نگاهت
هرچه میخواهم ۴ خط برای تو بنویسم میبینم واژه ها خاک بر سر شده اند
هرچه میکنم ۴ قدم بیایم تا به دستهایت برسم زانوهایم میخمند
نه اینکه فکر کنی خسته ام!
نه اینکه تاب راه رفتن نداشته باشم!
تا آخرش همین است...نگاهت به لرزه ام می اندازد
هرچه میخواهم ۴ خط برای تو بنویسم میبینم واژه ها خاک بر سر شده اند
هرچه میکنم ۴ قدم بیایم تا به دستهایت برسم زانوهایم میخمند
نه اینکه فکر کنی خسته ام!
نه اینکه تاب راه رفتن نداشته باشم!
تا آخرش همین است...نگاهت به لرزه ام می اندازد
فقط میدانم در آغوش منی بی آنکه باشی
و رفته ای بی آنکه نباشی...
یادگار روزهایی هستی که نه فراموش میشوند
و نه تکرار....![]()
و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم حتی تلخ تلخ!!!!!
مهربان من از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ وبی حاصلی
در هراس دم میزنم و در بیقراری زندگی میکنم و بهشت تو برایم
بیهودگی رنگینی است...
من در این بهشت همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم!
کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم...
شب من بیداری
روح آزرده ی من بسته به زنجیر نیاز و گناهم احساس...
زندگی این شده بود
که بجنگم با حقیقت های سرد و بمانم با خیالی واهی درعمق شبهای سکوت و بگریم ...
و بمانم به امیدی ناامید
وبسازم خویش را شاد از خیال
وبگویم که صبا می آید به همین منزل دور ابدی
و به سرخاب زنم رنگ به بی رنگی خویش
و بگویم شقایق زیباست و بدانم عمر او کوتاست
وبدانم همان ناجی عشق بانی شکستن و باختن است...
و بدانم باختن عمق تمنای من است!!!!!
زندگی این شده بود که بگویم دریا آبی است و بدانم دریا فقط از دور آبی است!
و بگوبم کافی است و بدانم:
نفسم همره روحش باقی است........