دهان تو آرامگاه پیامبران است

برابرت ایستاده‌ام
با خراش‌هایی بر سینه و آوازی در گلو

دهان تو آرامگاه پیامبران است
وردی بخوان
پیش از رسیدن آن روز
که از من
تنها
آوازی زخمی
هر غروب
بر درخت مقابل پنجره‌ات نشسته باشد

- روزبه سوهانی -

وقتی زخم دل که سر باز میکند

وقتی زخم دل که سر باز میکند
ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺟﺒﺎﺭﯼ .
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ ،
ﺍﻣﺎ ...
ﺍﻣﺎ ...
ﺍﻣﺎ ...
ﺟﺮﺋﺖ ﺷﻨﯿﺪﻧﻢ ﻭﺍ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ !
ﺑﻐﻀﻢ ﭘﺎ ﭘﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﮑﺴﺘﻦ
ﻭ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ را؛
ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ !!

علی حسینی

يك روز از پسِ يك اتفاق؛ بزرگ مي شوي !

يك روز از پسِ يك اتفاق؛ بزرگ مي شوي !
روز اول حالت سنگين مي شود
گيج مي شوي
هرلحظه گمان مي كني دنيا خراب مي شود
وسط سرت
و تمام
روز دوم چشمهايت تب مي كند؛ مي سوزد
ولي حالت ديگر به سنگينيِ ديروز نيست
روز سوم
امان از روز سوم كه وقتي به نيمه مي رسد
خودت را برمي داري
مي روي گوشه اي
و مي باري و مي باري و مي باري
به حال تمام خوش باوري هايت
به حال تمام روياهايت
به حال خواستن هايي كه خواسته نشد
حرف هايي كه گفته نشد
و دلي كه ديده نشد
مي باري و مي باري و مي باري
و بعد تمام
از پسِ تمام اشك هايت
بزرگ مي شوي
گفته بودم
گاهي اتفاق ها درست مي افتد
وسط خوش باوري هايت .
گاهي خدا آنقدر دلش به حالِ
باورهايِ ساده ي ما مي سوزد
كه زمين مي زند ما را با همان باورها
و بعد كنارم ان مي ايستد
دستش را دراز مي كند
و ما را از دوباره شروع مي كند
با يك زخم
كه يادمان باشد
گاهي سادگي
درماندگی مي آورد
.
عادل دانتیسم

نام آشنا

هجوم هزار کاغذ سفید به یک شاعر
آنجا که دیگر حکومت سکوت و تنهایی‌ست
یا مردی
که بعد از رفتن تمام اتوبوس‌ها
هنوز در ایستگاه نشسته باشد

مرگ همیشه آخرین اتفاق نیست

تنها یک صبح بیدار می‌شوی
و‌ می‌بینی دیگر هیچ نام آشنایی باقی نمانده است

- روزبه سوهانی -

زمان میرود و دست هایم هنوز ازتو خالیست

فاصله از زخم های پیاپی
جز به مرهم ِبوسه ی تو
ممکن نیست
تو باغبان و دست هایت معجزه
دراین باغ
رسمی جز بهاران نیست
گذر از سکوتی رنج آور
به زمزمه ی نام تو میسرست
که درعصیان ِنبودَت
حرفی بجز
مرگ باران نیست
درمانده ایم از تقدیر ِبی رحم روزگار
دری به بخت سپید
جز با دست های تو
گشوده نیست
این فرصت ِرستگاری آخر ست
فرصت ِستایش ِقامت ِعشق
جز بر اندام تو
هیچ برازنده نیست
ماه میچرخد دور چشم هایت
در من روشنی بجز
تماشای چشمه نیست
باران میدود میان رگ های ِآسمان
عطش درالتهاب ِجان
این چشم براه تو
جز بیابانی تشنه نیست
زمان میرود و دست هایم
هنوز ازتو خالیست
کجاست دیدارت
که اینروزها قرار هیچ وعده نیست ...

نیلوفر ثانی

سن بیر اتفاق سان

[Forwarded from روح بیلیم (cabir)] [ Photo ] سن بیر اتفاق سان آلما تک دوشوبسن ومن نیوتون یاشامین جاذیبه سی اویانیب ایچه ریمده  #حمزه_ربانی  @ruhbilim

سن بیر اتفاق سان
آلما تک
دوشوبسن
ومن نیوتون
یاشامین جاذیبه سی
اویانیب ایچه ریمده

#حمزه_ربانی