چون من تواند

گفتی خداحافظ و من زبانم پشت حصار بغض
جان به جان آفرین بخشیده است 
و جز لختی بی جان بر دهانم 
کاری برای انجام دادن نزاشته است

عجب لحظات نابی شده است برای خالق آفرین
تماشای لحظات زندگیم اینچنین
رعدی زده است و تماشای برق گرفتنش
وجودم را خشکی کرده است بر نورس برگ پاییزی

منتظر نشسته ام تا گامی بیایید و چنان خوردش کند
که صدای افتخار خشکی نورس بودنم
گوش تمام مشتاقان عشق را 
ب فرسایشی تدریجی کشاند

جاروی سحرگاهی میخواهد جمع کرن
تیتراژ پایانی سریال جدید احساس من
فرشته زمینی من

برای خدا که کاری ندارد  تو نگاه کنی و من تفسیر اعجازت شوم

دلم می خواهد اتفاق بیفتد ،چیزی شبیه معجزه 
اصلا چرا شباهت ، چیزی فراتر از معجزه

همان که آنقدر بزرگم می کند 
که فخرش را می فروشم به تمام پیغمبران 
همان که برایش قرآن ها می سرایم

نگاهم نکن ، کفری در کار نیست 
کمال من همین می شود

اصلا معنای معجزه را می دانی؟

معجزه ، انتهای انتهایش ، مرده زنده کردن است 
همان که عیسی فخرش را به عالم می فروشد

دلم همان معجزه را میخواهد 
همان زنده شدن ، جان گرفتن ، پرواز کردن 
اوج گرفتن ، فریاد زدن ، خدا را نوازش کردن

زمانش را میخواهی بدانی ؟

درست همان زمان که میروم 
با کوله باری از غم ، با آهی جگر سوز
میروم جایی که می دانم آرزوی دیدنت 
نقطه ای می شود در انتهای دریچه قلبم

روانه میشوم همچو آب ، در جوی خیابان 
بی هیچ خواست و میلی 
بی آنکه بدانم به کجا میروم و سرنوشت 
چه پایانی برایم ترسیم کرده است

میرم همان جا که میدانم دیگر تا همیشه ،
خیال دیدنت گور آرزوهای جسمم میشود

دقیقا همان زمان

وای چه می شد اگر تو 
عیسی این جسم مرده می شدی

در جایی که فکرش را نمی کنی 
در جایی که آرزویت در صندوقچه گور،
برای همیشه مهر و موم شده است 
خدا تمام وجودم را شانس باران می کند و 
چشمانم به چشمان عیسی تو گره می خورد

تو نگاه می کنی و من زنده می شوم 
تو نگاه می کنی و من جان جانان می شوم 
تو نگاهمی کنی و من ابر باران می شوم 
پر پرواز میشوم ، آسمان صاف میشوم

وای از این احساس لذت 
تو نگاه میکنی و من پیغمبر می شوم 
نور دیده و نظر کرده میشوم

خدا کند بشود ، برای خدا که کاری ندارد 
تو نگاه کنی و من تفسیر اعجازت شوم 
فرشته زمینی من 

روزگاری با یک "دوستت دارم" معجزه میکردی

چرا دنیای جدید ارتباطات هر آنچه را که قرار بود برایمان بیاورد از ما دریغ کرد؟ در دنیای ارتباطات تشنه ارتباطیم. اس ام اس و فیسبوک و وایبر و تانگو و چه و چه حتا جای باجه تلفن سر کوچه را هم برایمان پر نکرد. شب و روز صدها پیغام و کامنت هم که از سر و کولت بالا بروند باز دلت پیش آن یک توجهی ست که از تو دریغ شده است. صد نفر هم که قربان صدقه ات بروند و تولدت را تبریک بگویند، باز هم در دلت چیزی مثل سیر و سرکه میجوشد. همه هم که بگویند دوستت داریم باز احساس تنهایی اذیتت میکند. کانتکت لیست و فرند لیستت را اگر با ده ها آدم جور واجور و رنگارنگ هم پرکنی باز فکر میکنی اندازه تک نگاه های یواشکی هنگام گرفتن آش نذری همسایه جوانی نکرده ای. روزگاری با یک "دوستت دارم" معجزه میکردی. جوابت را هم که نمیداد همین که کمی از شرم سرخ میشد شهر را برایش به هم میریختی و امروز ده بار هم که بگویی "عاشقتم" و هر ده بار هم که جواب بدهد "عاشقتم" باز جدی که بگیری سرزنشت میکنند که چرا اینقدر زود خیال برت داشته است. کم مانده است صفحه ای بسازند که "هرکس که گفت دوستت دارم معنایش این نیست که دوستت دارد." اصلن کاش قانونی بود که اجازه نمیداد "دوستت دارم" را تایپ کنی. به جای بوسیدن و عشق شکلک بگذاری و به جای محبت کردن لایک کنی. بین خودمان بماند ناخوشیم و از تنهایی پشت این همه ارتباط سنگر گرفته ایم، تو بخوان قایم شده ایم.
اصلا این همه ارتباط پدید آمد که تنها نباشیم و تنها چیزی که شد همدم تنهایی مان گوشی و هدست و لپ تاپ و کانتکت لیست بودند. باز خوب شد که نسل ما یادمان می آید که کسی دستمان را که یخ کرده بود بگیرد، گرم کند و در گوشمان بگوید "دوستت دارم"...

