روز من حسرت بود

شب من بیداری

روح آزرده ی من بسته به زنجیر نیاز و گناهم احساس...

زندگی این شده بود

که بجنگم با حقیقت های سرد و بمانم با خیالی واهی درعمق  شبهای سکوت و بگریم ...

و بمانم به امیدی ناامید

وبسازم خویش را شاد از خیال

وبگویم که صبا می آید به همین منزل دور ابدی

و به سرخاب زنم رنگ به بی رنگی خویش

و بگویم شقایق زیباست و بدانم عمر او کوتاست

وبدانم همان ناجی عشق بانی شکستن و باختن است...

و بدانم باختن عمق تمنای من است!!!!!

زندگی این شده بود که بگویم دریا آبی است و بدانم دریا فقط از دور آبی است!

و بگوبم کافی است و بدانم:

نفسم همره روحش باقی است........