عمق تمنا
روز من حسرت بود
شب من بیداری
روح آزرده ی من بسته به زنجیر نیاز و گناهم احساس...
زندگی این شده بود
که بجنگم با حقیقت های سرد و بمانم با خیالی واهی درعمق شبهای سکوت و بگریم ...
و بمانم به امیدی ناامید
وبسازم خویش را شاد از خیال
وبگویم که صبا می آید به همین منزل دور ابدی
و به سرخاب زنم رنگ به بی رنگی خویش
و بگویم شقایق زیباست و بدانم عمر او کوتاست
وبدانم همان ناجی عشق بانی شکستن و باختن است...
و بدانم باختن عمق تمنای من است!!!!!
زندگی این شده بود که بگویم دریا آبی است و بدانم دریا فقط از دور آبی است!
و بگوبم کافی است و بدانم:
نفسم همره روحش باقی است........
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۶:۲۲ ب.ظ توسط یاسمن
|
نمی دانم آخر این دیوانگی