بهار همین نزدیـکی ست

بهار همین نزدیـکی ست
شبیه خنــده های تو
شبیه بوسه هـایت
در برهوت ِسـکوت
بر صحن ِعریان ِاحسـاسم
.
من درختی در انتظار ِشـکوفه باران
عاصی از رخوت ِزمسـتان
چشم درچشـمت
به لمس ِبهــار ِتو
دسـت تحویل ِسال را میبوسم
چه باک
باران و شـور و شـفا
بوی معـطر ِشعر
گمگشتگی زمین وُ زمان
بهـار بودن توست
بهــار بهــار
::
در آمد وُ شد بی وقفـه ی سـالها
به سلوک ِکاشـفان
در کسوت ِشــاعران
به همدستی ِجنون و کلام
بر پنجره ی نگاه ِتو
حـلول کرده ام
چه تابناک طعم بودنت
چه درخشـان آمیختگی مرزها
چه آرام تعبـیر منزلت ِعشـق
چه آفتـاب
چهار گوشه ی نمـُور جان
.
من مختـصر در حـروف ِنام تو
در زمزمه های اشـتیاق
در امتداد لحظه های ناب
کمین چیدن ِبهـار تو
ساعت نشین ِشـروع سال میشوم
چه باک
بهار همین نزدیکی ست
بهـار بودن توست
بهــار بهــار

نیلوفر ثانی

‎'‎بهار همین نزدیـکی ست
شبیه  خنــده های تو
شبیه بوسه هـایت
در برهوت ِسـکوت
بر صحن ِعریان ِاحسـاسم
.
من درختی در انتظار ِشـکوفه باران
عاصی از رخوت ِزمسـتان
چشم درچشـمت
به لمس ِبهــار ِتو
دسـت تحویل ِسال را میبوسم
چه باک
باران و شـور و شـفا
بوی معـطر ِشعر
گمگشتگی زمین وُ زمان
 بهـار بودن توست
بهــار   بهــار
::
در آمد وُ شد بی وقفـه ی سـالها
 به سلوک ِکاشـفان
در کسوت ِشــاعران
به همدستی ِجنون و کلام
بر پنجره ی نگاه ِتو
حـلول کرده ام
چه تابناک طعم بودنت
چه درخشـان آمیختگی مرزها
چه آرام تعبـیر منزلت ِعشـق
چه آفتـاب
چهار گوشه ی نمـُور جان
.
من مختـصر در حـروف ِنام تو
در زمزمه های اشـتیاق
در امتداد لحظه های ناب
کمین چیدن ِبهـار تو
ساعت نشین ِشـروع سال میشوم
چه باک
بهار همین نزدیکی ست
بهـار بودن توست
بهــار   بهــار

نیلوفر ثانی
 اسفند 93‎'‎

 

آی از دست ِبهــار

آی از دست ِبهــار
دلگیـرم
تقـدیر ِآمـدنت
بسـته ی اوست
هی سـال پشـت سـال میرود
بهـار دیدنت
هنوز آرزوست...

نیلوفر ثانی

‎'‎آی از دست ِبهــار
دلگیـرم
                      تقـدیر ِآمـدنت
 بسـته ی اوست
هی سـال پشـت سـال میرود
بهـار دیدنت
                    هنوز آرزوست...

نیلوفر ثانی‎'‎

عید تمام لحظه های شیرینت مبارک

ریشه اش کجا مانده ،نمیدانم

عادت هرساله همه ما شده است
گوشه کنار هفت سین می نشینیم و
چنان قلبمان را با خاطرات گذشته
فشار میدهیم که انگار قرار نیست
دقایقی دیگر ،دنیای جدیدمان آغاز شود

گذشته را همچو بقچه مادربزرگ چنان گره بزن
که دندان کسی هم نتواند درش را بروی زندگیت بگشاید

آنوقت دلت را به شوق روزهای جدید
چنان آرام کن که صدای یا مقلب القلوب قلبت را گوش هایت بشنود

بگذار روی دیگر زندگی هم نصیب تو شود

باور کن جاده زندگی درب را دوباره
به رویت گشاده است و کافی است گام هایت را
دقیق برداری تا سهم تو را به عدالت بپردازد

نگذار رنج گذشته و ترس آینده
حال اکنونت را بهم بریزد

سال نو حتما نباید متصل به زمان و روز خاصی باشد
هرلحظه از زندگیت که توانستی بخندی
و دلی را نرنجانی ،آن روز روز عید است

با این باور دیگر نیازی نیست سال جدید را پیشاپیش تبریک گویم
فقط آرزو میکنم هر روز زندگیت عید باشد

عید تمام لحظه های شیرینت مبارک